۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

زندگی فراسوی اقتصاد و سیاست ممکن است


تاریخچه ای کوتاه از جامعه مدنی

شادیا بی دروری

عالمان سیاست و جامعه‌شناسان از هنگام سقوط اتحاد شوروی، در حال ستایش از جامعه مدنی بوده‌اند. توضیح آنها این است: جامعه مدنی حوزه آزادی وهمکاری داوطلبانه است؛ جامعه مدنی ظهور اجتماعی‌بودن انسان است؛ جامعه مدنی نشانه‌ای مطمئن از این است که انسان‌ها به طور طبیعی اجتماعی‌‌اند و قادرند در غیاب قدرت قاهر دولت به همکاری بپردازند؛ جامعه مدنی شاهدی بر این است که زور سیاسی برای ایجاد نظم ضروری نیست. به طور خلاصه، جامعه مدنی گواهی بر قابلیت انسان برای ایجاد نظم خودانگیخته است.

متاسفانه، این قابلیت طبیعی انسان به طور بی‌رحمانه‌ای بوسیله دولت توتالیتر در اتحاد شوروی سابق سرکوب شد. اکنون این دولت توتالیتر برچیده شده است، و قلمروهایی که زمانی این ابرقدرت سابق را می‌ساختند، به مخمصه افتاد‌ه‌اند و دارند نظم و مدنیت خود را از دست می‌دهند.

در قرن هفدهم، جامعه مدنی اصطلاحی بود که فیلسوفانی مانند جان لاک به کار می‌بردند تا نظم سیاسی را از وضع طبیعی افتراق دهند. لاک معتقد بود که جامعه به خودی خود طبیعی است، اما نظم سیاسی، طرحی مصنوعی است. لاک به عنوان پدر لیبرالیسم سیاسی این تمایز مهم میان دولت و جامعه را به را برای سنت سیاسی لیبرال به میراث گذاشت.

هگل در قرن نوزدهم این تمایز میان دولت و جامعه را - که او عنوان جامعه مدنی را به آن اطلاق می کرد- به میراث برده بود،هگل مدعی بود که لیبرالیسم، دولت را به عنوان همبستگی منافع دوجانبه تلقی می‌کند، و با چنین تلقی نمی تواند آن را از جامعه مدنی تمیز دهد.
و جامعه مدنی است که حوزه خانواده، کلیسا، انجمن‌های حرفه‌ای، شرکت‌ها، باشگاه‌ها و سایر انجمن‌هایی است که بر اساس علائق و منافع دوجانبه تشکیل می‌شوند.

جامعه مدنی جزئی، کثرت‌گرا و متنوع است. بر عکس بنیاد دولت بر اصولی جهانشمول است که همه بدون توجه به علائق، مذهب یا پایگاه خاص‌شان به آن سرسپرده‌اند.

از نظر هگل، دولت بر اساس خودخواهی و منافع دوجانبه ساخته نمی‌شود، بلکه بر اساس وفاداری مخلصانه به اصول و اشتیاق به فدا کردن زندگی برای این ایده‌آل‌ها بنا می‌شود. بنابراین او گمان می‌برد که دولت برتر از جامعه مدنی است. جامعه مدنی در مقابل دولت مانند امری خودخواهانه به نظر می‌رسید.

هگل علیرغم تحقیری که بر جامعه مدنی روا می‌داشت، این ایده لیبرال را که دولت باید جامعه را به حال خود رها کند و در امورش دخالت نکند، حفظ کرد.

اما ضایعه ایجاد شده بود. رومانتیک کردن دولت بوسیله هگل راه را برای دولت‌های تامه (توتال) یا تام‌گرا(توتالیتر) گشوده بود- دولتی که خودش را حاکم مطلق می‌داند، دولتی که هر چیز در جامعه مدنی را به منقاد خود درمی‌‌‌‌‌آورد، دولتی که جامعه مدنی را به وسیله‌‌ای برای غایات خود بدل می‌کند، دولتی که در هر جنبه‌ای از زندگی دخالت می‌کند؛ دولتی که جامعه مدنی و نظم خودانگیخته آن را خفه می‌کند. دولت تام‌گرا دشمن بازار، کلیسا و کنیسه‌ها بود؛ این دولت تعلیم و تربیت، ارتباطات، رسانه‌ها و فعالیت‌های فرهنگی تحت تسلط خود داشت.

کارل مارکس منتقد تمایز هگل میان دولت و جامعه مدنی بود و دیدگاه لیبرال از جامعه مدنی را به عنوان حوزه آزادی که باید مستقل از دخالت دولت بماند، رد می‌کرد. ایده لیبرال این بود که تا زمانی که اقتصاد بازار به جامعه مدنی تعلق دارد، جامعه مدنی بیرون از حوزه سیاست و مصون از کنترل آن می‌ماند. از دیدگاه مارکس، این نظر چیزی جز شگردی کاپیتالیستی نیست که ادامه استثمار اقتصادی را در غیاب قدرت ممانعت‌کننده دولت امکان‌پذیر می‌کند. مارکس جامعه مدنی را به بازار تقلیل داد و استدلال کرد که همه همبستگی‌های دیگر درون جامعه مدنی صرفا بازتاب‌هایی از نیروهای بازارند.

مارکس در زمانه و عصر ما محبوب نیست. او الهامبخش خونین‌ترین انقلاب قرن بیستم بود. اما اوهمچنین الهامبخش اصلاحات بزرگی در دنیای صنعتی‌شده غرب بوده است. اصلاحاتی مانند حداقل دستمزد، حداکثر ساعات کار، اتحادیه‌های کارگری، ممنوعیت کار کودکان، و تعلیم و تربیت با هزینه عمومی، بی‌عدالتی‌هایی نظام سرمایه‌داری را تعدیل و بقای آن را امکان‌پذیر کرده است. طعنه‌آمیز این است اگر واقعا بخواهیم اقتصادهای سرمایه‌داری را حفظ کنیم، باید به بزرگترین منتقدان آن گوش فرا دهیم و این اقتصادها را بر اساس نظرات آنها اصلاح کنیم.

دولت رفاه اجتماعی کانادا نمونه کلاسیکی از این است که چگونه خطاهای کاپیتالیسم بوسیله ایده‌های سوسیالیستی تعدیل می‌شود.
سقوط کمونیسم در اروپای شرقی سرزندگی و حق‌به‌جانبی اخلاقی کاپیتالیسم را تجدیدحیات بخشیده است. جامعه مدنی به شعار پیکار برای طرفداران سرمایه‌داری آزاد بدل شده است. این اصطلاح بی‌عدالتی‌های سرمایه‌ای بی‌مهار را پنهان می‌کند و کاپیتالیسم را در کسوتی از جامعه مدنی - آزادی، تنوع، تکثر، فردیت، ابتکار، و همکاری جمعی - عرضه می‌کند.

برای همین است که باید در مورد سیاستمدارانی که بیش از حد به مدح و ثنای جامعه مدنی می‌پردازند، محتاط باشیم. جامعه مدنی به شعار طرفداران سرمایه‌داری آزاد بدل شده است. این اصطلاح، امپریالیسم بازار موجود در دستور کار دست راستی‌ها را پنهان می‌کند. این برنامه مصمم است که همه زندگی - تعلیم و تربیت، بهداشت، علوم، و هنرها- را به کالاهایی دستخوش نیروهای بازار تقلیل دهد. ما واداشته می‌شویم که باور کنیم که هر نوع دخالت دولت در اقتصاد سرمایه‌داری صرفا تخریب تام‌گرایانه‌ی شکوفایی ارزشمند نظم خودانگیخته است. اما هر نظم خودانگیخته‌ای عادلانه یا مطلوب نیست.

امپریالیسم مطلق اقتصاد بازار مطلوب نیست، زیرا بازار نمی‌تواند پرارزش‌ترین فعالیت‌های زندگی متمدن را تداوم بخشد. برای مثال زوال فیلمسازی در هالیوود مستقیما به اتکای فزاینده آن به نیروهای بازار مربوط است. دانشگاه‌های کانادا به سرعت در جهت مشابهی در حال حرکت هستند، آنها با اشتیاق‌شان برای مربوط کردن پژوهش‌‌های‌شان به سلطه فزاینده بازار خودشان و کیفیت آموزش‌شان را بی‌اعتبار کرده‌اند.

سلطه اقتصاد بازار نه تنها نامطلوب است، بلکه ناممکن است. اقتصاددانان Laissez- faire که بر آزادی از دخالت دولت تاکید می‌کنند، ریاکارند. هیچکس به اندازه شرکت‌های بزرگ بر کمک دولت و منابع آن تکیه ندارد.
زندگی سیاسی ما عمدتا نزاعی میان شرکت‌های بزرگ و دولت بزرگ است.

طرفداران جدید جامعه مدنی، مانند مایکل والزر (نظریه‌پرداز سیاسی لیبرال آمریکایی)، اعتقاد دارند که جامعه مدنی چیزی بیش از بازار است و زندگی اجتماعی چیزی بیش از سیاست.

آنها می‌خواهند کثرت و تنوع همبستگی‌های انسانی را تجدید حیات بخشند که هگل زمانی که از اصطلاح جامعه مدنی استفاده می‌‌کرد، آن را می‌طلبید. آنها اعتقاد دارند که تنها تنوع همبستگی‌های محکم است که می تواند در تعدیل قدرت بازار از یک طرف و دولت از طرف دیگر موفق شود.

اما تا به حال، این نظر تنها تفکری آرزومندانه است.

Calgary Herald, May 16, 1998

................................................
شادیا بی‌ دروری ، آکادمیسین و مفسر سیاسی کانادایی است که تباری مسیحی مصری دارد. او در ابتدا در دانشگاه کالگاری و سپس در دانشگاه رجینا به تدریس فلسفه و علوم سیاسی پرداخته است. او صاحب کرسی پژوهشی کانادا در عدالت اجتماعی در دانشگاه رجینا است.
...............................................

به نقل از روزنامه کارگزاران 1387

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

درآمدى بر طب مكمل - جايگزين


دکتر فرید نیک‌بین


امروزه آنچه كه با شنيدن واژه «پزشكى» يا «طبابت» بى درنگ به اذهان اكثر ما خطور مى كند، مجموعه اى از روش هاى تشخيصى- درمانى است كه در بيمارستان ها، درمانگاه ها و اغلب مطب هاى پزشكان در ايران انجام مى گردد و به دانشجويان پذيرفته شدگان رشته پزشكى در دانشگاه هاى كشور آموزش داده مى شود. اين علم را «پزشكى رايج» يا «طب غربى» مى نامند، چرا كه در حال حاضر رايج ترين سيستم درمان در ايران است و از غرب منشا گرفته است.طب غربى تنها يكى از رويكردهاى بشر به مسئله سلامت و بيمارى به شمار مى آيد.

در كنار اين روش، شيوه هاى ديگرى از پزشكى نيز وجود دارند كه با تفاوت هايى در اصول، قواعد و راه هاى تشخيص و درمان، سعى در بازگردانيدن سلامتى به افراد بيمار و جلوگيرى از ايجاد بيمارى در اشخاص سالم دارند. تعداد اين روش ها بالغ بر ۱۰۰ عدد است كه مجموعه آنها را با نام هايى نظير «طب مكمل» (Complementary medicine) يا «طب جايگزين» (Alternative medicine) در جهان مى شناسند. اين مجموعه از سيستم هاى پزشكى بسيار متفاوتى تشكيل شده است كه آنچه در تمامى آنها مشترك است تفاوتشان با رويكرد طب رايج در روش هاى تشخيص، درمان و يا هر دوى آنها است. برخى از اين شيوه ها در اصول تشخيصى- درمانى خود شباهت هاى زيادى با يكديگر دارند، ولى گاهى تفاوت برخى از آنها با هم، بيش از اختلافشان با طب غربى است. اين امر سبب شده است كه طب جايگزين ملغمه اى از روش هاى گوناگون باشد كه هر يك به نوبه خود سعى در بالا بردن سطح سلامتى افراد و جامعه دارند.

در حال حاضر، در بيشتر كشورهاى دنيا- به خصوص كشورهايى مانند آمريكا، انگلستان، فرانسه و آلمان كه خود از سردمداران طب غربى هستند- از اين شيوه ها در كنار پزشكى رايج به منظور تشخيص و درمان بيمارى ها استفاده مى شود و روش هاى طب مكمل هر روز از محبوبيت و استقبال گسترده ترى بهره مند مى گردند. با اين وجود تاكنون جايگاه طب مكمل (جايگزين) در كشور ما به درستى مشخص نشده و درباره كارايى، لزوم استفاده و فوايد اين روش ها نظرات مختلف و حرف و حديث بسيارى وجود دارد.در حقيقت، امروز جامعه ما در آغاز راه استفاده از روش هاى درمانى مكمل قرار گرفته است، لذا دستيابى به اطلاعات صحيح و علمى درباره اين شيوه هاى پزشكى- چه براى پزشكان و چه براى بيماران- يك امر ضرورى به حساب مى آيد.

به نظر مى رسد كه تنها راه درستى كه مى تواند منجر به دستيابى طب مكمل به جايگاه واقعى خود در جامعه گردد، آشنايى علمى و به دور از هرگونه غرض ورزى و تعصب با اين علوم- شيوه هاى عملكرد و توانايى هريك از آنها در تشخيص و درمان بيمارى ها- و در كنار آن سنجش ادعاهاى آنها به وسيله تحقيقات علمى و مطالعات بالينى معتبر است. هريك از اين روش ها توانايى هاى تشخيصى و درمانى منحصر به فردى را دارند. برخى از آنها در محدوده بسيار كوچكى از بيمارى ها كارايى دارند، در حالى كه بعضى ديگر سيستم هاى پزشكى جامع و كاملى هستند كه در طيف وسيعى از بيمارى ها مى توان از آنها استفاده كرد.

طب مكمل يا جايگزينهمانطورى كه پيشتر نيز گفته شد، در حال حاضر شيوه هاى بسيار متفاوتى در سراسر جهان براى تشخيص و درمان بيمارى ها وجود دارد كه در كنار طب رايج سعى در بازگردانيدن سلامتى به افراد بيمار و پيشگيرى از ايجاد بيمارى در افراد سالم (با ارجحيت مورد دوم) دارند.در حقيقت آن چيزى را كه امروزه همه ما به عنوان «پزشكى» مى شناسيم و فرد متخصص در آن را پزشك يا دكتر طب مى ناميم، روشى از سيستم تشخيصى- درمانى است كه با نام هايى همچون پزشكى غربى، پزشكى مدرن يا نوين، پزشكى معمول، طب متعارف يا رسمى،پزشكى فن ورانه يا تكنيكى ، طب علمى و آلوپاتى نيز شناخته مى شود.به رغم تمامى پيشرفت ها و تبليغات انجام شده در مورد پزشكى غربى، هر روزه تعداد بيشترى از مردم به طب مكمل علاقه مند مى شوند.

با وجود اينكه تمامى رشته هاى پزشكى غير از پزشكى رايج را تحت عنوان پزشكى مكمل يا جايگزين طبقه بندى مى نمايند، اما به دليل تنوع آنها شايد چندان واقع گرايانه نباشد كه بخواهيم تعريفى جامع و دقيق از مجموعه درمان هايى كه خارج از روش پزشكى معمول است داشته باشيم، به طورى كه همه آنها را شامل شود.«فيشر» و «وارد» در اين رابطه مى گويند: «صحبت كردن درباره طب مكمل يا جايگزين مانند اين است كه بخواهيم (در كشورى) راجع به «خارجيان» صحبت كنيم. هردوى اين واژه ها داراى مفاهيمى گنگ و مبهم هستند و به دسته ها و گروه هاى بزرگ و ناهمگونى اشاره مى كنند كه توسط آنچه كه نيستند (طب رايج در مقابل طب مكمل يا جايگزين) تعريف شده اند، نه به وسيله آنچه كه هستند.»

براين اساس يكى از معتبرترين مراكز طب مكمل دنيا به نام «مركز ملى طب مكمل و جايگزين» (NCCAM) وابسته به «موسسه هاى ملى بهداشت آمريكا»(NIH) مجموعه اين روش را بدين صورت تعريف مى كند: «طيف وسيعى از فلسفه هاى درمانى (مدارس فكرى) و رهيافت ها و درمان هايى كه طب مرسوم غربى معمولاً از آنها استفاده نمى كند، آنها را نپذيرفته است، مطالعه و درك نكرده و اكثراً در دسترس قرار نمى دهد.»در هر نقطه از جهان اين روش ها را با اسم خاصى مى شناسند كه ناشى از شيوه نگرش و برخورد با اين رشته هاى طبى است.در اين قسمت تعدادى از اين عناوين را با توضيح مختصرى در مورد هر يك از آنها ملاحظه مى كنيد:

طب مكمل (Complementary medicine): در كشورهاى اروپايى معمولاً مجموعه اين روش ها را با نام «طب مكمل» مى شناسند. اين نام بيانگر اين نكته است كه از اين روش ها مى توان در كنار طب رايج و جهت تكميل كردن آن براى رسيدن به سلامتى بيشتر استفاده كرد. اين واژه براى نخستين بار در سال ۱۹۸۱ در گزارشى كه توسط «بنياد ترش هولد» درباره وضعيت روش هاى طبى جدا از پزشكى معمول جامعه به چاپ رسيد به كار گرفته شده است. اشكالى كه در اين واژه به چشم مى خورد اين است كه كلمه طب مكمل اكثراً اين تصور را در ذهن شنونده به وجود نمى آورد كه استفاده از اين شيوه هاى طبى تنها در كنار طب غربى، مجاز و قابل قبول است.

طب جايگزين Alternative medicine : در آمريكا اين سيستم هاى درمانى تحت عنوان «طب جايگزين (جانشين)» شناخته مى شوند. اين نام نشان دهنده آن است كه در بسيارى از موارد مى توان تنها با تكيه بر اين روش ها، بيمارى را معالجه كرد و نيازى به مداخله پزشكى رايج نيست. با اين وجود به نظر مى رسد كه حتى در آمريكا نيز حداقل در موارد بيمارى هاى بسيار سخت و پيشرفته از اين سيستم به عنوان مكمل طب غربى استفاده مى گردد.« مارك اس. ميكوزى» در اين زمينه مى گويد: «آنچه كه به عنوان طب جايگزين در ايالات متحده لقب گرفته است، در درجه اول يك پديده اجتماعى و جنبش مصرف كنندگان (پزشكى) است كه از ابعاد مهمى برخوردار است. واژه طب مكمل به طور متناوب است به جاى واژه فوق به كار مى رود و تعريف عملكردى دقيق ترى از اين پديده اجتماعى ارائه مى كند، چرا كه بيماران در آمريكا معمولاً از اين روش ها در كنار طب غربى- و نه به عنوان جانشينى براى آن- استفاده مى نمايد.»برپايه توضيح بالا، امروزه اكثر متخصصان اين علوم ترجيح مى دهند تا از واژه مركب «طب مكمل- جايگزين» (CAM) براى اشاره به اين شيوه هاى طبى استفاده نمايند. نخستين بار از واژه «طب جايگزين» در اواسط دهه هشتاد ميلادى استفاده شده است.

طب كل نگر (كل گرا) Holistic medicine: اين نام برپايه باورى بنا شده كه اعتقاد دارد هر چيزى در دنيا خصوصياتى بيش از خواص مجموعه اعضا يا قسمت هاى تشكيل دهنده خود دارد. اين ديدگاه را فلسفه كل گرايى مى نامند. بر اين اساس در برخورد با بيمارى هر قسمت از بدن، تنها نگاه به آن قسمت و درمان آن كافى نيست، بلكه براى تشخيص و درمان درست بايد به «كليت» فرد (ساير خصوصيات جسمى، روانى، ذهنى و...) نيز توجه داشت. اين عنوان از اسامى رايجى است كه به كرات براى اشاره به طب مكمل _ جايگزين به كار مى رود. معمولاً درمانگران اين رشته ها از واژه طب كل گرا در مقابل طب جزءگراى غربى (Reductionistic medicine) استفاده مى كنند و بدين ترتيب سعى در ابراز برترى اين شيوه ها دارند. گروهى در زبان فارسى از مترادف هاى ديگرى براى كلمه طب كل نگر استفاده مى نمايند كه از آنها مى توان به واژه «طب جامع» يا «طب جامع نگر» اشاره كرد.

طب طبيعى Natural medicine: در بسيارى از شيوه هاى طب مكمل _ جايگزين، درمان تنها با استفاده از فرآورده هاى طبيعت (گياهان دارويى، مواد معدنى، محصولات جانورى و...) و بدون استفاده از هيچ گونه مواد مصنوعى و غيرطبيعى صورت مى گيرد. در اين روش ها سعى مى شود كه درمان برپايه اصول زندگى طبيعى، با الهام از طبيعت و قوانين آن انجام شود. فلسفه «طب طبيعى» بر پايه وجود تمامى درمان ها در خود طبيعت استوار است.

طب سنتى (Traditional medicine): بسيارى از اين روش ها ريشه در تاريخ دارند و صدها يا هزاران سال از ابداع آنها مى گذرد. هر كشور يا منطقه اى طب سنتى خاص خود را دارا است كه در موارد زيادى بين شيوه هاى تشخيصى _ درمانى و اصول آ ن، مشابهت هايى با ديگر كشورها و فرهنگ ها به چشم مى خورد. از معروف ترين روش هاى طب سنتى مى توان به طب سنتى چين، طب سنتى هند (آيورودا) و طب سنتى ايران اشاره كرد. عنوان طب سنتى خصوصاً توسط سازمان بهداشت جهانى و كشورهاى جهان سوم به كار مى رود. امروزه برخى از افراد با استفاده از شيوه هاى نوين، تكنولوژى هاى مدرن و علوم جديد به تحليل، بررسى و تكميل طب سنتى پرداخته اند. گاهى به اين رويكرد جديد «طب سنتى جديد» گفته مى شود.

طب بومى Indigenous medicine: از اين كلمه براى اشاره به پزشكى مرسوم در هر منطقه يا كشور استفاده مى شود كه عمدتاً نشانگر شيوه هاى بدوى و ابتدايى است. از جمله اين روش ها مى توان طب بومى سرخ پوستان آمريكا و انواع طب هاى بومى آفريقا و آسيا را نام برد. گاهى دو واژه «طب سنتى» و «طب بومى» به صورت مترادف به كار مى روند.

طب حاشيه (Fringe medicine): اين واژه توسط اشخاصى به كار برده مى شود كه اعتقاد دارند طب رايج غربى جريان اصلى پزشكى دنيا را شكل مى دهد و مى توان از ديگر روش هاى طبى در مواردى تنها به عنوان كمك كننده _ آن هم نه به شكل درمان اصلى _ استفاده كرد. اين واژه در اوايل دهه ۱۹۶۰ ميلادى توسط برايان اينگليس و جفرى موراى ابداع شد، اما از آنجايى كه به طور ضمنى نشانگر فرعى بودن اين رشته هاى طب بود نتوانست محبوبيت چندانى در ميان عامه مردم كسب نمايد. با اين وجود «مجله پزشكى بريتانيا»(BMJ) به سرعت اين واژه را مورد قبول قرارداد!

تا آنكه در دهه ۱۹۷۰ واژه «طب طبيعى» را جايگزين آن ساخت (به نظر مى رسد كه در اين زمان شكل گيرى هيپى ها و جنبش هيپى گرى با شعار «بازگشت به طبيعت» در اين امر نقش داشته است.)علاوه بر اسامى گفته شده عناوين ديگرى همچون طب غيررسمى ( Unconventional medicine) و طب غيررايــج (غيرمعمــول _ غيرمتـعارف) (Unorthodox medicine) نيز به اين روش ها اطلاق مى گردد. در برخى از كشورها نيز واژه هاى خاصى به منظور اشاره به اين شيوه هاى طبى در نظر گرفته شده است، به عنوان مثال در ايتاليا با نام «طب ديگر» و در فرانسه با عنوان «طب موازى» معروف است.توجه داشته باشيد كه هيچ يك از اين اسامى به طور كامل بيانگر مجموعه اين روش ها نيست و در عين حال يك روش مى تواند زيرمجموعه چند عنوان قرار بگيرد.
............................................
به نقل از روزنامه شرق- 1384

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

پایان یک پندار: چه چیزی هویت جنسیت را تعیین می‌کند؟


لین کانوی

هويت جنسى، يكى از بنيادى ترين بخش هاى هويت يك فرد به مثابه موجودى انسانى است. اولين سئوالى كه هر كسى در رابطه با ما مى پرسد اين است «او مرد است يا زن؟»

در عين حال اغلب افراد عميقاً به هويت جنسى شان نمى انديشند.در مورد دركشان از دختر يا پسر بودن، مرد يا زن بودن به تأمل نمى پردازند. خرد متعارف به ما مى گويد كه افراد پسر يا دختر هستند، دختر ها بزرگ مى شوند و به زن بدل مى شوند و پسرها به مرد. تنها دو امكان وجود دارد و شما يا اين هستيد يا آن. پسر يا دختر بودن در هنگام تولد از روى دستگاه تناسلى خارجى آشكار است. اما آنچنان كه خواهيم ديد حقيقت به اين سادگى نيست.

چنسیت و هویت جنسی

جنسيت (SEX) يك انسان در ابتداى باردارى هنگامى كه معين مى شود در صورت وجود تركيب كروموزومى XY، غدد جنسى اوليه جنين تستوسترون ترشح خواهند كرد و در نتيجه دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مذكر خواهد يافت و اگر تركيب كروموزومى XX باشد، غدد جنسى اوليه تستوستر ونى ترشح نخواهدكرد و در غياب تستوسترون دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مؤنث خواهند يافت. در عين حال انواع مختلفى از بيمارى هاى مختلف نيز ممكن است در قسمت هاى مختلف اين مسير نمو اختلال ايجاد كند و اشكال مختلفى از ابهام دستگاه تناسلى خارجى و نقصان هاى دستگاه هاى تناسلى داخلى را به وجود آورند.

مسئله ديگر هويت جنسى (Gender) است يعنى درك ما از مذكر یا مونث بودن‌مان. كودك در حدود ۳ سالگى هويت جنسى پيدا مى‌كند و خود را پسر يا دختر مى خواند.

اما اين هويت جنسى چگونه به وجود مى آيد؟ وجود نوزادانى كه از لحاظ كروموزومى مذکربودند (XY) اما به دلايل اختلالات ژنتيكى؛ که به طور مثال باعث عدم پاسخ دهى بافت هاى دستگاه تناسلى به هورمون مردانه مى شود، دستگاه تناسلى خارجى زنانه پيدا مى كردند و بعد هم به صورت دختر بار مى آمدند و نيز بسيارى از حقايق ابتدايى در مورد اينترسكس ها (افراد داراى دستگاه تناسلى خارجى مبهم يا مخالف با جنسيت ژنتيكى آنها) در چندين دهه گذشته باعث شده بود كه دانشمندان اين نظريه را بپذيرند كه هويت جنسى در هنگام تولد خنثى است؛ و بعد در ابتداى كودكى، هنگامى كه كودك نوع دستگاه تناسلى خارجى اش را مى شناسد و سپس در روند بزرگ شدن در خانواده و جامعه هويت جنسى زنانه يا مردانه را به دست مى آورد .

واضع و طرفدار اصلى اين نظريه دكتر «جان مانى» از دانشگاه جانز هاپكينز آمريكا بود. براساس اين نظريه، كودكى كه دستگاه تناسلى خارجى زنانه دارد و به صورت يك دختر بزرگ مى شود، مستقل از آن كه ژن هايش چه باشند، هويت جنسى زنانه به دست مى‌آورد و به همين ترتيب پسرى كه دستگاه تناسلى خارجى مذكر دارد و به صورت يك پسر بزرگ مى شود، بى ارتباط با آن كه چه تركيب كروموزومى داشته باشد، هويت جنسى مردانه خواهد داشت. بنابراين اگر اختلالى در هويت جنسى كودك به وجود آيد يا اشكالى در نوع رفتار خانواده با او به عنوان پسر يا دختر موجود بوده است يا اين كه كودك به نوعى اختلال روانى يا هذيانى مبتلا است پس تصحيح مشكلات هويت جنسى از طريق روانپزشكى ممكن است، با اين فرض كه اين «اختلال روانى» قابل درمان است.

تحول ديگر به دهه ۱۹۶۰ مربوط مى شود. پيشرفت هاى زيادى در جراحى پلاستيك صورت گرفت. امكانات جديد جراحى پلاستيك همراه با اين نظريه كه هويت جنسى اساسى صرفاً روانى-اجتماعى دارد، باعث شد كه پزشكان جراحى هاى «تصحيحى» را براى انواع مختلف ابهام هاى دستگاه تناسلى يا اينترسكس ها در دوران نوزادى توصيه كنند.

تصور بر اين بود كه اگر در دوران نوزادى دستگاه تناسلى خارجى با جراحى پلاستيك به شكل مردانه يا زنانه درآيد و كودك مطابق با اين دستگاه تناسلى خارجى ايجاد شد، در خانواده و جامعه بزرگ شود، نهايتاً هويت جنسى طبيعى خواهد داشت. دكتر «جان مانى» از دهه ۱۹۵۰ به بعد به تدريج به مرجع مسلط در مطالعات هويت جنسى تبديل شد و طرفدار اصلى چنين درمان هايى بود. او طرفدار پروپا قرص روان شناسى رفتار گرا بود كه بر مبناى آن ذهن نوزاد چون تابلوى سفيدى است كه هيچ خصلت ذاتى شخصيتى در آن وجود ندارد. انگيزه جراحى هاى «تصحيحى» فوق حل كردن به اصطلاح «اضطرار اجتماعى» به وجود آمده به وسيله تولد نوزادان با دستگاه تناسلى مبهم بود.

خود وجود چنين نوزادان اينترسكس در طبيعت با گوناگونى هاى مختلف در دستگاه تناسلى، دو شعبگى دقيق مرد-زن را در فرهنگ ما دچار مخاطره مى كند. بنابراين تصور اين نظريه پردازان اين بود كه وجود اين نوع نوزادان بسيارى از قيد و بند هاى مذهبى و قانونى را مورد سئوال قرار خواهد داد. والدين و پزشكان تحت فشار اجتماعى شديدى قرار داشتند كه اين ابهام و گوناگونى را برطرف كنند و جان مانى هم منطق تئوريك اين اعمال جراحى «تصحيحى» را فراهم آورده بود و به آنها ظاهرى علمى بخشيده بود.

از آن پس هزاران جراحى به اصطلاح «تصحيحى» براساس اين نظريه كه هويت جنسى ساخته اجتماع است در آمريكا انجام شد. نكته تعجب آور عدم وجود يك پيگيرى سازمان‌يافته علمى در مورد سرنوشت بعدى اين نوزادان بود. حتى در همان سال هاى اول اين جراحى ها، بسيارى از دانشمندان حفظ احتياط را در مورد آنها گوشزد كردند.

چهره بارز اين افراد پژوهشگر جوانى به نام «ميلتون دياموند» بود كه اكنون استاد دانشگاه هاوايى آمريكا است. او زمانى كه دانشجوى دوره دكترا بود در مقاله اى در سال ۱۹۵۹ تحت عنوان «ارزيابى انتقادى انتوژنى رفتار جنسى انسانى» به انتقاد از نظرات دكتر جان مانى پرداخت. نظرات دياموند براساس مشاهدات در تجربيات با حيوانات بود. او در آن زمان نوشت: «شواهد زيست شناختى، روانشناختى، روانپزشكى، انسان شناختى و غدد شناختى بيانگر آن است كه هويت جنسى از همان دوران جنينى در مغزبه طور ذاتى پياده سازى (hard-wired) مى شود.»

اما اين برداشت ها كه انسان ها «در مسئله جنسيت از تأثيرات تكامل زيست شناختى فراتر رفته اند» و اين كه جنسيت و هويت جنسى براساس اجتماعى شكل مى گيرد آنقدر در جامعه پزشكى نفوذ داشت كه كسى به سخنان دياموند گوش نداد. تحت تأثير جان مانى، مبلغ بزرگ اين حوزه اين نظريه بر تمام نيمه دوم قرن بيستم حكمفرمايى كرد. تنها در اواخر قرن بيستم بود كه پرسش هاى سركوب شده دوباره سربر آورد و يك مورد نادر اتفاقى پيگيرى يكى از نوزادان تحت جراحى تصحيحى قرار گرفته، آشكار كرد كه هيچ گاه مسير زندگى اين نوزادان آنچنان كه دكتر مانى پيش بينى كرده بود، نبوده است.

مورد جان/ جوان (John/ Joan)

دكتر جان مانى دهه ها قبل به والدين نوزادى پسر كه در يك حادثه پزشكى قسمت اعظم آلت تناسلى خود را از دست داده بود پيشنهاد كرد كه نوزاد را با جراحى به دختر بدل كنند- براساس اين نظريه كه در اين صورت مى توان نوزاد را به صورت دخترى طبيعى پرورش داد و نه «پسرى غير طبيعى». اين مورد براى پژوهش علمى بسيار پرارزش بود زيرا اين نوزاد داراى برادر دوقلوى همسان بود كه از لحاظ ژنتيكى كاملاً مشابه او بود و به اين ترتيب اين مورد مى توانست اساسى براى مطالعه رشد هويت جنسى باشد.

در هر حال اولين گام بيضه هاى باقيمانده آلت تناسلى پسر نوزاد برداشته شد و او به صورت يك دختر، بزرگ شد و جان به جوان بدل شد.جان مانى ده ها سال مورد جان/ جوآن را مداوماً به عنوان يك مورد پيروزى نظريه اش ارجاع مى داد. دكتر به بهانه حفظ راز دارى به هيچ كس اجازه نمى داد به «جوان» نزديك شود و جزئيات زندگى او را دريابد. مورد جان/ جوان به تدريج آنقدر افسانه اى شد كه به سنگ بناى پشتيبان نظريه او در مورد هويت جنسى بدل شد.

در طول اين سال ها در آن هزاران جراحى تصحيحى براساس نظريه او برروى نوزادان انجام شده بود.فرجام ماجرا را ميلتون دياموند، همان دانشجوى جوانى كه ۴۰ سال قبل شجاعانه به چالش با نظريه هاى جان مانى برخاسته بود- رقم زد. ميلتون دياموند كه اكنون استاد دانشگاه بود، هميشه به نتايج كار هاى مانى مشكوك بود. در طول سال ها او مطالعات پژوهشى بسيارى انجام داد و مقالات متعددى به چاپ رسانده بود تا دست كم ديگران را قانع كند كه اين امكان وجود دارد كه هويت جنسيتى ذاتى و هنگام تولد تعيين شده باشد، اما در غلبه فكرى مانى در اين حوزه مطالعاتى كسى به حرف او گوش نمى كرد.

دياموند در ابتداى دهه ۱۹۹۰ سعى كرد كه «جوآن» را كه اكنون احتمالاً مى بايد زنى باليده مى بود و اساس نظريه مانى قرار گرفته بود پيدا كند. دياموند كه صرفاً به دنبال مطمئن شدن از گزارش هاى جان مانى از سير زندگى «جوآن» بود، وقتى او را يافت با شگفتى متوجه شد كه «جوآن» هيچ گاه خود را دختر نمى دانسته است و اكنون هم مردى متأهل است.معلوم شد كه جوان از همان دوران كودكى خود را پسر مى دانسته و در برابر فشار ها براى وادار كردنش براى رفتار دخترانه مقاومت مى كرده است. جوان كه در سن بلوغ هنوز از جراحى زمان نوزادى اش بى اطلاع بود، در برابر تلاش هاى پزشكان و والدينش براى زنانه كردنش با هورمون هاى جنسى و جراحى هاى بيشتر مقاومت كرد. او بعد ها با جراحى مجدد تغيير جنسيتى، خود را به مرد بدل كرد و ازدواج كرد. به اين ترتيب دستگاه تناسلى خارجى دخترانه و بار آمدن به صورت دختر نتوانست حس سرشتى او از هويت جنسى واقعى اش را تغيير دهد.

جان مانى در طول اين سال ها به خوبى از وقايع زندگى جوان آگاه بود، اما عامدانه شواهد مخالفت نظريه اش را براى ده ها سال مخفى كرد.دياموند با همكارش سيگماندسون كارى طاقت فرسا را پيش گرفتند كه آنچه را كه واقعاً براى «جوآن»، اكنون دوباره «جان» شده، رخ داده بود مستند كنند. و مقاله اى را براى نشر آماده كرده اند.

اين مقاله آنقدر بحث برانگيز بود كه بسيار نشريات پژوهشى از چاپ آن خوددارى كردند.آنها نمى توانستند شواهدى را كه جلوى چشمشان قرار گرفته بود باور كنند.اين مقاله نهايتاً با عنوان «تغيير جنسيت هنگام تولد: بازبينى دراز مدت و دلالت هاى بالينى» در نشريه Archives of Pediatrics and Adolescent Medicine به چاپ رسيد. سپس توفانى در رسانه‌ها و جامعه پژوهشگران به پاخاست. جان مانى به خاطر ارائه شواهد دروغ و پنهان كردن شواهد مخالف در موردى كه به اساس كل نظريه هويت جنسى‌اش بدل شده بود،علناً مفتضح شد.

دو سال بعد جان كالاپينتو مشروح كل داستان را در كتابى پرفروش «آنطور كه طبيعت او را ساخت» به چاپ رساند. جان كولاپينتو براى اولين بار در مقاله اى در نشريه «رولينگ استون» در ۱۱ دسامبر ۱۹۹۷ با نام «داستان حقيقى جان/جوآن» توجه عموم را به قضيه جلب كرد.

او در آخرين صفحه مقاله اش نوشت:«... داستان جان بناى نظريه هايى را كه جان مانى از دهه ۱۹۵۰ ساخته بود به لرزه درآورده. و مشخص شده است خطاى اصلى در نظريه اى است كه بر بيشتر قرن بيستم حاكم بود.» زيگموند فرويد بود كه در ابتدا اظهار كرد رشد روانشناختى سالم يك كودك به صورت دختر يا پسر عمدتاً به حضور يا غيبت آلت تناسلى مردانه بستگى دارد- برداشتى كه به محور نظريه مانى درباره رشد جنسى بدل شد و دليل غايى براى تبديل كردن «جان تيسن» به يك دختر. برداشتى كه امروز پژوهش هاى عصب-زيست شناختى در حوزه جنسيت آن را به كنارى نهاده است و دانشمندان پيشگام را به همان نتيجه رسانده است كه دكتر راينر از پژوهشگران اين حوزه اينگونه بيان كرده است: «مهمترين اندام جنسى، آلت تناسلى خارجى نيست، مهمترين اندام جنسى، مغز است.»

پس هويت جنسى چگونه به وجود مى آيد؟

شواهد علمى فزاينده اى در دست است كه ساختارهاى تثبيت شده مغز پيش از تولد احساسات ذاتى هويت جنسى را به وجود مى آورند. به نظر مى آيد كه بخشى از مغز (هيپوتالاموس در ناحيه BSTC) تعيين احساس درونى هويت جنسى است.اين ناحيه در مراحل اوليه باردارى برحسب محيط هورمونى مردانه يا زنانه موجود در جنين يا رحم، در يك فرآيند نقش پذيرى (imprinting) ساختارى خاص به دست مى آورند يا به اصطلاح hard-wired مى شوند. اگر ساختارهاى مغزى در اين مرحله باردارى مردانه يا زنانه شوند، فرد با هويت جنسى پسر يا دختر به دنيا مى آيد، جدا از آنكه تركيب كروموزومى يا دستگاه تناسلى خارجى او چه باشد. بنابراين كاملاً امكان پذير است كه فردى هويت جنسى مخالف تركيب كروموزومى اش داشته باشد.مثلاً در اختلالى به نام نشانگان عدم پاسخ دهى كامل به آندروژن (CAIS) به رغم ترشح تستوسترون از غدد جنسى جنينى كه تركيب كروموزومى XY دارد بافت هاى هدف به دليل اختلالى ژنتيكى به اندروژن پاسخ نمى دهند.

در نتيجه احتمال دارد مانند دستگاه تناسلى خارجى كه به علت عدم پاسخ به آندروژن زنانه مى شوند ساختارهاى مغزى شكل زنانه به خود بگيرند بنابراين نوزاد به رغم تركيب كروموزومى XY هويت جنسى دختر را در سال هاى بعدى بروز خواهد داد.اين مشاهدات تاثيرگذار، غيرقابل انكار و بى سابقه پارادايم پيشين انديشه را جابه جا كرده است و همچنين حوزه اى از علم را كه پيش از اين تحت سلطه اطلاعات غلط و تابوها بود. اين جابه جايى در مورد گاليله از «جهانى زمين مركز» به «جهانى خورشيد مركز» بود، در مورد تكوين هويت جنسى اين جابه جايى از نظريه «دستگاه تناسلى خارجى + نحوه بزرگ شدن كودك» به نظريه تكوين «عصب -زيست شناختى» است.

استلزامات اين جابه جايى پارادايم بسيار گسترده است به خصوص در مورد نحوه برخورد با افرادى كه از اختلالات هويت جنسى رنج مى برند.به جاى آنكه احساس هويت جنسى را «روانشناختى» بشماريم، اكنون مى توان هويت جنسى ماهيتاً «عصب شناختى» شمرد.

در پايان نتيجه گيرى هاى دكتر ويليام راينر متخصص اطفال و پژوهشگر بيمارستان جانز هاپكينز، كه بر اساس كارهايش در مورد كودكان با دستگاه تناسلى مبهم است، كه در مقاله اى تحت عنوان «مرد بودن يا زن بودن - مسئله اين است» آمده است مى آوريم كه چشم‌اندازى كلى از چگونگى برخورد با مسئله هويت جنسى به دست مى دهد:«در مرتبه آخر اين خود كودكان هستند كه مى توانند و بايد تعيين كنند كه هستند و چه هستند. وظيفه ما پزشكان و پژوهشگران گوش دادن و آموختن است. تصميم گيرى هاى بالينى بايد نهايتاً نه بر اساس پيش بينى هاى كالبدشناختى و نه بر اساس «تصحيح» كاركرد جنينى باشد، چرا كه پرسش موجود نه مربوط به اخلاق است و نه به عواقب اجتماعى، بلكه پرسش بر سر مناسب ترين مسير براى محتمل ترين الگوى رشدى روانى جنسى يك كودك است، به عبارت ديگر به نظر مى رسد اندامى كه تعيين كننده تكوين روانى - جنسى است، نه اندام هاى تناسلى خارجى بلكه مغز است.»

به نقل از روزنامه شرق
......................................

لین کانوی دانشمند علوم کامپیوتر، مهندس برق، زن ترانس transwoman و فعال جامعه ترانس‌سکسوئل است و وب‌سایت پر و پیمان چندزبانه‌ای هم دارد.

این مطلب به عنوان ضمیمه مصاحبه‌ای با دکتر بهرام میرجلالی ، جراح پیشگام تغییر جنسیت در ایران، در روزنامه شرق در سال 1384- اگر اشتباه نکنم- چاپ شد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

برادر کوچولو / بروس هالند راجرز

سه كريسمس پى در پى بود كه پيتر يك «برادر كوچولو» مى خواست. آگهى هاى تلويزيونى مورد علاقه او آنهايى بودند كه نشان مى دادند ياد دادن كارهايى كه خودش بلد است به «برادر كوچولو» چقدر مى تواند جالب باشد. اما هر سال مادر مى گفت كه پيتر براى داشتن يك «برادر كوچولو» آماده نيست، تا امسال.

امسال وقتى كه پيتر به سالن پذيرايى دويد، «برادر كوچولو» را ديد كه آنجا در بين هداياى كادوپيچى شده نشسته و با قان و قون كودكانه و لبخندى شاد يكى از بسته ها را با دست هاى تپلى اش پرتاب مى كند.

پيتر به قدرى هيجان زده شده بود كه دويد و دست هايش را به دور گردن «برادر كوچولو» حلقه كرد. اينجا بود كه او متوجه دكمه شد. دست پيتر بر روى چيزى سرد در گردن «برادر كوچولو» فشرده شد و ناگهان «برادر كوچولو» ديگر قان و قون نمى كرد و حتى نمى توانست بنشيند. «برادر كوچولو» يك مرتبه مثل يك عروسك معمولى بى حركت بر روى زمين ولو شد.

مادر گفت: «پيتر!»

«من نمى خواستم اينطورى بشه.»

مادر «برادر كوچولو» را بلند كرد، او را بر روى دامنش نشاند و دكمه پشت گردنش را فشار داد. صورت «برادر كوچولو» زنده شد و چين برداشت مثل اينكه مى خواهد گريه كند، اما مادر او را بر روى زانويش گذاشت و گفت كه پسر خوبى است. او هم اصلاً گريه نكرد.

مادر گفت: «پيتر! «برادر كوچولو» مثل بقيه اسباب بازى هات نيست. تو بايد خيلى مراقبش باشى، درست مثل اينكه يك بچه واقعيه.»

او «برادر كوچولو» را روى كف اتاق گذاشت و «برادر كوچولو» تاتى كنان به سوى پيتر رفت. «چرا نمى ذارى به تو در باز كردن بقيه هديه ها كمك كنه؟»

پس پيتر هم اين كار را كرد. او به «برادر كوچولو» نشان داد كه چگونه كاغذ ها را پاره و جعبه ها را باز مى كنند. بقيه اسباب بازى ها يك ماشين آتش نشانى، چند كتاب گويا، يك واگن و تعداد زيادى مكعب چوبى بودند. ماشين آتش نشانى، دومين هديه عالى بود، ماشين، چراغ، آژير و شلنگ هايى داشت كه از آنها گاز سبز خارج مى شد، درست مثل يك ماشين آتش نشانى واقعى. مادر توضيح داد كه چون «برادر كوچولو» خيلى گران بوده نتوانسته اند به اندازه پارسال هديه بخرند. مسئله اى نبود. «برادر كوچولو» بهترين هديه اى بود كه پيتر تا آن وقت گرفته بود.

اولش پيتر فكر كرد كه همه چيز خوب پيش مى رود. اولش هر كارى كه «برادر كوچولو» مى كرد، سرگرم كننده و جالب بود. پيتر همه كاغذ كادوهاى پاره شده را در واگن گذاشت و «برادر كوچولو» آنها را برداشت و روى كف اتاق انداخت. پيتر شروع به خواندن يك كتاب گويا كرد و «برادر كوچولو» آمد و آنقدر كتاب را تند ورق زد كه نمى شد آن را خواند.

اما بعد وقتى كه مادر به آشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده كند، پيتر سعى كرد به «برادر كوچولو» نشان بدهد كه چگونه مى شود با مكعب ها يك برج خيلى بلند درست كرد.«برادر كوچولو» علاقه اى به يك برج واقعاً بلند نداشت. هر بار كه پيتر چند مكعب را روى هم مى گذاشت، «برادر كوچولو» با دست بر روى آنها مى زد و آنها را مى ريخت و مى خنديد. پيتر هم براى بار اول خنديد، همين طور براى بار دوم. اما بعد گفت: «حالا نگاه كن. من يك برج واقعاً بلند مى سازم.»

اما «برادر كوچولو» نگاه نمى كرد. اين بار فقط چند مكعب روى هم چيده شده بود كه او به آنها ضربه زد.

پيتر گفت: «نه!» او بازوى «برادر كوچولو» را محكم چنگ زد.«نكن!» صورت «برادر كوچولو» چين برداشت. او واقعاً مى خواست گريه كند.

پيتر به آشپزخانه نگاهى كرد و گفت: «گريه نكن، ببين، من يكى ديگه درست مى كنم. ببين چطورى درستش مى كنم.»

«برادر كوچولو» نگاه كرد. سپس ضربه اى به برج زد كه فرو ريخت، فكرى به خاطر پيتر رسيد.

وقتى كه مادر دوباره به سالن پذيرايى آمد، پيتر برجى ساخته بود كه از قد خودش بلندتر بود، بهترين برجى كه تا حالا ساخته بود. پيتر گفت: «نگاه كن!» اما مادر به برج حتى نگاه هم نكرد. او گفت: «پيتر!» و «برادر كوچولو» را بلند كرد و روى دامنش گذاشت و دكمه را فشار داد تا روشن شود. به محض اينكه «برادر كوچولو» روشن شد، شروع به دست و پا زدن كرد و صورتش سرخ شد.

«من منظورى نداشتم.»

«پيتر! بهت گفتم! اون مثل بقيه اسباب بازى هات نيست. وقتى كه خاموشش كنى، نمى تونه حركت كنه، اما هنوز مى تونه ببينه و بشنوه.

اون همه چى رو احساس مى كنه و اين اونو مى ترسونه.»

«اون داشت مكعب هاى منو بهم مى ريخت.»

«بچه ها همه شون همين طورن. داشتن برادر كوچولو همين طوريه.»

«برادر كوچولو» جيغى كشيد.

«اون مال منه.» پيتر اين را آهسته تر از آن گفت كه مادر بتواند بشنود. اما وقتى كه «برادر كوچولو» آرام شد، مادر او را دوباره روى كف اتاق گذاشت و پيتر گذاشت كه تاتى كند و برج را با يك ضربه خراب كند.

مادر به پيتر گفت كه كاغذ كادوهاى پاره شده را از روى زمين جمع كند و دوباره به آشپزخانه برگشت. پيتر يك بار اين كار را كرده بود، اما مادر از او تشكر نكرده بود. او حتى به اين موضوع توجه هم نكرده بود.

پيتر با عصبانيت كاغذها را گلوله كرد و آنها را يكجا توى واگن ريخت تا اينكه واگن تقريباً پر شد. در همين موقع، «برادر كوچولو» ماشين آتش نشانى را شكست. پيتر درست وقتى كه او ماشين را بالاى سرش برده بود تا به زمين بيندازد، به طرفش چرخيد.

پيتر فرياد كشيد: «نه!» همين كه ماشين به زمين برخورد كرد، شيشه جلويى ترك برداشت و به بيرون پرت شد و شكست. پيتر حتى يك بار هم با آن بازى نكرده بود و حالا بهترين هديه كريسمسش شكسته بود.

كمى بعد، وقتى كه مادر به اتاق آمد، از پيتر به خاطر اينكه همه كاغذپاره ها را جمع كرده بود، هيچ تشكرى نكرد. در عوض، «برادر كوچولو» را بغل كرد و دوباره روشن كرد. او لرزيد و بلندتر از قبل شروع به جيغ زدن كرد.

مادر پرسيد: «خداى من! اون چطورى خاموش شده؟»

«من ازش خوشم نمياد!»

«پيتر، اين كار اونو مى ترسونه! گوش كن!»

«من ازش متنفرم! ببرش!»

«تو ديگه نبايد خاموشش كنى. هرگز!»

پيتر داد زد: «اون مال منه! اون مال منه و من هر كارى كه بخواهم مى تونم باهاش بكنم! اون ماشين آتيش نشونيمو شكسته!»

«اما اون يه بچه س!»

«اون احمقه! ازش متنفرم! اونو از اينجا ببر!»

«تو بايد ياد بگيرى كه با اون مهربون باشى.»

«اگه از اينجا نبريش، خاموشش مى كنم. من خاموشش مى كنم و يه جايى قايمش مى كنم كه تو نتونى پيدايش كنى!»

مادر با عصبانيت گفت: «پيتر!» او هيچ وقت اينقدر عصبانى نشده بود.

او برادر كوچك را پايين گذاشت و يك قدم به طرف پيتر برداشت، مى خواست پيتر را تنبيه كند. پيتر اهميتى نمى داد. او هم عصبانى بود. داد زد: «من اين كارو مى كنم! من خاموشش مى كنم و يه جاى تاريك قايمش مى كنم!»

مادر گفت: «تو اين كارو نمى كنى.» او به بازوى پيتر چنگ زد و آن را پيچاند. بعد از آن نوبت باسن بود.

اما اين طور نشد. به جاى آن پيتر احساس كرد كه انگشتان مادر به دنبال چيزى در پشت گردنش مى گردد.
......................................

بروس هالند راجرز نويسنده آمريكايى آثارى در گونه هاى ادبى مختلف از جمله فانتزى و علمى- تخيلى آفريده است. او در مجله Speculations ستون ثابتى دارد كه در آن در مورد چالش هاى روحى و روانى يك نويسنده تمام وقت سخن مى گويد. او به خاطر آثار تخيلى يا علمى - تخيلى اش چندين بار برنده يا نامزد جايزه هاى گوناگون شده است.
.....................................
به نقل از ویژه‌نامه "علم و خبال" روزنامه شرق 1384
ترجمه: زهرا عباسپور تمیجانی

سوسنبر و نعنا زیر شیر آب


نعنا و سوسنبر که ریشه (یا ساقه) رونده دارند، برای رشد نیاز به آب زیادی دارند، بنابراین آنها را زیر شیر آب که همیشه چکه می‌کرد،‌ می‌کاشتیم. ریشه‌ای که توی گل‌ها نشا کرده‌اید، زیر زمین جلو می‌رود و شعبه شعبه می‌شود، شبکه‌ای به هم پیوسته تشکیل می‌‌دهد، و روی زمین هم یک شبکه از برگ‌های سبز سر می‌زند.

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

خورشت خرفه


قدیم‌ها که مادربزرگم در تربت جام می‌آمد دنبالم دم مدرسه، در راه برگشتن، در حالیکه من حواسم به داستان قالیچه پرنده بود که دیشب کارتون‌اش را دیده بودم، او خم می‌شد و گیاه‌های خوراکی و دارویی را از توی باغچه‌های خیابان‌‌ها، درآمده بود، جمع می‌کرد- آن زمان‌ها هنوز توی خیابان‌های شهرها چیزهایی سبز می‌شد و بستنی لیوانی دانه‌ای 5 ریال بود. از جمله این گیاهان "خُرفه" بود. سبزیی با برگ‌های قاشقی ضخیم، و بعد البته باید در خانه به زور خورشت خرفه می‌خوردم!