۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

دل ماست پارسی

گل نيست،ماه نيست، دل ماست پارسی
غوغای کوه،ترنم درياست پارسی
از آفتاب معجزه بر دوش ميکشد
روبر مراد و روی به فرداست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آيينه دار عالم بالاست پارسی
تاريخ، را وثيقه‌ی سبز شکوه را
خون من و کلام مطلاست پارسی
روح بزرگ و طبل خراسانيان پاک
چتر شرف چراغ مسيحاست پارسی
تصوير را، مغازله را و ترانه را
جغرافيای معنوی ماست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پيدا بود از اين، که جه زيباست پارسی
بانگ سپيده، عرصه‌ی بيدار باش مرد
پيغمبرهنر،سخن راست پارسی
دنيا بگو مباش، بزرگی بگو برو
مارا فضيلتی است که مارا راست پارسی

زنده‌یاد قهار عاصی

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

درک اخبار پزشکی

پزشکی یک علم است. این امر به این معناست که پژوهش‌ها باید پاسخ‌های روشنی را فراهم آورند که از آزمون زمان و مداقه سایر محققان سربلند بیرون بیایند. در اساس، نظریه پزشکی مبتنی بر شواهد علمی بدست آمده از داده‌ها است. اما در دنیای ناکامل ما چیزها همیشه آن‌طور که انتظار داریم، از کار درنمی‌آیند.

به این ترتیب توصیه‌های پزشکی که بر اساس پژوهش‌ها ارائه می‌شود، روز به روز و از تحقیقی به تحقیق دیگر تغییر می‌کند، اما تکلیف مخاطبان اخبار پزشکی چیست؟

پاسخ را در سایت مرکز آموزش همشهری بخوانید.

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

گویه -6

گفتی
که درخت با جراحت نام‌ها چه کند؟
و دیوار با لکه دشنام‌ها
می‌گویم - که به تدبیری-
باید از خود باعثان آموخت
و تو یکی
چرا از محرم گپ‌های شبانه‌ات نمی‌پرسی؟
که آن همه کاغذ را سطرسطر سیاه می‌کند
تا نه پسندیده‌ها را - پاره‌ پاره -
روی خاک این وقت و آن وقت به ریزد
و با خود بگوید
که درد دل من، درد دل همه مردم است
اما دردسر مردم
دردسر خود آن هاست...

مفتون امینی

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

خس و خاشاکی وسط منقار مرغ عشق

اسماعیل فصیح درگذشت

تکه‌ای از "زمستان 62" او:

وقتی برمی‌‌گردم خیلی دیروقت است...سعی می‌‌‌کنم کتاب "در انتظار گودو" را شروع کنم...در یک جاده خرابه،‌ یک جا، زیر درخت، دو نفر دلقک ایستاده‌اند و منتظر "گودو"‌اند،‌ و دری‌وری می‌گویند...
دمدمه‌های سحر، بین خواب و بیداری و منگی، و صفحه بیست و هفت و بیست و هشت "در انتظار گودو" خرغلت می‌زنم. بیرون باد و توفان است...
هوا گرگ و میش است و در اولین سایه‌روشن فلق یک مرغ عشق کوچک، با دم نسبتا دراز و پرهای سبز و زرد و خاکستری، روی شاخه‌ای از بابد مجنون نشسته. یک تکه خاشاکی وسط منقار کوچک خمیده و برگشته‌‌اش دارد. انگار در فکر تدارک لانه است. باد و توفان، او و شاخه‌ و خاشاکش را تکان تکان می‌دهد. تعجب می‌کنم، چون نظیرش را هرگز در ٱب و هوای اهواز ندیده بود بودم. شنیده بودم مرغ عشق همیشه به صورت زوج زندگی می‌کند...
این یکی،‌ تک و تنهاست ولی با چابکی، وسط باد با خاشاکی در که با منقارش آورده،‌ در فکر لانه است. در ظاهر هم زار و افسرده نیست یا نشان نمی‌دهد. درحال مردن هم نیست، بنابراین حدس می‌زنم جفت مربوطه باید همین حوالی باشد. شاید او هم رفته خس و خاشاک جمع کند. یا رفته جبهه. یا مثل بجه مطرود پیوسته به بسیج مستضعفان. یا معلول شده و در یک نقاهتگاه بیتوته کرده. شاید هم مثل محمد بچه ننه بوشهری شهید شده. یا مثل فرشاد برده‌اندش خدمت. یا مثل منصور فرجام رفته طرح‌های آموزش کامپیوتر تکنولوژی بریزد.

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

خسوف و کسوف

قدیمی‌ها می‌گفتند وقتی ماه بگیرد،‌ یعنی مردم بد شده‌اند، و وقتی خورشید بگیرد،‌ یعنی پادشاه بد شده است.