در چارراه بردهفروشان
نخاس پیر، فردا
یک خطبه در ستایش آزادی
ایراد میکند
***
ای روزگار شعبدهباز نهانگریز!
یک مشت
آجیل خنده وقت تماشا
در جیب ما بریز.
شفیعی کدکنی
نمایش پستها با برچسب شعر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شعر. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ تیر ۸, سهشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه
دل ماست پارسی
گل نيست،ماه نيست، دل ماست پارسی
غوغای کوه،ترنم درياست پارسی
از آفتاب معجزه بر دوش ميکشد
روبر مراد و روی به فرداست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آيينه دار عالم بالاست پارسی
تاريخ، را وثيقهی سبز شکوه را
خون من و کلام مطلاست پارسی
روح بزرگ و طبل خراسانيان پاک
چتر شرف چراغ مسيحاست پارسی
تصوير را، مغازله را و ترانه را
جغرافيای معنوی ماست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پيدا بود از اين، که جه زيباست پارسی
بانگ سپيده، عرصهی بيدار باش مرد
پيغمبرهنر،سخن راست پارسی
دنيا بگو مباش، بزرگی بگو برو
مارا فضيلتی است که مارا راست پارسی
۱۳۸۸ تیر ۲, سهشنبه
تعبیر

به نادر نادرپور
ای معبر، مژدهای فرما که دوشم آفتاب،
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
حافظ
خواب دیدم: در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دستهایم، تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
مار شد، پیچید دور گردنم
بر زدم فریاد: وای!
ابری چو کوه-
غول شد افتاد بر روی تنم
خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چکید
کوکبی افتاد بر بامم، شکست
شبپره شد، در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
سبزها در زرد جانم ریخت، گرم
بانگ کردم: وه! چه آف...
اشکم ز شوق –
قفل شد، بر چفت لب آویخت، نرم
جستم از خواب: آسمانی تار، تار،
کفتری فانوس بر منقار داشت
ماه مینالید و روی گونههاش،
جای دندانهای گرگی هار داشت
باز دیدم بر بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد، بر دستهایم تنگ شد.
خواب دیدم: در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دستهایم، تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
مار شد، پیچید دور گردنم
بر زدم فریاد: وای!
ابری چو کوه-
غول شد افتاد بر روی تنم
خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چکید
کوکبی افتاد بر بامم، شکست
شبپره شد، در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
سبزها در زرد جانم ریخت، گرم
بانگ کردم: وه! چه آف...
اشکم ز شوق –
قفل شد، بر چفت لب آویخت، نرم
جستم از خواب: آسمانی تار، تار،
کفتری فانوس بر منقار داشت
ماه مینالید و روی گونههاش،
جای دندانهای گرگی هار داشت
باز دیدم بر بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد، بر دستهایم تنگ شد.
یداالله رویایی
از کتاب گزینه اشعار یدالله رویایی - انتشارات مروارید
۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه
گل و گلو و گلوله
۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سهشنبه
رزم آوران نور

یک شب که خواب
گم گرده بود راه دیده ام
یا چشمان من آن را پیدا نکرده بود
- در انتظار که شاید با پیدایش سپیده
نور امیدی تابد به دیدگانم تا رنگها بیابم و نقشها برآرم
از "بوم" خود -
...اما بامداد برنزد.
رنگی به جز سیاهی نیافت نگاهم؛
دود سیاه هزارساله نشسته بود بر سقف آسمان
و هشت سوی زمین را
سیماب لُجهای پوشانده بود.
...
گفتم به خود: آرام!
این هم یکی دگر از کابوسهای هرشبی است
...
اما! نه!
من خود به جستجوی خواب بیدار مانده بودم.
پس این سیاهی دیگر خیال نیست!
...
آنگاه با تمام جان
از انتهای حلقوم
فریاد برکشیدم:
هشدار!
سیاهی هر رنگ ما را در کام خود کشید!
سیلاب تیرگی زدود سایهروشن دوران ز بوم ما!
...
گم گرده بود راه دیده ام
یا چشمان من آن را پیدا نکرده بود
- در انتظار که شاید با پیدایش سپیده
نور امیدی تابد به دیدگانم تا رنگها بیابم و نقشها برآرم
از "بوم" خود -
...اما بامداد برنزد.
رنگی به جز سیاهی نیافت نگاهم؛
دود سیاه هزارساله نشسته بود بر سقف آسمان
و هشت سوی زمین را
سیماب لُجهای پوشانده بود.
...
گفتم به خود: آرام!
این هم یکی دگر از کابوسهای هرشبی است
...
اما! نه!
من خود به جستجوی خواب بیدار مانده بودم.
پس این سیاهی دیگر خیال نیست!
...
آنگاه با تمام جان
از انتهای حلقوم
فریاد برکشیدم:
هشدار!
سیاهی هر رنگ ما را در کام خود کشید!
سیلاب تیرگی زدود سایهروشن دوران ز بوم ما!
...
ناگاه کل بزرگان زادبوم
با منتهای قدرت رستم دستان سرزمین
-همان پسرکش مشهور دوران باستان-
با صد فریب و مکر سیمرغ آسمان
-همان پرنده اعصار دور که گردان سرشکسته را بیراه مینمود-
لبهای من را برهم بدوختند؛
نجوای سازش و تسلیم در گوشها سرودند:
"آرام! کاری نمانده است!
سپیدی، به هنگام، همه رنگها را از خود برون دهد.
ای کودکان فرومانده قرون، پستان مام میهن ارزانی شما!
بیدغدغه شیر سپید جاری از سینه سپید را
در کام خود بریزید!
کاری کنیم؟!
حتی زمین و آسمان
بعد از هزار سال جنگ
به سازش رسیدهاند!"
...
اما به کام من این شیره زمین
تلختر از هر شرنگ تلخ
وان مکرهای آسمان
وقیحانهتر از هر وقاحت
گنجیده در خیال.
...
در من هنوز
آسمان و زمین در جنگ ماندهاند.
...
زان پس هر شب
بر بام میشوم و با دهان بسته داد میزنم
هرگز بومی چنین
بیبامداد و داد مباد!
- تصویر بوم: گردی چشمان خونگرفتهام
- صدای بوم: سکوت.
×××
یک روز یا یک شب
- در ملتقای این دو-
دم غروب
در واپسین کار
-همان کاری که بایست
در آغاز به انجام میرسید-
آن عقل سرخ
- میراث دیگری مانده در گذار زمان از رزم آوران نور-
در من توفان به پا کند
سیلاب آتشین
با خنجر خورشیدی خیال
بشکافد از هم لبانم
وانگاه ریزد رگبار هستیام
چنان بر سپید بوم
تا آن نخست رنگ
بار دگر به جلوه آید:
یک دست سرخ سرخ
درخشان چو آفتاب
نه آفتاب من، نه آفتاب تو، نه آفتاب ما
آفتاب جهان.
×××
با رنگ روشنایی
دگر بوم را چه کار؟
بوم پر می کشد؟
فروردین 1380
۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه
فقط سگها جا دارند
اشتراک در:
پستها (Atom)

