اسماعیل فصیح درگذشت
تکهای از "زمستان 62" او:
وقتی برمیگردم خیلی دیروقت است...سعی میکنم کتاب "در انتظار گودو" را شروع کنم...در یک جاده خرابه، یک جا، زیر درخت، دو نفر دلقک ایستادهاند و منتظر "گودو"اند، و دریوری میگویند...
دمدمههای سحر، بین خواب و بیداری و منگی، و صفحه بیست و هفت و بیست و هشت "در انتظار گودو" خرغلت میزنم. بیرون باد و توفان است...
هوا گرگ و میش است و در اولین سایهروشن فلق یک مرغ عشق کوچک، با دم نسبتا دراز و پرهای سبز و زرد و خاکستری، روی شاخهای از بابد مجنون نشسته. یک تکه خاشاکی وسط منقار کوچک خمیده و برگشتهاش دارد. انگار در فکر تدارک لانه است. باد و توفان، او و شاخه و خاشاکش را تکان تکان میدهد. تعجب میکنم، چون نظیرش را هرگز در ٱب و هوای اهواز ندیده بود بودم. شنیده بودم مرغ عشق همیشه به صورت زوج زندگی میکند...
این یکی، تک و تنهاست ولی با چابکی، وسط باد با خاشاکی در که با منقارش آورده، در فکر لانه است. در ظاهر هم زار و افسرده نیست یا نشان نمیدهد. درحال مردن هم نیست، بنابراین حدس میزنم جفت مربوطه باید همین حوالی باشد. شاید او هم رفته خس و خاشاک جمع کند. یا رفته جبهه. یا مثل بجه مطرود پیوسته به بسیج مستضعفان. یا معلول شده و در یک نقاهتگاه بیتوته کرده. شاید هم مثل محمد بچه ننه بوشهری شهید شده. یا مثل فرشاد بردهاندش خدمت. یا مثل منصور فرجام رفته طرحهای آموزش کامپیوتر تکنولوژی بریزد.