۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

رزم آوران نور


یک شب که خواب
گم گرده بود راه دیده ام
یا چشمان من آن را پیدا نکرده بود
- در انتظار که شاید با پیدایش سپیده
نور امیدی تابد به دیدگانم تا رنگ‌ها بیابم و نقش‌ها برآرم
از "بوم" خود -
...اما بامداد برنزد.

رنگی به جز سیاهی نیافت نگاهم؛
دود سیاه هزارساله نشسته بود بر سقف آسمان
و هشت سوی زمین را
سیماب لُجه‌ای پوشانده بود.
...
گفتم به خود: آرام!
این هم یکی دگر از کابوس‌های هرشبی است
...
اما! نه!
من خود به جستجوی خواب بیدار مانده بودم.
پس این سیاهی دیگر خیال نیست!
...
آنگاه با تمام جان
از انتهای حلقوم
فریاد برکشیدم:
هشدار!
سیاهی هر رنگ ما را در کام خود کشید!
سیلاب تیرگی زدود سایه‌روشن دوران ز بوم ما!
...

ناگاه کل بزرگان زادبوم
با منتهای قدرت رستم دستان سرزمین
-همان پسرکش مشهور دوران باستان-
با صد فریب و مکر سیمرغ آسمان
-همان پرنده‌ اعصار دور که گردان سرشکسته را بیراه می‌نمود-
لب‌های من را برهم بدوختند؛
نجوای سازش و تسلیم در گوش‌ها سرودند:
"آرام! کاری نمانده است!
سپیدی، به هنگام، همه رنگ‌ها را از خود برون دهد.
ای کودکان فرومانده قرون، پستان مام میهن ارزانی شما!
بی‌د‌غدغه شیر سپید جاری از سینه سپید را
در کام خود بریزید!
کاری کنیم؟!
حتی زمین و آسمان
بعد از هزار سال جنگ
به سازش رسیده‌اند!"
...
اما به کام من این شیره زمین
تلخ‌تر از هر شرنگ تلخ
وان مکرهای آسمان
وقیحانه‌تر از هر وقاحت
گنجیده در خیال.
...
در من هنوز
آسمان و زمین در جنگ مانده‌اند.
...
زان پس هر شب
بر بام می‌شوم و با دهان بسته داد می‌زنم
هرگز بومی چنین
بی‌بامداد و داد مباد!
- تصویر بوم: گردی چشمان خون‌گرفته‌ام
- صدای بوم: سکوت.

×××

یک روز یا یک شب
- در ملتقای این دو-
دم غروب
در واپسین کار
-همان کاری که بایست
در آغاز به انجام می‌رسید-
آن عقل سرخ
- میراث دیگری مانده در گذار زمان از رزم آوران نور-
در من توفان به پا کند
سیلاب آتشین
با خنجر خورشیدی خیال
بشکافد از هم لبانم
وانگاه ریزد رگبار هستی‌ام
چنان بر سپید بوم
تا آن نخست رنگ
بار دگر به جلوه آید:
یک دست سرخ سرخ
درخشان چو آفتاب
نه آفتاب من،‌ نه آفتاب تو، نه آفتاب ما
آفتاب جهان.
×××

با رنگ روشنایی
دگر بوم را چه کار؟
بوم پر می کشد؟

فروردین 1380

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

دربار ناصرالدین‌شاه به روایت طبیب اتریشی


یاکوب ادوارد پولاک،‌ طبیب اتریشی، در سال‌های 1851 تا 1860 میلادی درایران زیست، و از سال 1855 پزشک مخصوص ناصرالدین‌شاه قاجار شد. او در کتابی به نام "ایران و ایرانیان" به شرح این دوران زندگی خود پرداخته است که کیکاووس جهانداری آن را ترجمه کرده و انتشارات خوارزمی به چاپ رسانده است.

بخشی از این کتاب را به وضعیت دربار ناصرالدین‌شاه مربوط است، می‌آوریم:

"...شاه اصولا اعتماد خود را به همه مردم از دست داده است و می‌پندارد که خودخواهی تنها محرک اعمال و اقدامات بشری است.

روزی هنگامی که از کلاهبرداری‌هایی که در روسیه در جریان جنگ کریمه علنی شده بود صحبت به میان آمد، شاه به من گفت: "به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است،‌ پول‌ها را می‌دزدند و بالا می‌کشند چه دراروپا، چه در ایران."

هیچ یک از نوکرها و کارمندانش را صالح نمی‌داند،‌ هرگاه تملق آنها را بگوید، پولی به آنها بدهد، و زبان به تحسین‌شان بگشاید، فقط از آن جهت است که می‌ترسد به او خیانت کنند یا زیان برسانند. به همین دلیل بیش از همه با کسانی سر مهر است که تصمیم گرفته ساقط‌‌شان کند. ابنها تا آخرین لحظه سقوط و ذلت‌شان نباید بویی ببرند...تاثیر متقابل این طرز فکر شاه این است که هیچ یک از درباریان به شاه و حرف‌هایش اعتماد ندارد و دل نمی‌بندد؛ هر کس آماده این است که به محض اینکه سودش اقتضا کند به وی خیانت ورزد. دیگر روشن است که شخص شاه درست به این طریق مسبب ایجاد همان مخاطراتی می‌شود که خود می‌خواهد از آنها بپرهیزد.

هرچه حکومتی مطلقه‌‌ترو استبدادی‌تر باشد به همان نسبت به هم احترام به قانون در آن کاستی می‌گیرد. حاکم مستبد از آن رو که تمام قوانین از اراده شخصی وی است، در نتیجه جزئی‌ترین تخطی به آنها را نوعی از تمرد از فرامین خود تلقی می‌کند و ٱن را مانند جرم خیانت به وطن کیفر می‌دهد. اما چون با اجرای دائمی مجازات اعدام درباره متخلفین نمی‌تواند مملکتش را از سکنه خالی کند،‌ پس به اقتدارش لطمه وارد می‌آید و ناگزیر، عدم اجرای فرامین خود را نادیده می‌گیرد."

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

غمباد گرفتن و تولید کوتوله‌ها



زن‌ها اگر "غمباد" بگیرند، بچه‌‌ای تولید می‌شود، که هم کوتوله است و هم به طرز خاصی ابله!


و قدیم‌‌ها در ممالک محروسه ایران از این کوتوله‌ها و ابله‌های خاص، زیاد تولید می‌شد.

..........................................

پانوشت به نقل از یک وبلاگ:


در اصطلاح لغوی مردم كرمان (به ویژه در گویش سیرجانی)،[و در خیلی‌ جاهای دیگر ایران] از بیماری گواتر تیروئید باعنوان "غمباد"‌(غم + باد) نام برده می شود. چرا كه تجربه به آنها نشان داده است این بیماری كه تظاهر عمده ی آن به صورت بزرگی منتشر غده تیرویید است، بیشتر در اشخاصی بروز می كند كه در معرض غم و غصه و ناراحتی بیشتری در طول زندگی خود بوده‌اند!

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

یک کتاب در یک پست: "اخلاق" ارسطو


زندگی سعادتمند چیست؟ برخی می‌گویند این است، برخی می‌گویند آن است، و برخی دیگر چیزی کاملا متفاوت از هر دو را می‌گویند. نکته این است،‌ همه آنها تا حدی درست می‌گویند و تا حدی هم نادرست. مشکل است قطعی‌تر از این اظهار نظر کرد، زیرا اخلاق قطعی نیست و خردمندان این را می‌دانند، بنابراین هرگز، هرگز از من نخواهید که کمتر از این مبهم و دو پهلو حرف بزنم.

زندگی سعادتمند بر اساس طبیعت فرد زیسته می‌شود. سبزیجات می‌رویند،‌ چرا که یک حیات نباتی سعادتمند، حیاتی است که در آن گیاهی به شیوه‌ای نباتی بروید. حیوانات حرکت می‌کنند، ‌بنابراین یک زندگی سعادتمند حیوانی زندگی است که بر اساس شیوه‌ای حیوانی حرکت کند. فاکس نیوز مغزها را می‌‌خورد،‌ بنابراین یک برنامه فاکس نیوز سعادتمند،‌ برنامه‌ای است که به شیوه‌ای فاکسی مغزها را می‌خورد. انسان‌ها فکر می‌کنند،‌ بنابراین یک زندگی سعادتمند، زندگیی است که که در آن به طریق انسانی فکر شود. ما همچنین می‌کُشیم،‌ بر اساس پیش‌داوری عمل می‌کنیم،‌ شهوت می‌ورزیم، از شماره‌ یک‌مان مراقبت ی‌کنیم و مانند اینها، اما این کارها طبیعت ما را معین نمی‌کند، زیرا من نمی‌خواهم اینگونه باشد.

فضیلت چیست؟ فضیلت یافتن غایت است. برای مثال سخاوت متضاد حرص نیست. سخاوت فضیلت بینابینی میان رذیلت‌های حرص و اسراف است. شهامت فضیلت بینابینی میان بی‌کله‌گی و جبن است. خوب‌ نوشتن میانگینی است میان بد نوشتن و نوشتن به شیوه‌ای که آنقدر خوب است که بد است.

داشتن قضاوت درست میانه‌ای است میان قضاوت بد کردن و آنچه ممکن است آن را قضاوت بیش از حد نامید. اگر شما به اندازه کافی ابله باشید که این ایده میانه را بپذیرید،‌ مجبورید نتیجه منطقی آن راهم بپذیرید. ممکن است فکر کنید که این ایده میانه طلایی در همه اوقات قابل عمل نیست،‌ اما این حرف دقیق نیست و به یاد داشته باشید که تنها افراد احمق انتظار دقت بیش از حد را دارند.

چند سوال دیگر پاسخ داده می‌شود. چه تعداد دوست باید داشته باشید؟ نه تعداد بسیار زیاد، نه تعداد بسیار کم، بلکه تعداد کافی. چه هنگام می‌توان گفت زندگی شخصی به طور حقیقی سعادتمند است؟ چه کسی این را می‌داند؟ چرا من به عنوان متفکری باریک‌بین شناخته می‌شوم، در حالیکه در واقع تنها متفکری هستنم ملال‌آور؟

خوب یک عده این را می‌گویند،‌ عده‌ای دیگر آن را، و عده‌ای دیگر چیزی دیگر را .

من می‌گوییم همه آنها همه آنها درست می‌گویند. و همه نادرست.
..................................................
اگر جدی‌تر می‌خواهید به مسئله سعادت بپردازید: نظريه سعادت؛ تقرير نو ارسطويي
واگر خیلی حوصله دارید، این هم متن کامل کتاب Nicomachean Ethics

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

موسیقی زیرزمینی


یک گغتگوی خوب با دکتر مهدی سمتی درباره موسیقی زیرزمینی در سایت هفت‌سنگ
این هم یک تکه‌اش که جلب نظرم را کرد:

...در جامعه‌ای مثل ایران این محدودیت‌ها و امکانات در تطابق با فرهنگ، مذهب و چارچوب‌های سیاسی وجود دارند. به طور منطقی تا زمانی که ما محدودیت‌های بیشتری ـ به‌ویژ‌ه محدودیت‌های سیاسی ـ داریم، و تا زمانی که این‌چنین موسیقی به وسیله فرهنگ رسمی به رسمیت شناخته نمی‌شود، این نوع موسیقی طبق تعریف زیرزمینی خواهد بود.

با توجه به محدودیت‌های سیاسی- اجتماعی کمتر و سنت قوی‌تر دفاع از آزادی بیان در غرب طیف کوچکتری از انواع موسیقی وجود دارند که بر مبنای محدودیت‌های قانونی سیاسی و اجتماعی، به عنوان زیرزمینی شناخته شوند، این بدان معنی است که محدوده وسیعی توسط موسیقی‌دانان زیرزمینی ایران پوشش داده می‌شود. (همانطور که پیش از گفتم این موسیقی موضوعات زیادی را در بر می‌گیرد.)در عین حال، محدودیت‌های موجود همه هم سیاسی نیستند. مذهب، فرهنگ و دیگر هنجارهای اجتماعی ما، برخی محدودیت‌های بیان مجاز را مشخص می‌کنند، که در عوض مورد اعتراض (contestation) بخش‌هایی از فرهنگ عامه‌پسند جوانان هستند...

...این حوزه‌ای است که ما می‌توانیم برخی تفاوت‌ها را بین تجربه موسیقی زیرزمینی در ایران و تجربه موسیقی عامه‌پسندی که خارج از جریان غالب در غرب شروع شد ببینیم. به نظر می‌رسد در ایران بخش عمده‌ای از موسیقی زیرزمینی توسط کسانی ساخته و شنیده می‌شود که در مقایسه با همتایان‌شان در غرب از امتیاز بالا‌تری برخوردارند. (طبقه متوسط، بالاتر از متوسط و طبقات بالاتر.)رپ ریشه‌هایش را از تجربه زندگی میان‌شهری اقتصادی فقیرشده سیاهان امریکایی دارد. همچنین هم جنبش راک و هم پانک و انشعاب‌های متنوع آنها مولفه‌های طبقه کارگر را در خود داشتند.

به نظر می‌رسد که اینچنین مولفه‌های طبقه کارگری در موسیقی زیرزمینی ایران غائب هستند، هرچند که برای اظهارنظر معین به تحقیقات بیشتری در این حوزه نیاز است.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

داستان‌های علمی آمریکایی و دیگری

اورسولا لوگوین

اورسولا لوگوین (Ursula K. Le Guin)، داستان‌نویس آمریکایی، آثار مشهوری مانند "دست چپ تاریکی" در ژانر علمی-تخیلی (یا داستان علمی)‌ و رشته کتاب‌های "زمین-دریا" را در ژانر فانتزی پدید آورده است. او در داستان‌های علمی‌اش تاکید فراوانی بر علوم اجتماعی، از جمله جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی می‌کند. او در نوشته‌هایش از فرهنگ‌های "بیگانه" (alien) استفاده می‌کند تا پیامی در مورد فرهنگ انسانی به طور کل را بیان کند. نمونه‌ای از این کاربرد، در داستان "دست چپ تاریکی"‌ (The Left Hand of Darkness) است که در آن، از طریق نژاد دوجنسیتی‌ها به کاوش مسئله هویت جنسی می‌پردازد. با توجه به چنین مضامینی، می‌توان آثار علمی‌- تخیلی او را در رده "داستان‌های علمی فمینیستی" قرار دارد. البته او در آثارش ملاحظات بوم‌شناختی هم دارد. در این مقاله در سال 1975 به مردسالاری در داستان‌های علمی آمریکایی می‌پردازد.

...................................................

‌ یکی از سوسیالیست‌های بزرگ آغازین گفته است وضعیت زنان در یک جامعه شاخص کامل قابل‌اعتمادی از میزان تمدن در آن جامعه است. اگر این حرف درست باشد، آنگاه وضعیت بسیار پست زنان در داستان‌های علمی، ما در مورد اینکه این داستان‌ها اصولا تا چه حد متمدن‌اند،‌ به فکر فرو می‌برد.

جنبش زنان اغلب ما را به این حقیقت آگاه کرده است که داستان‌های علمی یا به کلی زنان را نادیده‌گرفته‌اند، یا آنها را به صورت عروسک هایی جیغ جیغو که به آنی مورد تجاوز هیولاها قرار می گیرند- یا پیردخترهای دانشمندی که در نتیجه رشد بیش از حد اندام‌های عقلانی جنسیت‌زدایی شده‌اند- یا در بهترین حالت، همسران یا معشوقه‌های پیش‌پاافتاده مردان قهرمان فرهیخته ارائه کرده‌اند. نخبه‌گرایی مردانه در داستان علمی بیداد می‌کند. اما آیا مسئله تنها نخبه‌گرایی مردانه است؟ آیا "انقیاد زنان" در داستان‌های علمی صرفا علامتی از کلیتی نیست که اقتدارگرا، تقدیس‌گر قدرت، و به شدت پدرسالار است؟

مسئله‌ای که در اینجا مطرح است، مسئله "دیگری" است - هستیی که متفاوت از خود شماست. این هستی ممکن است در جنسیت‌اش؛ در درآمد سالانه‌اش؛ یا در نحوه صحبت‌کردن و لباس پوشیدن و انجام کارهایش؛ یا در رنگ پوستش؛ یا تعداد پاها و سرهایش از شما متفاوت باشد. به عبارت دیگر "بیگانه‌ای جنسیتی" و "بیگانه‌ای اجتماعی"، و "بیگانه‌ای فرهنگی" و بالاخره "بیگانه‌ای نژادی" وجود دارد.

خوب اما بیگانه اجتماعی در داستان‌های علمی چه وضعیتی دارد؟ به قول مارکسیست‌ها "پرولتاریا" در چه وضعی است؟ آنها در کجای داستان‌های علمی قرار دارند؟ مردمان فقیر، مردمانی که سخت کار می‌کنند، و گرسنه به بستر می‌روند، در کجایند؟

آیا آنان در داستان علمی اشخاص به حساب می‌آیند؟ نه.

آنها به صورت توده‌هایی بی‌نام و نشان ظاهر می‌شوند که از فاضلاب‌های شیکاگو بیرون می‌ریزند، یا در نتیجه پرتوهای رادیواکتیو یا آلودگی به صورت میلیاردی می‌میرند، یا سپاهیانی گمنام‌اند که بوسیله ژنرال‌ها و دولتمردان به جنگ فرستاده می‌شوند. زنان در داستان‌ها جنگاوران و ساحران، مانند نقش‌های گذری در اجراهای دبیرستانی "شاهزاده شکلات" رفتار می‌کنند. گاهگاهی دختر خوش‌ ‌بر و رو در میان‌ آنها افتخار پیدا می‌کند که طرف توجهات "ناخدای فرماندهی ارشد تران" قرار بگیرد، ‌یا در میان کارکنان سفینه فضایی یک آشپز پیر عجیب و غریب، با لهجه اسکاتلندی یا سوئدی، وجود دارد که بیانگر "خرد مردم عادی" است.

مردم در داستان‌های علمی مردم نیستند. توده‌هایی هستند که تنها برای یک هدف وجود دارند: اینکه بوسیله مافوق‌های‌شان هدایت شوند.
اغلب داستان‌های علمی از دیدگاه اجتماعی، به شدت واپس‌گرا و فاقد خلاقیت‌اند و همه آن امپراتوری‌های کهکشانی، مستقیما از امپراتوری بریتانیا در 1880 اقتباس شده‌اند. همه آن سیاره‌ها- با 80 تریلیون مایل فاصله میان آنها!- به صورت دولت-ملت‌های در حال جنگ،‌ یا مستعمره‌هایی که قرار است از آنها بهره‌کشی شود یا بوسیله "امپراتوری کره زمین" در راه توسعه درون‌زا ترغیب شوند - یعنی همان به اصطلاح "مسئولیت سنگین انسان سفیدپوست"‌ [ در ادبیات دوران استعمار] - تصویر می‌شوند. خلاصه چیزی در حد "باشگاه روتاری کهکشان آلفا قنطورس".

اما وضع "دیگری"‌ فرهنگی یا نژادی در این داستان‌ها چگونه است؟ این "بیگانه" را که هر کسی او را به عنوان بیگانه می‌شناسد، قرار است مورد توجه خاص داستان علمی باشد. خوب، در داستان‌های علمی عامه‌پسند قدیمی قضیه بسیار ساده است. تنها بیگانه خوب،‌ بیگانه مرده است- چه مرد سنجاقکی آلدربارانی باشد، چه دندانپزشک آلمانی.

و این سنت هنوز ادامه می‌یابد. داستان "ماه ناپایدار" "Inconstant Moon" لری نیون همه راه‌های ‌بی‌شمارAll the Myriad Ways ، 1941) را در نظر بگیرید که پایانی خوش دارد- شامل این حقیقت که آمریکا، از جمله لوس‌آنجلس بوسیله زبانه‌ای خورشیدی آسیب نمی‌بیند. البته چند میلیون اروپایی و آسیایی به آتش کشیده می‌شوند، اما اهمیتی ندارد، در واقع به این ترتیب جهان برای دموکراسی کمی ایمن‌تر می‌شود(جالب توجه است که شخصیت زن در همین داستان، زنی کاملا بی‌مغز است، و تنها کارکردش این است که به قهرمان هوشمند و کاردان داستان بگوید آهان؟ و اوه!).

اما رویه‌ی دیگری از همین سکه هم وجود دارد. اگر شما به چیزی بربخورید که کاملا با شما متفاوت است،‌ هراس شما ممکن است به تنفر، یا ترس آمیخته با احترام بدل شود. به این ترتیب به داستان‌های همه آن موجودات خردمند و مهربانی می‌رسیم که نجات کره زمین از گناهان و مکافات‌هایش را طرح‌ریزی می‌کنند.

"بیگانه"‌ به نیم‌تنه‌ای در لباس خواب سفیدرنگ و با لبخندی عفیفانه بدل می‌شود- دقیقا همان کاری که "زن خوب" در عصر ویکتوریا می‌کرد.

به نظر می‌رسد در آمریکا استانلی وینباوم بود که "بیگانه" غمخوار را در داستان "یک ادیسه مریخی" (A Martian Odyssey) ابداع کرد. از آن هنگام به بعد از طریق افرادی مانند سیریل کورنبلات، تد استورجن و کوردوینر اسمیت، داستان علمی شرع به فاصله گرفتن تدریجی از نژادپرستی صرف کرد. روبات‌ها - هوش بیگانه- درست رفتار کردن را آغاز کردند.


جالب‌ توجه‌تر اینکه اسمیت بیگانه نژادی را با بیگانه اجتماعی در داستان "مادون‌انسان" "Underpeople" ترکیب کرد و به آنها اجازه داد که انقلاب کنند. در حالیکه بیگانه‌ها غمخوارتر می‌شدند، قهرمانان انسانی هم اینگونه می‌شدند. آنها در همان حال که شروع به استفاده از سلاح‌های لیزری کردند، بروز دادن عواطف را هم آغاز کردند. در واقع آنها شروع کردند که تقریبا انسان شوند.

اگر شما هر علاقه‌ای به موجودات انسانی یا شبه‌انسانی را انکار کنید، اگر او را کاملا متفاوت از خودتان بدانید- آنچنانکه این کار را مردان نسبت به زنان کرده‌اند و یک طبقه نسبت به طبقه دیگر انجام داده است، و یک ملت نسبت به ملت دیگر کرده است- ممکن است از او متنفر شوید یا به مبارزه‌اش بطلبید؛ اما در هر صورت شما برابری روحی‌اش، و واقعیت انسانی‌اش را انکار کرده‌اید. شما او را به یک شیء بدل کرده‌اید که تنها رابطه ممکن با او رابطه قدرت است. و به این ترتیب شما به طرز مرگباری واقعیت خودتان را تحلیل برده‌اید.

در واقع شما از خود بیگانه شده‌اید.

این گرایش در داستان‌های علمی آمریکایی به شدت قدرتمند است. تنها تغییر اجتماعی که بوسیله اغلب داستان‌های علمی ارائه می‌شود، به سوی اقتدارگرایی، غلبه بر توده‌های جاهل بوسیله گروهی از نخبگان قدرتمند بوده است- این وضعیت گاهی با لحنی هشدارآمیز، اما در اغلب مواقع کاملا با رضایتمندی بیان می‌شود. سوسیالیسم هرگز به عنوان جایگزینی برای این وضعیت به حساب نمی‌آید، و دموکراسی کاملا فراموش می‌شود. فضائل نظامی به عنوان فضائل اخلاقی شمرده می‌شوند. ثروت هدفی موجه و فضیلتی شخصی پنداشته می‌شود. سرمایه‌داری اقتصاد آزاد رقابتی سرنوشت محتوم کل کهکشان است. به طور کلی، داستان علمی آمریکایی سلسله مراتبی از مافوق‌ها و مادون‌ها است، مردانی ثروتمند، جاه‌طلب و ستیزه‌جو در صدر قرار می‌گیرند، بعد شکاف بزرگی است،‌ و بعد در کف جامعه توده‌های فقیر و بی‌سواد و بی‌نام و نشان قرار می‌گیرند،‌ و البته همه زنان. می‌شود گفت کل این تصویر به طرز عجیبی "غیر-آمریکایی"‌است. این وضعیت یک پدرسالاری کامل بابونی است، که در آن "نر آلفا"‌ در صدر قرار دارد، و گاه به گاه بوسیله مادون‌ها به طور احترام‌آمیزی تیمار می‌شود.

به نظرمن زمان آن فرا رسیده است که نویسندگان داستان‌های علمی - و خوانندگان آنها!- از خیالپردازی در مورد بازگشت به دوران ملکه ویکتوریا دست بردارند، و شروع به فکر کردن در مورد آینده کنند. من علاقمندم روزی را ببینم که "ایدئال بابونی"‌ با یک ایدئالیسم انسانی کوچک، و ملاحظه جدی مفاهیم رادیکال آینده‌نگرانه‌ای مانند آزادی، برابری و برادری جایگزین شود. و به یاد داشته باشید که حدود 53 درصد "اخوان انسانی" را "خواهران زن" تشکیل می‌دهند.

Science Fiction Studies, Nov., 1975

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

یک کتاب در یک پست: "جمهور" افلاطون


جولیان باگینی

در مسیرم به سوی آگورا اتفاق جالبی افتاد. با سقراط سینه به سینه شدم. او داشت در مورد عدالت با کوچک و بزرگ صحبت می کرد.

پولیاسکیس پرسید:‌ "شرط می‌بندم که کلی چیز در این باره می‌دانی؟"
سقراط پاسخ داد: "من اصلا چیزی نمی‌دانم. و همین ندانستن است که مرا خیلی باهوش‌تر از تو می‌کند."
"راستی."
"خوب، اما درباره عدالت، به نظر تو عدالت چیزی نیست که قدرتمندترین افراد از طریق آن کارشان را پیش می‌برند؟"
"مسلماهمین طوراست."
"اشتباه می‌کنی"
"هر چه تو بگویی سقراط."
"تو کاملا در اشتباهی،‌ به این خاطر که مثل میمون‌هایی که در غارها بزرگ شده باشند، فرق میان واقعیت و سایه‌ها را نمی دانی."
"به همین علت است که باید فیلسوفان حکومت کنند."
"اما مگر فیلسوفان، سیاستمداران مزخرفی نیستند که دست آخر به مرگ محکوم می‌شوند؟"
"چه قدر ساده و ابلهی، دوست انسان‌نمای من. این حقیقت که فیلسوفان به جای اینکه تاج پادشاهی به سر بگذارند، کشته می‌شوند،‌ثابت می‌کند که چقدر آنها برای حکومت کردن مناسب‌اند."
"آهان. تازه فهمیدم. در واقع هنوز هم نفهمیدم."
"خوب بگذار قضیه را اینجوری تعریف کنیم. یک خط عمودی را در نظر بگیر، آن را به دو قطعه تقسیم کن به طوری یک سوم آن در بالا و دوسوم آن در پایین باشد، هر کدام از این دو بخش را به همین نسبت تقسیم کن. قطعه بالاتر از همه را هوش بنام،‌ قطعه زیر آن را خرد، قطعه بعدی را عقیده و پایین‌ترین قطعه را چرندیات. واضح است؟"
"البته سقراط."
"خوب، یک انسان عادل مانند یک دولت عادل است."
"منظورت چیست؟"
"الان توضیح می‌دهم."
"ببخشید، جسارت کردم، فقط می‌‌خواستم وانمود کنم که دیالوگی جریان دارد."
"منظورم این است که شما می‌توانید همه انواع قیاس‌ها را میان چیزها برقرار کنید و اگر شما این کار را با هوشمندی کافی انجام دهید، می‌توانید یک فلسفه کامل را بر روی قیاس‌های متزلزل بسازید."
" خدایی‌اش آدم خردمندی هستی."
"من خدا نیستم، اما دوست من، بله، من خیلی خیلی خردمند هستم، اما جاهل هم هستم، پس بنابراین واقعیت خیلی پیش‌پاافتاده‌ای است."
"خیلی مانده تا حرف‌مان تمام شود؟ باید یک مقدار خرید بکنم."
"هر شخصی مزیتی دارد و باید به همان کاری بچسبید که آن را خوب انجام می‌دهد. ما مرد هستیم و هیچکس بهتر از ما چرت و پرت نمی‌گوید. بنابراین خرید را به زن‌ها و برده‌ها واگذار."
"خوب فکر می‌کنم، کمابیش به نتیجه‌ای رسیدیم، سقراط."
"خوب فردا بیا تا برایت توضیح دهیم که چرا درعالم بالا شکلی کامل از کباب وجود دارد."