۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

عشق ورزیدن به موجود ناکامل

تزوتان تودوروف

لازم نیست معشوق خوب باشد؛ ضرورت ندارد که زیبا باشد ؛ چرا که در هر حال، عاشق فکر می کند که او چنین است. قدرت عشق در خلق این پندار برای عاشق و اعطای بزرگترین فضایل به معشوق، اگر چه مضمونی کاملا آشنا از زمان خلق ادبیات لاتین است، اما معنای آن همواره در حال تغییر بوده است.


به عنوان مثال لاروشفوکو وجود این پندار را دلیل بر بی کفایتی و ضعف ذهن در غلبه بر نقشه‌های هوس می خواند، چرا که در غیر این صورت این پرسش مطرح می شود که چگونه انسان ها تنها پس از پایان گرفتن عشق روشنی ذهن را باز می یابند؟ " عشاق تا زمانی که جذبه معشوق شان خاتمه نیافته ، عیوب معشوق را نمی بینند. افراد کمی وجود دارند که هنگامی که عشقشان به یکدیگر خاتمه می‌یابد از عشق خود شرمنده و خجلت زده نباشند ."


روسو نیز گویی این مقوله را می شناسد وقتی سخنی با همین مضمون را برای ژولی بازگو می کند : " این خود تخیل ماست که با تحسین و تمجید از کلیه فضایل معشوق ، موجب خطا و اشتباه می شود " . او در بخشی دیگر با ذهنی روشن می افزاید که : "این خود من هستم که دوستت دارم ، اگر احتمالا چیزی را آرزو را کنیم ،خیالات به آن شاخ و برگ می دهند ." روسو آن چنان به این مضمون علاقه مند است که پس از طرح آن در مقدمه دومش بر داستان، در امیل نیز آن را بازگو می کند.


معلم ِ امیل قاطع و رک گوست : "اگر عشق ، حقیقی ، پندار و وهم و دروغ نیست ، پس چیست ؟ ما بسیار بیشتر از آن که عاشق کسی یا چیزی باشیم دلباخته خیال و تصوری هستیم که خود ساخته ایم . اگر دقیقا می‌توانستیم آن چه را که عاشق‌اش هستیم به چشم ببینیم ، آن گاه هیچ عشقی بر روی ِ این کره ی ِ خاکی باقی نمی ماند."


روسو یک بار دیگر نیز این اظهارات را در طول زندگی اش ابراز می دارد ، وقتی در نامه ای می نویسد که " عشق تنها وهم و پندار است ... کسی که عاشق است هیچ چیز نمی بیند ."


با این حال معنای این جمله دقیقا همان چیزی نیست که لاروشفوکو در ذهن دارد : "اگر ما وجود زیبایی حقیقی و خیر واقعی در عشق را الزامی قلمداد می کردیم ، آنگاه به دیگری نه صرفا به خاطر خودش بلکه از روی صفاتش عشق می ورزیدیم . یعنی اگر این صفات وجود نمی داشتند ، عشقی هم وجود نداشت ."


روسو خواهان آن است که به هر فردی عشق ورزیده شود و معتقد است که برای عشق ورزیدن بی فایده است که در پی توجیه باشیم و این جست و جو چه بسا در مواردی، موهوم و خیالی از آب در آید .


ما از این اقبال برخورداریم که معشوق را آراسته به همه کمالات ببینیم . بازشناختن و پذیرش این پندار ، همزمان به معنای انصراف از این شرط است که یک انسان برای آنکه دیگران به وی عشق ورزند باید فضایل معینی داشته باشد : " زندگی انسان باغی است نا تمام"؛

از نظر افلاطون افراد تنها سایه‌ها و تنها ایده‌ها هستند و از این رو زیبایی نیز حقیقتا وجود دارد. بر عکس ، از نظر روسو ، زیبایی حیله‌ای بیش نیست و رابطه‌های میان هستی‌ها است که کاملا واقعی است . با این حال ، توانایی آراستن معشوق به صفات برتر، نه تنها نشانگر ضعف انسان نیست ، که بیانگر عظمت احساس است ؛ زیرا اگر فضایل معشوق، خیالی هم باشند، آن کس که عشق را در دل ِ یک عاشق به وجود می آورد ، کاملا واقعی و موجود است . روسو در نامه ای به سن ژرمن می نویسد : "عشقی که من می‌فهمم ، آن کسی که من قادر به احساسش هستم ، پندار کمال معشوق را در من دامن می زند ، و خود این پندار به سوی اشتیاق برای فضیلت کشیده می شود ."
در امیل می خوانیم که " عاشقی حقیقی که حاضر نباشد خود را فدای معشوق خویش سازد کجا پیدا می شود ؟". سخن گفتن از این عمل یعنی فدا شدن برای معشوق ، حتی اگر مبتنی بر وهم و پندار هم باشد ، سخنی درست است و نشان دهنده ارزشمندترین ویژگی عشق بشری است .


همان گونه که دکارت می گفت، این عشق به خاطر موجودات به غایت ناقص، و به خاطر ارزشی کاملا نسبی موفق می شود که امر مطلق را خلق کند . بدین ترتیب انسان از این توانایی ِ منحصر به فرد برخوردار است که از امر متناهی، امرِ نامتناهی و از امر گذرا، امر جاودانی بسازد و مواجهه‌ای اتفاقی را به ضرورتی برای زندگی تبدیل کند . زمانی که عاشق این احساس اسرار آمیز را داشته باشد که معشوق او " نه تنها جذاب ترین فرد " برای او نیست ، بلکه خودش صفات برتری نسبت به معشوق‌اش دارد ، دیگر می‌تواند تحت تاثیر هیچ پنداری قرار بگیرد .به همین دلیل است که می گوییم " همیشه دوستت خواهم داشت" . هر چند که اکثرا این پیش بینی نادرست از آب در می آید، دروغ نمی‌گوییم . این کلمات بازگو کننده خواست ما برای وارد کردن امر مطلق است در و جودی که فاقد آن است .

ژولی می گوید : " عاشق هنگامی که کلمات دروغین را بر زبان می آورد ، دروغ نمی گوید " . روسو مدت ها بعد هنگامی که به سوفی دودتو، زنی که بسیار دوستش می دارد، می اندیشد ، تصویری جسمی از او ارایه می دهد که در پس آن و به ظاهر ما نگاه عاشقانه ای را نمی یابیم :


"مادام کنتس دودتو داشت سی سالش می شد و زیبا نبود .صورتش آبله رو بود و هیچ ظرافتی در چهره‌اش نبود . چشمانش نزدیک بین بودند و اندکی ریز"


ما در این جا و در اولین پله از نردبان عشق پا به پا و گیج می‌شویم : چگونه می توان عاشق موجودی بود که تجسم زیبایی و فضیلت نیست؟ خوشبختانه انسان ها از این توانایی برخوردارند که آنچه را می‌خواهند ، در معشوق ِ خویش ببیند .

روسو نیز در میانه توصیف کمالات شخصیت ادبی‌اش ، ژولی، می گفت: "من بدون آنکه معشوقی در میان باشد مسحور افسون عشق شده بودم ، آن افسون چشمانم را مجذوب خود کرده بود ؛ موضوع ( ابژه) عشق من ، در او ظاهر شد . من ژولی خودم را در مادام دودتو دیدم ، ولی سرشار از کمالاتی که پیش از آن در صنم ِ محبوب قلبم دیده و پسندیده بودم . "


مساله اصلی در اینجا، آن گونه که یادداشت های خود زندگی نامه ای روسو نیز شاهدش هستیم ، ستایش از زندگی بر مبنای وهم و پندار نیست ، بلکه نمایشی است از توانایی ِ ما در ساختن و پرداختن واقعیت و در مسیر خدمت به روابط مان با موجودات انسانی مشخص . پندار دیگر یک کوچه بن بست و یک جایگزین ، نیست ؛ بلکه وسیله‌ای است که به انسان این امکان را می دهد تا از امر نسبی ، امر مطلق بسازد ، و اجزا را به گونه ای در کنار یکدیگر قرار دهد که نقص انسان های دیگر ، مانعی غیر قابل عبور در برابر کمال احساساتشان نباشد . بدین ترتیب چنین عشق ورزیدنی تا اندازه زیادی با مقوله عشق خیرخواهانه ( یا عشق پاک ) شباهت دارد . عاشق این عشق نه تنها در پی منافع شخصی خود نیست ، بلکه حتی عاشق دیگری با وجود نا تمامی واقعی‌اش می شود و می داند که بقیه کاستی های معشوق را قدرت خیالش خواهد ساخت .


اکنون می فهمیم که چرا انسان گرایان تا بدان حد برای عشق اهمیت قایل بودند . مونتنی ، دوستی‌اش با لابوئس را نقطه اوج زندگی خود می داند . او در اواسط کتاب نخست مقالات با یادآوری این عشق ، جایگاه والائی را برای آن قایل می شود . میان این نوع از روابط عاشقانه آنچه که مونتنی با لحنی سرزنش‌آمیز ، دوستی های " معمولی" یا " عادی" می خواند ( یعنی پیوندهای ساده تشکیل شده) شکافی کیفی وجود دارد .


آنچه که چنین جایگاه خاصی را برای عشق پاک توجیه می کند ، همان گونه که دیدیم ، نه شخصیت دوست بلکه صرفا کیفیت این تجربه است . غقل و درایت مونتنی به او می گوید که زندگی معنای خود را در همان واقعیت زیستن می یابد ، لیکن او در مقام یک انسانگرا هیچ گاه این اشتباه را نمی کند که بگوید هستی فرد به خودی خود کامل است ؛ چرا که انسان غنای خویش را تنها در دوستی می یابد .

دیگری نسبت به " من"، بیرونی به حساب می آید، ولی " دوستی عشق" چنین نیست و بخشی ضروری از "زندگی من" است و فی نفسه در خدمت هیچ هدف و مقصودی نیز نیست . مونتنی چندین بار بر این نکته پافشاری می‌کند که درست همان طور که شخص دوست تنها توجیه در انتخاب او به شمار می رود ، دوستی نیز به خودیِ خود یک هدف است : " موضوع این همراهی تنها صمیمیت ، رفاقت و مصاحبت است : فعالیت ذهن ها ؛ بدون هیچ ثمره دیگر" . به جز خود ِ دوستی . این همان چیزی است که این عشق را از سایر مناسبات انسانی که جنبه ای ابزاری دارند ، همچون عشق جسمی که هدفش لذت جنسی است متمایز می سازد: " بر عکس ، دوستی به علت تمایلی که به وجود می آورد باعث لذت می شود" و نه هرگز به عنوان یک ابزار: "در دوستی هیچ گونه معامله یا تجارتی جز با خودش وجود ندارد" ؛ دوستی هیچ سرمشقی جز خودش ندارد ، و تنها می‌تواند با خودش ارتباط داشته باشد.

....................................


..تبه نقل از فصلنامه مدرسه - سال دوم - شماره سوم

یک کمی نوستالژی


وسط تابستان در محله درب محکمه خوزان سده اصفهان، در هشتی خانه خاله و چشم‌دوخته به ماهی‌های قرمز حوض در فضای نیمه‌تاریک که کلی خیالات به سر آدم می‌اندازد؛ و ترنم صدای چکش مسگرها در گوش.

حالا دیگر نه هشتی هست و نه حوضی و مسگرها را می‌خواهند به خاطر ایجاد "آلودگی صوتی" از شهر بیرون بفرستند.

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

انسان بدوی و ماشین پیچیده


بیش از سی سال پیش [ در دهه 30 میلادی] از یک افسر عالیرتبه آلمانی که سرگرم بازدید از اتحاد شوروی بود از زبان یک افسر شوروی دست اندرکار ساختمان نیروی هوایی سرخ بیاناتی روشنگر شنید:

"ما روس‌ها هنوز ناچاریم با مصالح انسانی بدوی بسازیم. مجبوریم هواپیماهای خود را با خلبانی که در دسترس داریم، تطبیق دهیم. هر قدر که در رشد افراد طراز نو توفیق یابیم. رشد فنی تجهیزات هم تکمیل خواهد شد. این دو عامل بر هم اثر می‌گذارد. انسان‌های بدوی را نمی‌توان در ماشین‌های پیچیده نشاند."

به نقل از تاریخ چیست؟‌ / ای‌اچ کار/ ترجمه نجف دریابندری
...............................
برای اطلاعات بیشتر E. H. Carr: historian of the future

درباره حرف مفت

وقتی حقیقت و دروغ بی معنا می شود

بیست سال پیش یك فیلسوف دانشگاه ییل سخنانی ایراد كرد كه علیرغم عنوان غیرمعمولش چندان مورد توجه قرار نگرفت، سخنرانی ای با عنوان «درباره حرف مفت».

سال گذشته این سخنرانی در قالب كتابی ۶۷ صفحه ای با همین نام انتشار یافت و اما این بار اقبال فراوانی به آن شد، در رده یكی از پرفروشترین كتاب های فلسفی در دنیای انگلیسی زبان قرار گرفت و همچنان نیز پرفروش باقی مانده است و نویسنده ۷۵ ساله آن «هری فرانكفورت» - استاد فلسفه دانشگاه- در حد یك مرشد معنوی مورد استقبال قرار گرفته است. اما چرا چنین شد؟

تصاویر ناسازگاری وجود دارند كه بعضی از مردم نمی توانند در برابر گیرایی آن مقاومت كنند. مثلاً دیدن راهبه ای كه در جامه رسمی اش دارد می رقصد آنچنان كه در فیلم «خواهر اكت» با نقش آفرینی ووپی گلدبرگ می بینیم.

ما به خاطر آن كه چنین رخدادهایی به طور معمول رخ نمی دهند به سوی آنها جذب نمی شویم، بلكه آنها به این خاطر توجه ما را جلب می كنند، كه «نباید رخ بدهند».

بنابر این هنگامی كه یك استاد هفتاد و هشت ساله فلسفه كتابی منتشر كند با نام «درباره حرف مفت» و كتاب در عرض تنها چند ماه به چاپ دهم برسد، شاید نباید خیلی هم تعجب كنیم.

هری فرانكفورت استاد ممتاز بازنشسته دانشگاه پرینستون نویسنده كتاب می گوید: «مردم از تصور این كه یك استاد دانشگاه های نخبه آمریكا از چنین زبانی استفاده كند كیف می كنند... نمی توانم بگویم كه استقبال شدید از كتاب غافلگیرم نكرد... واقعاً شگفت زده شدم.»
فرانكفورت ۷۵ ساله حق دارد كه شگفت زده باشد. هر چقدر هم كه اكنون رفتارهای ما بچگانه و بی معنی باشد، خیلی بی معنی تر از بیست سال پیش نیست كه این متن برای اولین بار برای ایراد به عنوان سخنرانی نوشته شد.

فرانكفورت در آن هنگام محققی در «مركز علوم انسانی ویتنی» در دانشگاه ییل بود. یكی از تعهدات اعضای این مركز این بود كه هر چندگاه یك بار یك سخنرانی فلسفی ایراد كنند و فرانكفورت به یكی از سخنرانی هایش عنوان «درباره حرف مفت» داد.
او می گوید: «دقیقاً یادم نیست كه چه چیزی مرا به انجام این كار برانگیخت، اما همیشه حرف های مفت فراوانی در اطراف ما وجود داشته است و هم اكنون نیز وجود دارد.» آن سخنرانی پاسخ مثبتی دریافت كرد.

فیزیكدانی كه می خواست تأثیر ژاك دریدا كه در آن زمان در دانشگاه ییل بسیار محبوب بود از بین‌ برود، به فرانكفورت گفت كه سخنرانی اش در زمان بسیار مناسبی ایراد شده است زیرا «دانشگاه ییل به پایتخت حرف مفت در جهان بدل شده است» !
سخنرانی فرانكفورت سال بعد به صورت جستاری در یك نشریه دانشگاهی كم تیراژ با نام Raritan به چاپ رسید. مدتی بعد هم در مجموعه مقالات او توسط انتشارات كمبریج منتشر شد.

در آن زمان توجه خیلی زیادی به سوی او جلب نشد. فرانكفورت می گوید: «در طول سال ها نامه ها و ای میل هایی از افراد مختلف دریافت می كردم كه نظرشان را درباره آن سخنان بیان می كردند.» با این حال باز هم در میان همه نوشته های او این مطلب بیشترین باز خوردها را به بار آورد. در مجموع این وضع در دنیای كوچك دانشگاه و فلسفه موفقیت متوسطی به حساب می‌آید.

اما هنگامی كه «یان مالكوم» ویراستار كتاب های فلسفی انتشارات دانشگاه پرینستون نام فرانكفورت را در رابطه با سایر آثارش مطرح كرد، از دیگران شنید كه استاد محترم دانشگاه با لقب «آقای حرف مفت» شناخته می شود. معلوم شد كه آن مقاله كذایی در طول سال ها حیاتی خاص خود پیدا كرده است.

مالكوم تصمیم گرفت كه كاری كند تا افراد خارج از حوزه فلسفه دانشگاهی هم این مقاله را بخوانند.

به این ترتیب انتشارات دانشگاه پرینستون آن مقاله را به تنهایی به صورت كتابی مستقل، در قطع رقعی و با جلد گالینگور در ۶۷ صفحه با حروف درشت و حاشیه پهن به چاپ رساند. فرانكفورت می گوید: «از این كه آنها می خواستند آن مقاله را به صورت یك كتاب چاپ كنند تعجب كردم چون فكر می كردم كه مقاله كوتاه تر از آن است كه برای یك كتاب كافی باشد، اما ویراستار انتشارات گفت با تغییر اندازه صفحات و دادن حاشیه سفید می توان مشكل را حل كرد.»

اما تعجب آورتر استقبال مردم از كتاب بود. كتاب به سرعت در فهرست پرفروش ها قرار گرفت و بیش از ۱۷۵ هزار نسخه آن در آمریكا به فروش رفت و فرانكفورت را به مهمان دائمی میزگردهای تلویزیونی بدل كرد. اكنون كه كتاب در انگلیس منتشر شده است، با سرعت روزی پنجاه نسخه به فروش می رسد.

فرانكفورت در مورد اقبال بسیار به كتاب می گوید: "واقعاً نمی دانم، مردم تشنه شنیدن حرف هایی هستند كه رویكرد صریح تری به واقعیت داشته باشد. آنها از فراوانی حرف های مفت حالشان به هم می خورد. حرف‌های مفت افرادی كه از مواجهه صریح با حقیقت طفره می روند... اما چنین قضیه ای بیست سال پیش هم صادق بود."

فرانكفورت در مورد شرایطی كه به حرف مفت زدن منجر می شود می گوید: "حرف مفت زدن زمانی اجتناب ناپذیر می شود كه شرایط، فردی را وادارد كه بدون این كه بداند درباره چه چیزی صحبت می كند،به سخن گفتن بپردازد."
بنابر این تولید حرف مفت هر گاه كه تعهدات یا فرصت های فردی برای سخن گفتن بیشتر از آگاهی های او از حقایق مربوط به آن موضوع باشد، افزایش می یابد.

در همین نقطه است كه بهترین شاهد بر چیزی را می توان جستجو كرد كه مقاله فرانكفورت را بیست سال پیش این گونه پیشگویانه بیان كرده است: شیوع و گسترش یافتن ارتباطات- اخبار ۲۴ ساعته، بلاگ‌ها، آگهی‌ها، ضمیمه های روزنامه ها و روابط عمومی -تقریباً هر كسی را به یك مرشد بدل كرده و به آنها زمان و فضای نامحدودی داده است كه در آن به گفتن و نوشتن درباره هر چیزی ادامه دهند.
اما به نظر فرانكفورت، با وجود ازدیاد حرف های مفت رسانه ای، هنوز سیاستمداران مقام اول را در تولید حرف مفت دارند. او می گوید: "تقریباً امروزه هر چهره سیاسی به یك حرف مفت زن شبانه روزی بدل شده است."فرانكفورت می گوید: " هر پدیده ای كه مانند حرف مفت شكلی فراگیر و مداوم پیدا كرده باشد باید مقصودی داشته باشد باید چیزی وجود داشته باشد كه باعث بقای آن شده باشد."

اما حرف مفت واقعاً چیست؟ حرف مفت نه دروغ است و نه حقیقت. البته آنهایی كه حرف مفت می‌زنند را نمی توان صادق به حساب آورد، در همان حال آنها را دروغگو هم نمی توان خواند.

هم فرد راستگو و هم فرد دروغگو از این لحاظ كه هر دو به یكسان به حقیقت معطوفند (هر چند كه پاسخ شان به آن متفاوت است) با هم مشابهت دارند.

فرانكفورت می نویسد:«ناممكن است كه فردی دروغ بگوید مگر آن كه بیندیشد كه حقیقت را می‌داند. بنابر این فردی كه دروغ می‌گوید به حقیقت پاسخ می دهد و تا این حد به نوعی به آن احترام می گذارد.»

اما كسی كه حرف مفت می زند نه به حقیقت توجهی دارد و نه به دروغ. تنها چیزی كه برای او اهمیت دارد شانه خالی كردن از زیر بار تعهد نسبت به حرف هایی است كه می‌زند. به قول فرانكفورت یك آگهی دهنده یا سیاستمدار یا گرداننده میزگرد تلویزیونی مانند یك فرد دروغگو مرجعیت حقیقت را انكار نمی كند و خود را در تضاد با آن قرار نمی دهد. او اصلاً به حقیقت توجهی نمی كند.

به نظر فرانكفورت به این دلیل زیان حرف مفت از دروغ بیشتر است. زیرا كه فرهنگی كه در آن حرف مفت رواج می یابد، در خطر انكار "امكان دانستن چیستی امور" قرار می گیرد. نتیجه چنین وضعی آن است كه هر شكلی از مباحثه سیاسی یا تحلیل فكری یا گرایش تجاری تا زمانی كه دیگران را متقاعد كند، مشروع و حقیقی به حساب می‌آید، دیگر محكمه استیناف ]افكار عمومی[ وجود ندارد.

در عصر انقلاب ارتباطات تولید حرف مفت را به ابعادی باور نكردنی رسانده است. تلویزیون های كابلی و اینترنت تقاضایی پایان نیافتنی برای اطلاعات دارند و اما حقیقت به اندازه كافی موجود نیست! بنابر این در عوض حقیقت، حرف مفت به این رسانه ها تزریق می شود.

همچنین علائمی آزارنده وجود دارد كه مخاطبان رسانه ها حرف مفت را “ترجیح می دهند.”

دولت بوش به وضوح دست اسلافش را در حرف مفت زدن از پشت بسته است، سردبیر بنیانگذار نشریه Slate، مایكل كینزلی بر این شكل خاص دروغگویی دولت بوش انگشت می گذارد و می گوید: “اگر برای دولت بوش پدر حقیقت بیش از آن حد ارزشمند بود كه برای سیاست تلف شود و برای دولت كلینتون غلبه بر آن چالشی به حساب می‌آمد، از نظر دولت فعلی جورج بوش حقیقت صرفاً ملال آور و خسته كننده است. دروغ های این دولت اغلب به نحوی خنده‌دار آنقدر آشكار است كه شما تعجب می‌كنید چرا آنها زحمت این گونه سخن گفتن را به خود می دهند. اما بعد متوجه می‌شوید كه آنها برای این سخنان اصلاً زحمتی به خود نمی‌دهند.»

اگر تعریف فرانكفورت را بپذیریم، كاری كه بوش انجام می دهد اصلاً دروغگویی نیست. او حرف مفت می‌زند، در هر حال هر اسمی كه روی این كار بگذارید، در واقع بی تفاوتی بوش نسبت به حقیقت به انحای مختلف بسیار آزارنده تر از چیزی است كه فرانكفورت «دروغگویی» می نامد.

ریچارد نیكسون "می دانست" كه دارد كامبوج را بمباران می كند [و به دروغ آن را انكار می كرد]. اما آیا جورج دبلیو بوش می داند كه حساب و كتاب قانون جدید تأمین اجتماعیش با هم جور درنمی‌آید؟ و چگونه می تواند بداند در صورتی که اصلاً این مسئله برایش اهمیتی نداشته باشد؟

فرانكفورت خواننده را به تصور كردن فرهنگی فرا می‌خواند كه در آن جوی از فی‌البداهه گویی و فقدان محتوا و معنی در سخنان بر نهادها، رهبران و اخلاقیات آن حاكم است؛

در چنین فرهنگی به قول ماركس: «هر چه سخت و پابرجاست دود می شود و به هوا می رود.»
...........................
به نقل از همشهری

فقط سگ‌ها جا دارند


در اسالیب قدما:

...آیا برای ماندن "جایی" به جای مانده است
یا در زمینه ارض "مایی" به جای مانده است...
... یا در نفیر مرده "نایی" به جای مانده است...

البته اینطور که می‌گویند در دوران جدید دیگر "جا" مسئله مهمی به حساب نمی‌آید و از قدیم‌ هم گفته‌اند: "فقط سگ‌ها جا دارند".

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

دریبل دموکراتیک


کارلوس فورمنت

وفاداری پرشور ساكنان بوئنوس آیرس (پورتنوها) به باشگاه های فوتبال شهرشان فراتر از علایق خانوادگی یا سنت محلی است. این وفاداری در بحبوحه بحران های اجتماعی و اقتصادی به منبعی برای بازسازی هویت مدنی مبدل می شود.

• • •

نیمی از یك ساعت و خرده ای از دومین مصاحبه من با هكتور یكی از طرفداران باشگاه اتلتیكو هوراكان-كه مقر باشگاه و استادیومش در پارك پاتریسیو یكی از فقیرترین و فراموش‌شده ترین محلات بوئنوس آیرس - است.

این مكانیك ماشین ۴۶ ساله - كه گاهی تعمیر سقف هم انجام می دهد- توضیح داد كه چرا به فوتبال علاقه مند مانده، اما نسبت به سیاست بی اعتنا شده است: «هیچ یك از افرادی كه من می شناسم دیگر برای سیاست تره هم خرد نمی كنند. من در انتخابات شهرداری شركت كردم چرا كه از لحاظ قانونی مجبور بودم این كار را انجام دهم، اما رای سفید دادم. بسیاری از سیاستمداران بارها به ما خیانت كرده اند (مثل كرشنر رئیس جمهور فعلی آرژانتین) احساس من این است؛ اما می دانم كه قدیم ها این طور نبوده است چون با پیرمردها صحبت كرده ام. پدرم و دوستانش هم quemeros (اسم مستعار طرفداران باشگاه هوراكان) هستند اما وقتی به سن من بودند، در شاخه محلی Unidad Basica (حزب پرونیست) و در اتحادیه متالورژی فعال بودند. هنگامی كه آنها در خانه ما برای «asado» جمع می شوند اغلب درباره روزهای خوش گذشته صحبت می كنند."

هكتور مانند پدرش هنگامی كه مرد جوانی بود در حزب پرونیست در اواخر دهه ۱۹۹۰ فعال بود، اما در اعتراض به اصلاحات نولیبرالی كه در دومین دولت رئیس جمهور «كارلوس منم» پیاده شد، آن حزب را ترك كرد. هنگامی كه از او پرسیدم احسا سش در مورد تیمش چیست، گفت: «فوتبال در خون من است. من از بچگی ام quemero بودم و با پلوور تیمم هم خواهم مرد. به زنم گفته‌ام مرا با آن دفن كند. دو تا از پسرهای بزرگم هم اعضای باشگاه هوراكان هستند. آنها در باشگاه فوتبال و والیبال بازی می كنند و تابستان ها هم در استخر آن شنا می كنند. من اغلب آخر هفته را با آنها همراهی می كنم یا هنگامی كه تیم هوراكان بازی خانگی دارد، به استادیوم می روم. موقع مسابقه هم نگرانی هایم را فراموش می كنم، بعد از بازی آمده ام تا یك هفته دیگر كار كنم. همانطور كه می دانید، هوراكان آنقدر زیربار قرض است كه مجبور شد خودش را ورشكسته اعلام كند. تیم آنقدر باخت داد [كه ما از دسته یك سقوط كردیم] و تنها می توانیم با تیم های دسته دو مسابقه دهیم. بله، هوراكان در وضع كاملاً افتضاحی است، اما اشتیاق من به آن تغییری نكرده است.»

به هكتور یادآوری كردم كه بحران تیم هوراكان به وسیله روسای خود باشگاه ایجاد شده است كه سال ها مقادیر زیادی پول را از خزانه آن اختلاس كرده یا دزدیده بودند. هكتور پس از تحاشی از پرداختن به این موضوع و چند بار عوض كردن موضوع نهایتاً پذیرفت كه میزانی از فساد در باشگاه های فوتبال وجود دارد و زندگی سیاسی هم تقریباً همین گونه است.

او در ادامه چیزی را تائید كرد كه اخیراً در روزنامه‌ای محلی خوانده بودم، شعار «همه شان باید بروند!» شعار جنبش اجتماعی محلات كه در سال ۲۰۰۳ در بوئنوس آیرس به قصد طرد «طبقه سیاسی» كشور ظهور كرد، برای اولین بار در سال ۱۹۹۸ به وسیله طرفداران تیم هوراكان در طغیانی برای سرنگونی رئیس باشگاه به كار رفته بود. هكتور پس از گوشزدهای بیشتر توضیح داد كه چرا فساد در تیم محبوبش اشتیاق او را به فوتبال كم نكرده است: «نمی دانم چرا فوتبال مرا هیجان زده می كند، اما سیاست دیگر این تاثیر را بر من ندارد. احساسم در مورد محله هم همینطور است. احساسی كه نمی توانم توضیح اش دهم.» (این عبارتی است كه در دهه ۱۹۴۰ برای اولین بار به وسیله پرونیست ها در توصیف وفاداری شان به حزب شان استفاده شد و به كلیشه ای بدل شد و به یکسان میان پرونیست‌ها و ضدپرونیست‌ها ، جایگاه حقیقی هستی شناختی پیدا كرد.
هکتور گفت: "چیزی كه تا به حال خارج از استادیوم احساس كرده ام، با احساساتم درون استادیوم قابل مقایسه نیست... به خاطر حضور یافتن در مسابقه های تیم هوراكان قربانی های بسیاری داده ام: مریض شدن، اخراج از كار، كم شدن حقوق، از دست دادن جمع های خانوادگی و پیك نیك ها، به هم خوردن قرارهایم با دوستانم و... منظورم را كه می فهمید یك تیم فوتبال هرگز مانند یك زن به شما خیانت نمی كند (meterte los cuernos) من دیگر هیچ كدام از این چیزها را قربانی پرونیسم نمی كنم."

فوتبال برای هكتور آنقدر رضایت خاطر ایجاد می كند كه او را قادر سازد بر سرخوردگی ای كه نسبت به باشگاهش به خاطر فساد آن احساس می كرد فائق آید. در نگاه اول به نظر می رسد كه پاسخ هكتور براساس مجموعه ای از معیارهای دوگانه و شاید ازهم گسیخته باشد: یك معیار كه تنها برای فوتبال قابل كاربرد است و براساس هنجارهای فردی و رضای شخصی است و معیار دیگری كه تنها در مورد سیاست قابل اعمال است براساس معیارهای همگانی پاسخگویی است. اما پاسخ های او در زمینه سنت های فوتبال بوئنوس آیرس و «بحران اخیر نمایندگی سیاسی» كاملاً قابل درك است.

رفرم شهروندی

بوئنوس آیرس از اواخر سال ۲۰۰۱ تا اواخر سال ۲۰۰۳ بحران شدیدی را در نمایندگی سیاسی و نیز فروپاشی اجتماعی و اقتصادی تجربه كرد. پس از سرنگونی چهار رئیس جمهور طی چند هفته مجمع های محلات سازماندهی شدند و هم وطنان را از سراسر كشور فراخواندند تا برای درخواست برای برگزاری یك مجلس موسسان به آنها بپیوندند؛ آنها از كنگره خواستند قانون اساسی را اصلاح كند و مكانیسم های نهادینی را به وجود آورد كه شهروندان را قادر به اعمال دموكراسی مستقیم چه در سطح ملی و چه در سطح محلی كند.

طبقه متوسط فقیر شده شهر شبكه هایی برای معامله پایاپای كالا ها و خدمات (ماشین و خانه، خدمات لوله كشی، مواد غذایی) به وجود آوردند كه در آنها به جای پول رایج كشور از بن و رسید برای معاملات استفاده می شد. اعتصابی های بیكار شده در سراسر شهر دیرك ها و موانع متعدد و نقاط استراتژیك در راه های كمربندی اطراف برپا كردند و به این ترتیب ترافیك را بند آوردند و زندگی روزمره را مختل كردند. صاحبان سپرده در بانك ها به منطقه تجاری شهر هجوم آوردند و به بانك خارجی و ملی حمله كردند و آنها را واداشتند كه شعباتشان را تعطیل كنند، چرا كه بانك ها حساب های حاوی پول (دلار آمریكا) آنها را مسدود كرده بودند و باعث كاهش ارزش آن شده بودند.

بوئنوس آیرس كه تا آن زمان در میان شهرهای كشورهای جنوب یكپارچه‌ترین و بی تبعیض ترین شهر و دارای طبقه متوسط به حساب می‌آمد، در مدت نسبتاً كوتاهی از لحاظ میزان فقر و مسكنت، تبعیض و تجزیه شدن ركورددار شد. تعداد و اندازه حلبی آبادها و اجتماعات تفكیك شده افزایش یافت، در همان حال كه خیابان های شهر مملو از اعضای خانواده هایی از جمله كودكان شد، كه تمام روزشان را به كندوكاو در میان زباله ها می گذراندند تا محصولات فلزی و كاغذی جمع كنند و آنها را به شركت های بازیابی بفروشند. مجمع های محلات در سراسر شهر آشپزخانه هایی برای تغذیه این گونه‌های دیرآمده «شكارچی- گردآورنده» مدرن برپا كردند.

پاسخ هكتور مانند پاسخ بسیاری دیگر از بوئنوس آیرس در پرتو بحران نمایندگی سیاسی معنا پیدا می كند كه گروه بزرگی از ساكنان محلی را به قطع علایقی كه زمانی با دو حزب اصلی كشور (پرونیست ها و رادیكال ها) داشتند كشاند و باعث شد آنها به همه انواع موسسات حكومتی و دولتی پشت كنند و به طور فزاینده در مورد نیاز یا- فضائل- خود دموكراسی انتخابی دچار تردید شوند. این بحران همچنین ویرانی به بار آورد و تداوم وجودی بسیاری از باشگاه های فوتبال را به خطر انداخت كه وحشت بسیار و حالت هشداری را درمیان بوئنوس آیرسی ها ایجاد كرد.

فوتبال با سابقه بیش از ۱۵۰ سال (طولانی تر از هر حزب سیاسی) جایگاهی محوری و مداوم در زندگی عمومی این شهر دارد. بوئنوس آیرس زادگاه بیشترین تعداد تیم های دسته اول (۱۲ تیم) نسبت به هر شهر دیگر در جهان است. بوئنوس آیرسی ها به شدت با تیم هایشان همذات پنداری می كنند. آنها این تیم ها را هم سنتی خانوادگی به حساب می آورند - سرسپردگی به یك تیم تقریباً همیشه از پدر و گاهی از عمو به پسر یا دختر می رسد- و هم سازنده زندگی محله. این بحران موقعیت مالی همه باشگاه ها را متزلزل كرد؛ برخی از آنها مجبور شدند فعالیت هایشان را تعطیل كنند و با امكان انحلال رویارو شوند؛ باشگاه های دیگر اعلام ورشكستگی كردند تا مانع تصاحب استادیوم، مقر باشگاه و سایر دارایی هایشان توسط موسسات مالی شوند و با باشگاه های دیگر دیدگاه خصوصی سازی را پیاده كردند و تیم شان را به سرمایه گذاران خارجی یا داخلی فروختند.

از آنجایی كه این باشگاه سازنده اشكال اجتماعی زندگی بودند نقش اساسی در شكل دادن به روال ها و هویت های همگانی بوئنوس آیرسی ها ایفا می كردند. بحران نمایندگی سیاسی اهمیتی اضافی به آنها بخشید. بحرانی كه بوئنوس آیرس را دچار كرد علاوه بر خصلت سیاسی، خصلت اجتماعی و اقتصادی هم داشت. بوئنوس آیرسی ها به این بحران های گوناگون با تجدیدنظر كردن در برداشت شان از شهروندی و وابستگی نهادی پاسخ دادند. آنها برداشت شان از شهروندی را با انتقال دادن آن از یك دیدگاه سیاسی به یك دیدگاه مدنی-محور به معنایی كه تی. اچ. مارشال مراد می كرد، مورد تجدید نظر قرار داده اند. بسیاری از آنها وفاداری نهادی شان را از احزاب سیاسی به باشگاه های فوتبال، انجمن های محلات و سایر اشكال زندگی اجتماعی منتقل كردند.

بوئنوس آیرسی ها این جابه جایی را به شیوه های مختلفی تجربه كردند. یك گروه از جمله هكتور زندگی سیاسی را به كناری نهادند، برداشتی مدنی از شهروندی را اتخاذ كردند و حس وفاداری شان را وقف باشگاه های فوتبال كردند. اما اكثریت عمده بوئنوس آیرسی ها این مسیر را دنبال نكردند. آنها در عوض عناصر مدنی و سیاسی را تركیب كردند و این فرآورده هر دو این عناصر برداشتی جایگزین از شهروندی و تعلق نهادی به آنها داد.

گرچه شهروندان جزء این گروه در سیاست فعال ماندند و در انتخابات شهرداری سال ۲۰۰۳ شركت كردند، اما آنها برای اولین بار در تاریخ انتخابات شهری از مجازها و نمادهای مربوط به فوتبال برای كسب معنی استفاده كردند. تعداد بسیاری از بوئنوس آیرسی ها از محلات فقیر، طبقه متوسط و ثروتمند، از همه اقشار، به نفع «اتحاد راست میانه» Compromiso Para el Cambio (مصالحه برای تغییر) كه ریشه های اجتماعی و سازمانی اش در دنیای فوتبال بود رای دادند؛ كاندیدای شهرداری كسی جز موریسیو ماكری (رئیس فعلی باشگاه «بوكا جونیورز») نبود یعنی مهمترین باشگاه فوتبال شهر كه برای طرفداران فوتبال در سراسر دنیا به عنوان باشگاه خانگی دیه گو مارادونا شناخته شده است.

این اتصال فوتبال و سیاست بوئنوس آیرسی ها را قادر كرد كه مجموعه ای جانشین از روال های نمایندگی سیاسی به وجود آورند، و از آنها برای دادن شكل سیاسی و فرم فرهنگی به مجموعه ای جدید از دلبستگی های عمومی استفاده كنند، و در این فرآیند تولد نوع جدیدی از شهروند را باعث شوند - كه می توان آن را «دریبل كننده دموكراتیك» نامید.
................
به نقل از روزنامه شرق 1385

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

اینترنت چیزها


آن را "اینترنت چیزها" می‌نامند و مرحله بعدی انقلاب دیجیتال است.
دستورالعمل ساختن اینترنت چیزها ساده است:

- تکنولوژی‌های اطلاعاتی و ارتباطی فعلی ما از جمله اینترنت، موبایل، کامپیوترهای شخصی، PDAها،آی‌پادها، دی وی دی‌ها وغیره را بردارید.
- دو تکنولوژی توانایی‌بخش به آنها اضافه کنید:حسگرهای با تکنولوژی پیشرفته برای جمع‌آوری داده‌ها، و تکنولوژی‌های هوشمند برای پردازش و تعاملات متناسب داده‌ها.
- همه‌چیز را با استفاده از نانوتکنولوژی به اندازه یک دانه گندم یا شن کوچک کنید.
- سپس این دانه را درون یک برچسب RFID (شناساگر فرکانس رادیویی) قرار دهید که می‌تواند داده‌ها را ذخیره و از راه دور از یک شی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ء بازیابی کند و به آن هویتی منحصربةفرد مانند یک بارکد بدهد.
- نهایتا این ریزتراشه کوچک (این برچسب‌ها می‌توانند اندازه‌ای در حد 0.4 میلی‌متر مربع داشته باشند و از ورق کاغذ نازک‌ترند) را درون هر چیز از جمله انسان‌ها و حیوانات تلفیق کنید،... و هورا، شما "آی‌تی‌هستی‌‌ها" (ITentities) را خلق کرده‌اید.

اکنون تصور کنید که همه این آی‌تی‌هستی‌‌ها را با شبکه به یکدیگر متصل کنید و "اینترنت چیزها" را بدست آورید: یک محیط کاملا تعاملی و پاسخ‌دهنده از فرآیندهای اطلاعاتی بی‌سیم، فراگیر، توزیع‌شده و a2a (از هر چیزی به هر چیزی) که همزمان به صورت a4a (از هر جایی برای هر زمانی) عمل می‌کنند...

بقیه‌اش را می‌توانید در همشهری آنلاین بخوانید.