‏نمایش پست‌ها با برچسب روانشناسی، روانشناسی سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روانشناسی، روانشناسی سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

خطر قطبی شدن سیاست


برای اولین بار در تاریخ سیاسی آمریکا موضع‌گیری دموکرات‌ها و جمهوریخواهان به صورت یک شکاف کامل میان چپ و راست در آمده است و یک روانشناس سیاسی برجسته می‌گوید نتیجه چنین شکافی به "دوران خطرناکی" در سیاست آمریکا خواهد انجامید.


 جاناتان هایدت روانشناس از دانشگاه ویرجینیا در یک سخنرانی در اجلاس علوم روانشناختی گفت به طور معمول احزاب سیاسی در آمریکا شامل اتئلاف گروه‌های گسترده افراد بوده‌اند که بیش از آنکه بر اساس اخلاقیات شکل بگیرند، بر مبنای گروه‌های صنعتی، منطقه‌‌ای و ذینفع تشکیل می‌شده‌اند.

اما به گفته هایدت از دهه 1970 و 1980 آمریکاییان به طور فزاینده‌ای خود را بر اساس گرایش به لیبرالیسم یا محافظه‌کاری دسته‌بندی می‌کنند و در نتیجه دو حزب سیاسی عمده با یکدیگر بیگانه شده‌اند.

هایدت نویسنده کتاب "ذهن حق به جانب" ،می‌گوید: "ما در گذشته یک دسته‌بندی تمام عیار چپ و راست نداشتیم، اما اکنون داریم."

به گفته او چنین وضعیتی مشکل‌آفرین است، زیرا باعث می‌شود مردم  بر اساس اخلاقیات درون‌گروهی‌شان دسته‌بندی کنند و با افراد بیرون از گروه‌شان نه بر مبنای تفاهم بلکه بر مبنای بدگمانی برخورد کنند.

اخلاقیات پایه

اولین روانشناسانی که به بررسی روانشناسی ایدئولوژی و اخلاقیات پرداختند بر دو جنبه اساسی متمرکز بودند: یکی ضرر نرساندن در برابر نوعدوستی، و دیگری انصاف و داوری.

اما هایدت و همکارانش شواهدی یافته‌اند که انسان‌ها کد اخلاقی‌شان را بر چیزهایی فراتر از "آیا این عقیده به دیگری ضرر می‌رساند؟" یا "آیا این عقیده منصفانه است؟" استوار می‌کنند.

در واقع هایدت چهار بعد اخلاقی دیگر را به این آمیزه می‌افزاید و سائق‌های پایه‌ای اخلاقی را به شش مورد می‌رسد. به گفته او سه اصل اول ضرر نرساندن و نوعدوستی، انصاف و عدالت، آزادی در مقابل سرکوب- هم لیبرال‌ها و هم محافظه‌کاران را برمی‌انگیزاند.

لیبرال‌ها گرایش دارند که بیشترین اهمیت را به اصل ضرر نرساندن و نوعدوستی بدهند، و محافظه‌کاران کمترین اهمیت را، اما هر کسی، کم یا زیاد، به این اصول اهمیت  می‌دهد.

چگونگی بروز این گرایش‌های اخلاقی ممکن است تا حدی به ایدئولوژی بستگی داشته باشد. برای مثال لیبرال‌ها بیشتر به نابرابری به طور فی‌نفسه توجه دارند. اما محافظه‌کاران بیشتر به تناسب (proportioanlty) اهمیت می‌دهند و به این مسئله توجه دارند که هر کسی بر مبنای میزان کارش به منافعش می‌رسد یا نه.

گرچه هر دو دیدگاه به مسئله انصاف توجه دارند، اما این امر به معنای ان نیست که جناح‌های چپ و راست بر سر این کدام از این دو دیدگاه اخلاقی‌تر است، به جدال‌هایی پرجنجال نمی‌پردازند.

به گفته هایدت به همین ترتیب، هیچکس مطلقا علاقه‌ای ندارد که احساس سرکوب شدن کند. اما چپ گرایش دارد که شرکت‌های تجاری و ثروتمندان را به عنوان سرکوب‌گران معرفی کند، چنانچه در شعار جنبش "وال استریت را اشغال کن" بر ضد "یک درصد" ثروتمندترین‌های جامعه مطرح می‌شود، اما جناح راست نگرانی سرکوب دولتی است که در اعتراضات "تی پارتی" با پلاکاردهای "حق مرا پایمال نکن" جلوه‌گر می‌شود.

آنچه محافظه‌کاران مهم می‌شمارند

علاوه بر این ارزش کمابیش مشترک میان دو جناح سیاسی، هایدت سه ارزش را شناسایی کرده است که فقط برای محافظه‌کاران اهمیت دارند. (در این بررسی‌ها محافظه‌کاری و لیبرالیسم بر اساس عقاید اجتماعی مانند نظرات نسبت به ازدواج همجنس‌گرایان، تعیین شده‌اند، نه باورهای اقتصادی مانند اینکه فرد چقدر به اقتصاد بازار آزاد علاقه دارد. این باورهای اجتماعی به صورت یک طیف بروز می‌کنند، همانطور که در اهمیت دادن به عوامل اخلاقی طیفی از نظرات وجود دارد).

اولین باور منحصر به محافظه‌کاران وفاداری و خیانت است. به گفته هایدت افراد در جناح راست سیاسی نسبت به جناح چپ ( که نسبت به گروه‌ها احساسی تردیدآمیز دارند)، احساس قوی‌تری نسبت به وفاداری گروهی دارند. ترانه Imagine از جان لنون که درباره برداشته شدن مرزهای ملی است، مثالی از این تفاوت عقاید است.

هایدت می‌گوید: "به علت همین مباحث که مرتبا از جناح چپ ابراز می‌شود است که جناح راست جناح چپ را به خیانت به کشور متهم می‌کند."

دومین ارزش منحصر به محافظه‌کاران اقتدار است. سلسله مراتب و اقتدار برای جناح راست اهمیت بیشتری دارد، در حالیکه چپ ترجیح می‌دهد که مظهر اقتدار را سرنگون کند. برای مثال آنارشیست‌های چپ‌‌/ گاهی با شعار "نه خدایان، نه اربابان" به تظاهرات می‌پردازند.

نهایتا محافظه‌کاران  به موضوعات مربوط به تقدس توجه دارند، در حالیکه لیبرال‌ها با احتمال بیشتری موضع "هیچ چیز قداست ندارد" را انتخاب می‌کنند. هایدت می‌گوید رای مثال در حوزه اخلاقیات جنسی، محافظه‌کاران با احتمال بیشتری نسبت به لیبرال‌ها به پاکدامنی و موضوعاتی مانند حفظ دوشیزگی تا هنگام ازدواج توجه دارند.

خطر سیاست تقدس یافته

هایدت می‌گوید  خطر چنین وضعیتی ناشی از گرایش ذاتی انسان‌ها به "قبیله‌گرایی" است. در دوران جنبش "حقوق مدنی" و جنگ ویتنام، هم جمهوریخواهان "لیبرال" وجود داشتند و همه دموکرات‌های "محافظه‌کار". امروزه دیگر اینگونه نیست.

نتیجه این وضعیت این است که رای دادن‌های مهم تقریبا به طور کامل بر اساس خطوط حزبی انجام می‌شود. گرچه بحث درباره اینکه نظرات عامه آمریکاییان، نه صرفا نخبگان سیاسی، نیز دارد به طور فزاینده‌ای قطبی می‌شود، در جریان است، اما در هر حال نتیجه ایجاد جوی مبارزه‌جویانه در واشنگتن دی سی است.

هایدت می‌گوید قطبی شدن سیاست در آمریکای امروز خطرناک است. هنگامی که سیاست به طور جدایی‌ناپذیری به اخلاقیات و عقاید مربوط شود، همه چیز قداست پیدا می‌کند، از بحث درباره آزادی حمل اسلحه گرفته تا مسائل نژادی.

و هنگامی افراد احساس کنند ارزش‌های تقدس‌یافته‌شان در معرض تهدید است، خشمگین می‌شوند. مباحث در این حال دیگر درباره عدم توافق نیست، بلکه درباره خیانت است. و رقبای سیاسی دیگر به عنوان افرادی با دیدگاه‌های متفاوت در نظر گرفته نمی‌شوند.

هایدت می‌گوید: "در این وضعیت بدترین فرد در دنیا دشمن شما نیست. بدترین فرد خائن درون گروه خود شماست."

LiveScience

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

رای‌دهندگان نامزدهای با صدای بم را ترجیح می‌دهند




آیا بسامد صدای میت رانی به او کمک خواهد کرد که نامزد حزب جمهوریخواه شود؟ یک بررسی جدید می‌گوید ممکن است این گونه باشد. بر اساس این پژوهش رای‌دهندگان ترجیح می‌دهند رای‌شان را به نامزدهای با صدای کم‌بسامد‌تر یا بم‌تر بدهند.

 این بررسی در آزمایشگاه با نامزدهای تخیلی انجام شده است، بنابراین معلوم نیست در  انتخابات در دنیای واقعی بسامد صدای نامزدها چقدر اهمیت دارد. اما این یافته با بررسی‌های قبلی مطابقت دارد که نشان داده است که افراد داوری‌های‌شان را بر مبنای صدای سخن گفتن افراد انجام می‌دهند.

 کیس کلوفستاد، استاد علوم سیاسی در دانشگاه میامی، سرپرست این پژوهش، گفت: "مجموعه‌ای از پژوهش‌ها نشان می‌دهند که صدای کم‌بسامد یا بم مردان  و زنان برای شنوندگان برتری اجتماعی و قدرت است. ما به اساسا می‌توانیم ثابت کنیم که این خصوصیت در حوزه انتخابات نیز صدق می‌کند."

بسامد سیاسی

کلوفستاد و هممارانش در دانشگاه دوک در کارولینای شمالی صدای 17 زن و 10 مرد را که جمله "ار شما می‌خواهم در ماه نوامبر به من رای دهید" را بیان می‌کردند، ضبط کردند.

 سپس آنها این صداهای ضبط‌شده را طوری تغییر دادند که برای صدای هر فرد یک نسخه کم‌بسامد یا بم و یک نسخه پربسامد یا زیر ایجاد شود.

 بعد پژوهشگران  از 83 دانشجوی دوره لیسانس خواستند که به صداهای زنان گوش دهند و بگویند به کدامیک از زوج صداهای کم‌بسامد و پربسامد رای خواهند داد. 89 دانشجوی دیگر به همین ترتیب به دو نسخه صداهای مردان گوش دادند. در تجربه نهایی 210 نفر هر یک از صداهای ضبط شده را شنیدند و به هر یک از دو جفت صدای ضبط شده از لحاظ اطمینان‌بخشی و کفایت نمره دادند.

نتایج نشان داد که هم مردان و هم زنانی که نطق انتخاباتی‌شان با صدای بم ضبط شده بود، با احتمال بیشتری ممکن است برنده شوند- افراد رای‌دهنده به نسخه کم‌بسامد صداهانسبت به نسخه پربسامد بیش از حد اتفاق بیشتر رای داده بودند.
به گزارش این پژوهشگران نسبت رای‌ها برای نامزدهای با صدای کم‌بسامد یا بم حدود 60 درصد بود.

به من اعتماد کنید

تجربه نهایی تا حدودی علت این تمایل رای‌دهندگان به سخنگویان با صدای بم را نشان داد. به طور کلی صاحبان صداهای بم‌تر قدرتمندتر، قابل‌اطمینان‌تر و باکفایت‌تر از صاحبان صداهای زیر ارزیابی می‌شدند. البته در این برداشت تا حدودی تفاوت جنسیتی وجود داشت. برای مثال هم مردان و هم زنان رای دهنده معتقد بودند که زنان با صدای بم‌تر قدرتمندتر، قابل‌اطمینان‌تر و باکفایت‌تر هستند.

اما درباره نامزدهای مرد بین رای‌دهندگان زن و مرد اندکی تفاوت وجود داشت. زنان دیگر با احتمال بیشتر مردان با صدای کم‌بسامد یا بم را قوی، باکفایت و قابل‌اطمینان‌تر از مردان با صدای پربسامد یا زیر ارزیابی نمی‌کردند. اما مردان این گونه نبودند.

کلوفستاد می‌گوید: "آنان مردان با صدای کم‌بسامد یا بم را قوی‌تر و باکفایت‌تر می‌دانستند."

دلیل این تفاوت به گفته کلوفستاد ممکن است این باشد که مردان در طول تکامل شان – به عنوان خصوصیتی  بازمانده تز رقابت میان نرها- با داوری درباره رتبه مردان دیگر مانوس شده اند.

پیامدها در دنیای واقعی

کلوفستاد و همکارانش انتظار ندارند عامل تعیین‌کننده در انتخاب میت رامنی یا ریک سانتوروم به عنوان نامزد نهایی حزب جمهوریخواه در این سال باشد.
 به گفته کلوفستاد به یک دلیل و آن هم اینکه تجربه‌های بیشتری در دنیای واقعی مورد نیاز است. او می‌گوید پژوهشگران همچنین نقش عواملی مانند روزنامه‌ها، اقتصاد و حمایت حزبی را نادیده نمی‌گیرند. آنها صرفا می‌خواهند"صدای انسان را هم به فهرست عوامل موثر بیفزایند."

کلوفستاد می‌گوید اگر این نتایج در بیرون از آزمایشگاه هم مصداق باشد، ممکن است در کمبود زنان در سیاست نقشی ایفا کند. زنان به طور میانگین صدای پربسامدتر یا زیرتری نسبت به مردان دارند، بنابراین ممکن است در کارزار با رقبای مردشان مسیر سخت‌تری را برای ثابت کردن خودشان به عنوان افرادی قوی، قابل‌اطمینان و شایسته انتخاب دارند.

کلوفستاد و همکارانش قصد دارند که پژوهش‌شان را به انتخاب در دنیای واقعی گسترش دهند.

 او می‌گوید: "با اینکه ما در رای‌گیری‌ها آزادیم تا انتخاب‌های خاص خودمان را انجام دهیم، بررسی ما نشان می‌دهد که درک کامل این انتخاب‌ها تا زمانی که ما نحوه تاثیر زیست‌شناسی‌مان بر برداشت‌های‌مان را درنیابیم، ممکن نخواهد بود." 


LiveScience

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

چرا انتخابات واقعا مسابقه زیبایی هم هست؟ (یک)


 مت ایردیل Mat Iradale

 هنگامی که برای اولین بار پیشنهاد دادن حق رای به زنان مطرح شد، دیدگاه مسلط در میان برخی از مردان این بود که زنان صرفا به خوش‌قیافه‌ترین نامزدها رای خواهند داد و نه بهترین نامزد برای نمایندگی حوزه و کمک به اداره آن این دیدگاه‌های جنسیت‌گرا را اکنون بی‌ربط و یاوه می‌دانند، و این چنین هم باید باشد، اما به خاطر اینکه نه تنها زنان بلکه مردان نیز نامزدهای سیاسی‌شان را بر حسب ظاهرشان انتخاب می‌کنند!

نتیجه‌گیری غالب در بازبینی اخیری که روانشناسان شناختی کریستوفر اولیویا و آلکساندر تودوروف از نوشته‌های مربوط انجام داده‌اند، نیز همین است.

این پژوهش که بررسی‌ها از 30 سال قبل تا کنون را بازبینی کرده است، نشان می‌دهد که داوری سریع درباره صفات شخصیت نامزدهای سیاسی منحصرا بر اساس ظاهر آنها می‌تواند موفقیت انتخاباتی آنها را پیش‌بینی کند.

در یکی از این بررسی‌ها که به همراه روانشناس چارلز بالیو انجام شده بود، تودوروف نشان داد که داوری درباره کفایت افراد که در 100 میلی‌ثانیه قرارگیری در معرض چهره‌های برندگان و صعودکنندگان در انتخابات برای فرماندار در پیش‌بینی نتایج انتخابات به همان اندازه داوری‌های بر اساس قرارگیری نامحدود دقیق است.

در تجربه متفاوتی، بالیو و تودوف نشان دادند که واداشتن مشارکت‌کنندگان به داوری در عرض 2 ثانیه بر دقت پیش‌بینی‌ آنها اثری نمی‌گذارد. هدف از این تجربیات این بود که نشان دهد ادراک کفایت ممکن است به سرعت و به راحتی بدون هیچ قصدی انجام گیرد، و آنچنانکه اولیویا و تودوروف می‌گویند، این یافته‌ها بیانگر آن است که رای دادن افراد به شدت تحت تاثیر ظاهری نامزدی است که قرار است انتخاب شود، و نه تجربه، توانایی‌ها، اعتقادات و غیره. با توجه به اهمیت انتخاب نامزدهای سیاسی، این یافته‌ها ممکن است بیانگر نارسایی در شیوه تصمیم‌گیری عقلانی ما باشد. اما دقیقا چگونه چنین پدیده‌‌ای رخ می‌دهد؟

متاسفانه به نظر می‌رسد که ما به سادگی از لحاظ ذهنی به ابزارهای لازم برای پرداختن به پیچیدگی‌های برگزیدن یک نامزد انتخاباتی مجهز نیستیم.

رای‌دهندگان در فرآیند انتخابی نه تنها لازم است به سبک سنگین کردن طیفی از موضوعات مهم – مذهب، اقتصاد، اخلاقیات، مسائل اجتماعی، بین‌المللی و ملی- بپردازند، بلکه با سیلی از اطلاعات از روزنامه‌ها، رادیو، تلویزیون و اینترنت مواجهند که باید آنها را فیلتر، رمزبندی، سازمان‌دهی، حفظ و بعد بازیابی کنند. رای‌دهنگان با اطلاعات اشباع می‌شوند، و آنطور که این پژوهشگران توضیح می‌دهند: "حوزه روانشناسی شناختی به ما می‌آموزد که ذهن هنگام مواجهه با اطلاعاتی که بیشتر از حدی است که در حد توان (یا انتخابش) برای پردازش است، به تصمیم‌گیری ساده با اتکا بر قواعد ساده یا سرانگشتی (heuristics)، گرایش دارد.

برخی از این قواعد ساده کاملا عقلانی هستند، برای مثال اعتقاد به اینکه گرایش حزبی یک نامزد  پیش‌بینی‌کننده مناسبی برای دیدگاه‌های یک نامزد درباره بسیاری از موضوعات است، اما برخی دیگر این قواعد مانند اساس قرار دادن ظاهر نامزد انتخاباتی برای تصمیم‌گیری درباره او کاری بی‌ربط است، و ما را " به مورد تردید قراردادن برداشت وجود رای‌دهنگان عقلانی" می‌گشاند. 


نتیجه‌گیری پایانی اولیویا و تودوروف بی‌ابهام است: "گرچه حوزه‌های علوم سیاسی و اقتصاد انتخاب همگانی عموما رای‌دهندگان را تصمیم‌گیران پیچیده و عقلانی فرض کرده‌اند که اشارات سطحی نمی‌تواند بر گرایش آنها تاثیر بگذارد، بازبینی نوشته‌ها در این مقاله نتیجه معکوس را به دست می‌دهد."

اما تنها چهره ظاهری نیست که اثری ناخودآگاه بر توانایی ما بر تصمیم‌گیری عقلانی می‌گذارد. یک بررسی اخیر دیگر، که بوسیله روانشناسان اجتماعی جوشوآ آکرمن، جان بارف و کریستوف رنوکرا انجام شده است، به این نتیجه رسیده است که خصوصیات فیزیکی اشیای اتفاقی ممکن است اثری قدرتمند، اما عموما نامحسوس، بر تصمیم‌گیری‌های ما داشته باشد....

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

آیا قذافی قدرت درک واقعیت را از دست داده است؟


شش ماه پس از شروع قیام در لیبی، سرهنگ معمر قذافی، رهبر بلامنازع این کشور در سال‌های طولانی، ظاهرا در نهایت سلطه‌اش را بر کشوری که 40 سال بر آن حکومت کرد، از دست داده است، اما آیا قدرت درک واقعیت را هم از دست داده است؟

 قذافی در مواجهه با موج ناآرامی که سراسر لیبی را فرا گرفته بود، خطاب به رسانه‌ها در چند نوبت سخنان عجیب و غریبی را گفت و خشم تظاهرکنندگان نسبت به دولت را انکار کرد و حتی مدعی شد که این ناآرامی‌ها در نتیجه مصرف نوشیدنی‌های مخلوط شده با داروهای توهم‌زا است. حتی در آخر کار هنگامی نیروهای شورشیان با سرعتی شگفت‌آور پایتخت کشور، طرابلس، را تصرف می‌کردند، قذاقی وعده دفاع از پایتخت را می‌داد.

 آیا قذافی درباره وضعیت کشورش هذیان‌زده (delusional) بود یا صرفا نمی‌خواست بپذیرد که زمانش به سر آمده است؟

جرالد پست، استاد روانپزشکی، روانشناسی سیاسی و امور بین‌المللی و رئیس برنامه روانشناسی سیاسی دانشگاه جرج واشنگتن در مصاحبه‌ای به پرسش‌ها در این مورد پاسخ میگوید:
  •  چه چیزی باعث می‌شود رهبرانی مانند قذافی نتوانند سقوط قریب‌الوقوع خودشان را درک کنند یا بپذیرند؟ رهبران مانند قذافی؟ 
بعید می‌دانم رهبران دیگری مانند قذافی وجود داشته باشند. درباره بسیاری از دیکتاتورهای خودکامه که با سرعتی بهت‌آور در بهار عربی سقوط کردند - یکی از دلایل غیرقابل انتظار بودن ناخشنودی عمومی که به سرعت به تب انقلابی بدل شد- برای آنها  این است که این دیکتاتورها با حلقه‌ای از افراد احاطه می‌شوند که نمی‌گذارند آنها دریابند که محبوبیت‌شان را از دست داده‌اند.

 این دیکتاتورها ممکن است درکی بسیار غیرواقعگرانه داشته باشند و همانطور که قذافی باره و بارها اعلام کرد، "مردم من، همه آنها عاشق من هستند." من این گونه گفتار خصوصیتی را کاملا بارز می‌دانم. و در حالی که در نمونه قذافی این خصوصیت کاملا اغراق‌شده است، اما در مورد بسیاری از رهبران دیگر هم صدق می‌کند - یعنی آنها هم اعتقاد دارند که حمایتی گسترده در میان مردم دارند. اگر تظاهراتی عمومی بر ضد آنها رخ دهد، آنها را به تحریک عوامل خارجی منسوب می‌کنند.

 این خصوصیت در باره حسنی مبارک رئیس جمهور مصر هم مشاهده شد که از توطئه‌گران خارجی سخن می‌گفت. اما این وضعیت به خصوص درباره قذافی صدق می‌کرد.

نوعی جالب‌توجهی از قیاسی کاملا صوری در سخنان او مشاهده می‌شود: "مردم من عاشق من هستند، بنابراین کسانی بر ضد من تظاهرات می‌کند، در واقع جزء مردم من نیستند، و اعتراضات‌شان نتیجه تحریک خارجی است." و یکی از نکاتی که در همان اوائل اعتراضات بیان کرد این بود که معترضان جوانان دیوانه‌ای هستند که نسکافه‌های‌شان با داروهای توهم‌زا مخلوط شده است که به نظر من توجیهی بسیار خلاقانه‌ بود.

 من به طور کلی زبان قذافی را بسیار جالب توجه می‌دانم. و جالب‌ترین خصوصیتش این است که مطلقا به صورت اول شخص مفرد بیان می‌شود: "همه مردم من عاشق من هستند. آنها از من حمایت خواهند کرد.مردم من عاشق من هستند." این گفتار بسیار "من" محور است. گفتاری - که در مقایسه‌ای هر چند مضحک- در تضاد آشکار با سخنان چرچیل در جنگ جهانی دوم قرار می‌گیرد که همیشه با صیغه اول شخص جمع سخن می‌گفت و شیوه او برای تقویت کردن روحیه مردمش این بود که درباره "ما"، "امتحانات و ابتلائات ما" سخن بگوید تا مردم با او همذات‌پنداری کنند.

چرچیل مورد جالبی از یک رهبر کاریزماتیک بود. قذافی در جهت مقابل، تنها از خودش سخن می‌گوید. او خودش را به عنوان خالق لیبی می‌شناساند، و یکی از اولین سخنانش این بود: "من لیبی را خلق کردم، و من می‌توانم نابودش کنم."
  •  آیا قذافی و سایر رهبران مستبد در این تفکر هذیان‌زده هستند که همه چیز در قلمروشان به خوبی می‌گذرد؟
هذیان‌زدگی (delusion) اصطلاح خیلی درستی برای این مورد نیست، زیرا اگر با گروهی از افراد چاپلوس احاطه شده باشید که همان چیزهایی که دوست دارید بشنوید به شما بگویند، و نه آنچه لازم است بشنوید، بر مبنای آزمون‌های روانشناسی همچنان درک‌تان از واقعیت را حفظ می‌کنید و هذیان‌زده نیستید، اما در عین حال ممکن است رابطه‌تان با واقعیت "سیاسی" را کاملا از دست بدهید.

این مورد کاملا درباره صدام حسین مصداق داشت- انتقاد از او به معنای از دست دادن شغل‌تان یا از دست دادن جان‌تان بود. همه افراد به طور مداوم او و نبوغش را تحسین می‌کردند، و مشاور خردمندی برای او به جای نمانده بود.
  • به جز تاثیر حلقه چاپلوسان، آیا خودشیفتگی صفتی رایج در میان خودکامگان است؟
سوال جالبی است. من خودشیفتگی را عامل بسیار مهمی در توضیح دادن رفتارهای بسیاری از این رهبران می‌دانم و آنها شماری از صفات شخصیت خودشیفته را از خود بروز می‌دهند.

 اول اینکه آنها خودانگاره‌ای قوی از بلندمرتبگی را در سطح شخصیت‌شان نشان ‌می‌دهند، و نسبت به کوچکترین سخن یا هر اطلاعات متضاد با این برداشت بسیار حساس هستند. بنابراین اگر کسی از آنها سوال کند بسیار خشمگین می‌شوند.

 دوم اینکه هنگامی چیزی این انگاره را تخریب می‌کند- و بسیار کنجکاوم که بدانم در مورد قذافی چه رخ می‌دهد- ممکن است دچار خشم ناشی از خودشیفتگی شوند. واکنش صدام حسین هنگام بیرون رانده‌شدن از کویت، آتش زدن چاه‌های نفت ، احتمالا نمونه‌ای از شعله‌ور شدن این خشم بود.

 روابط این میان‌فردی این رهبران بسیار به هم ریخته است، و آنها افرادی را دور خودشان جمع می‌کنند که باعث خوش‌آمد آنها شوند و به این ترتیب انتقاد کردن به هر شیوه از رهبر خودکامه بسیار خطرناک می‌شود.

 قذافی تلاش زیادی کرد تا نهادهای دولتی را از معنا تهی کند، و در همان حال که می‌گفت نمی‌تواند از مقامش استعفا دهد، زیرا مقامی ندارد - که به صورت تحت اللفظی هم درست بود- او خودش را به مقام پیشوای همیشگی مردم لیبی منسوب کرده بود که هیچ مقامی بالاتر از او وجود نداشت. اما در واقعیت 20 درصد "کمیته‌های مردمی" به انجام وظایف ضداطلاعاتی گماشته شده بودند تا مراقب افرادی که باشند که علیه او توطئه می‌کنند، و همیشه با چنین افرادی با خشونت شدیدی برخورد می‌شد.

قذافی، حتی هنگامی که افرادی از مخالفان از لیبی می‌گریختند، به تعقیب آنها می‌پرداخت و از همان اوائل رسیدن به حکومت تلاش کرد به ترور تبعیدیان لیبی حتی در آمریکا بپردازد.
  • شما در مقاله‌ای به اشاره کرده‌اید که قذافی برخی از خصوصیات شاخص اختلال شخصیت "حد مرزی" را دارد. این نوع اختلال شخصیت چطور بروز می‌کند؟
شاید اندکی طعنه‌آمیز جلوه کند، اما شخصیت حدمرزی (borderline) - که در حدفاصل روان‌نژندی (neurosis) و روان‌پریشی (psychosis) قرار می‌گیرد- به افرادی نسبت داده می‌شود که ممکن است در اغلب موارد کاملا به طور عقلانی رفتار کنند، اما ممکن است تحت استرس‌های خاصی به پایین‌تر حد طبیعی سقوط کند و ادراکشان دچار تحریف و اعمال‌شان مختل شود.

 دو وضعیتی که در آنها به نظر می‌رسد قذافی به زیر حد طبیعی سقوط می‌کند، اول هنگام صعود به قدرت و دوم هنگام پایین کشیدن شدن از قدرت است.

 نمونه زمان بروز این خصوصیات حدمرزی در هنگام موفقیتش، هنگامی بود که نیروهایش در ابتدای شورش بدون مقاومت چندانی در حال پیشرفت به سوی شهر بنغازی بودند. او کاملا در حالتی سرخوش قرار داشت و احساس آسیب‌ناپذیری می‌کرد. در این زمان او وعده داد که به جستجوی خانه به خانه دشمنانش خواهد پرداخت، و همین سخنان تاحدی باعث واکنش ناتو به او شد؛ این مورد نمونه‌ای از نوعی سرخوشی پرخاشگرانه در هنگام موفقیت ظاهریش بود.

 اما در جهت مقابل، هنگامی که رنج می‌کشید، هنگامی که تحت فشار بود، و به خصوص هنگامی که دیگر به صورتی رهبری قدرتمند و بلندمرتبه دیده نمی‌شد- وضعیتی که در شدیدترین حالت در حال حاضر به وجود آمده است- نقطه‌ای دیگر از روانشناسی او فعال میشد، و تصویر جنگاور اصیل عرب که در برابر نیروهای قوی‌تر ایستادگی خواهد کرد، خود را بروز می‌داد.

 نمونه‌ای در دهه 1970 وجود دارد که او قلمروی لیبی را به 350 کیلومتری ساحل لیبی گسترش داد، در حالیکه پس از 20 کیلومتری از ساحل آب‌های بین‌المللی شروع می‌شود. او هر کسی را که از این "خط مرگ" بگذرد تهدید کرد که مورد حمله قرار خواهد گرفت. نیروهای آمریکا که در حال برنامه‌ریزی برای انجام مانورهایی در خلیج سیدرا بودند و به درون این منطقه 350 کیلومتری وارد شدند. قذافی سه فروند جت جنگنده را به مقابله آن فرستاد که فورا سرنگون شدند. اما جالب این بود که پس از این حادثه، گفت: "می‌خواهم از آمریکا تشکر کنم که مرا به قهرمان جهان سوم بدل کرد."

 سر خم فرو نیاوردن در مقابل نیروی قوی‌تر در دنیای عرب ارزش زیادی دارد.
  •  به نظر شما آیا قذافی می‌توانست کاری کند که در قدرت بماند یا به کلی از درک واقعیت لیبی امروز ناتوان بود؟
دوباره صدام حسین را به یاد آورید، و اینکه چه مدت درازی طول کشید تا پیدایش کنند. او تا پایان اعتقاد داشت که می‌تواند حوادث را پشت سر بگذارد و به قامت قهرمانی که در مقابل دشمنش ایستادگی کرده است، در بیاید، و اینکه مردمش از او حمایت می‌کنند.

 و سوال در مورد رهبرانی این چنین مطرح است. آیا آنها حاضرند به تبعیدی اجباری تن در دهند، مانند آنچه رئیس جمهور سابق هائیتی انجام داد؟ یا به خودکشی دست خواهند زد؟

 به نظر من هیچ کدام از این دو، جزء گزینه‌های قذافی نیست. در واقع او در 21 اوت در سخنانی جسورانه تاکید کرد که در طرابلس است و تسلیم نمی‌شود: "ما تا آخرین قطره خون‌مان عقب‌نشینی نمی‌کنیم. من در اینجا همراه شما هستم. به پیش. به پیش."

و در همان روز در یک حضور کوتاه مدت در تلویزیون گفت: "بیرون بریزید و سلاح‌های تان را بردارید، همه‌تان. نباید از هیچ چیز بترسید."

 این موضع کاملا با موضع چرچیل متفاوت است که علیرغم اینکه به او توصیه شده بود از لندن خارج شود، در آنجا باقی ماند تا در بمباران‌های هوایی آلمانی‌ها را در کنار مردم شهر باقی بماند. او نوعی سرمشق قهرمانی بود و باز با صیغه دوم شخص جمع - می‌گفت: "ما ایستاده می‌مانیم و در مقابل این خودکامگی مقاومت خواهیم کرد." این سخنان واقعا بسیار الهام‌بخش بود.

 اما در مورد قذافی، همیشه این "من" است که سخن می‌گوید و این نوع گفتار به خودشیفتگی فرد باز می‌گردد. او همانطور که اغلب افراد خودشیفته اینگونه‌اند، او از همدلی کردن با درد و رنج دیگران ناتوان است. همه چیز درباره شخص اوست.

 LiveScience

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

آیا ممکن است دیکتاتور شوید؟

روانشناسان سیاسی می‌گویند دیکتاتورهای مشهور دیگرآزاری مانند صدام حسین و ژوزف استالین در خصوصیات شخصیتی شامل خودشیفتگی و سو‌‌ءظن به دیگران (پارانویا) مشابهت دارند. اما در مورد دیکتاتورهای خودکامه‌ای مانند حسنی مبارک قضیه به چه صورت است؟

 آیا یک شخص عادی و معقول ممکن است به یک مستبد سرکوبگر بدل شود؟ بر اساس پژوهش‌های روانشناسان شاید یک شبه این گونه نشود، اما قدرت بر روان انسان تاثیر می‌گذارد.

مشهورترین مثال در این مورد "تجربه زندان استانفورد" در سال 1971 است که در آن پژوهشگران در دانشگاه استانفورد دانشجویان به طور اتفاقی به دو گروه "زندانی" و "زندانبان" در یک زندان موقتی تقسیم کردند. زندانبانان آنقدر آزارگر و زندانیان آنقدر منفعل شدند، که در کمتر از یک هفته پژوهشگران مجبور شدند تجربه را متوقف کنند

 به جز این موارد افراطی، گونه‌های معمولی‌تر قدرت نیز می‌تواند بر رفتار انسان اثر بگذارد. یک بررسی در سال 2010 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، نشان داد که افرادی که طوری توجیه شده‌اند که خودشان را افرادی با وضع مناسب و خوش‌اقبال فرض کنند نسبت به افرادی که به آنها القا شده است وضع‌شان بد است، در تشخیص عواطف دیگران بدتر عمل می‌کنند.

 سرپرست این پژوهش داشر کلتنر از دانشگاه کالیفرنیا- برکلی می‌گوید دلیل این نتایج شاید این باشد که افرادی که قدرت چندانی ندارند نیاز به متحد شدن با یکدیگر برای موفق شدن دارند. اما در مقابل افرادی که بر سر قدرت هستند، می‌‌توانند هر کاری را که دوست دارند، انجام دهند. هنگامی که قدرت به دست می‌آورید،

 به گفته کلتنر "دیگر واقعا توجه دقیق به محیط اجتماعی را متوقف می‌کنید. دیگر عواطف افراد دیگر را به خوبی تشخیص نمی‌دهید. دیگر درک درستی از شرایط مهم اجتماعی مانند فقر ندارید." و به گفته کلتنر، قدرت در راس همه چیزها "تنها شما را بیشتر تابع امیال‌تان‌ و خودمدارتر می‌کند و نحوه رفتار شما را نامناسب‌تر."

 قدرت همچنین ممکن است به انزوای شما از دیگران بینجامد. یک بررسی در سال 2006 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، از روشی غیرمعمول برای نشان دادن این پدیده استفاده کرد: پژوهشگران از مشارکت‌کنندگان در آزمایش خواستند که یک حرف " E" روی پیشانی‌شان بکشند. اما پیش از این کار به این افراد طوری القا شده بود که خودشان را قدرتمندتر یا کم‌قدرت‌تر تصور کنند. گروهی که فکر می‌کردند قدرتمندتر هستند با احتمال سه برابر بیشتر نسبت به گروهی که فکر می‌کردند کم‌قدرت‌تر هستند، حرف "E" را روی پیشانی‌شان می‌کشیدند.

 به گفته این پژوهشگران نتیجه تلویحی این یافته این است که افراد قدرتمند خودمدارتر می‌شوند و به دیدگاه دیگران نسبت به خودشان کمتر اهمیت می‌دهند. یک بررسی سوم، که در سال 2009 باز در Psychological Science منتشر شد، نشان داد افرادی که طوری تعلیم داده شده بودند که خودشان را افراد قدرتمندی تصور کنند، با احتمال بیشتری اعتقاد پیدا می‌کنند که بر یک موقعیت کنترل دارند- حتی اگر در فعالیتی کاملا تصادفی مانند تاس ریختن شرکت داشته باشند.

 این پژوهشگران می‌نویسند:‌ "توهم تسلط شخصی ممکن است یکی از شیوه‌هایی باشد که اغلب قدرت را به زوال می‌کشاند." همه این یافته‌ها را  که کنار هم بگذارید، می‌توانید دستورالعمل کاملی برای خودکامگی  داشته باشید:‌ اشتهای قدرت داشته باشید، توجه و گوش کردن به دیگران را متوقف کنید، و نهایتا شروع کنید به باوراندن به خودتان شما همه چیز حتی رویدادهای اتقاقی را تحت تسلط دارید.

اما ریچارد پتی، روانشناس از دانشگاه ایالتی اوهایو یادآور می‌شود که قدرت ماهیتی همیشه خوب یا همیشه بد ندارد. پژوهش‌های او بیانگر آن است که قدرت باعث می‌شود که افراد به باورهایی که از قبل داشته‌اند، اعتماد بیشتری پیدا کنند. پتی و همکارانش در یک بررسی در سال 2007 که در جورنال Personality and Social Psychology منتشر شد، از مشارکت‌کنندگان خواستند تا افکار مثبت و منفی‌شان را بنویسند و بعد به آنها طوری القا کردند تا احساس قدرتمندی بیشتری کنند. افرادی که از قبل افکار مثبت بیشتری را یادداشت کرده بودند، پس از این مداخله،‌ مثبت‌تر شدند، و افرادی که افکار تیره‌ای در ذهن داشتند، منفی‌تر شدند.

 پتی می‌گوید: "قدرت هر چه در ذهن شما می‌گذرد را تقویت می‌کند. به نظر ما به همین علت است افراد قدرتمند ممکن است کارهای خوب بیشتری انجام دهند یا کارهای بد بیشتری."

 LiveScience