۱۳۹۰ مهر ۱۲, سهشنبه
چطور فرهنگ مغز ما را مسموم میکند
۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه
آیا قذافی قدرت درک واقعیت را از دست داده است؟
شش ماه پس از شروع قیام در لیبی، سرهنگ معمر قذافی، رهبر بلامنازع این کشور در سالهای طولانی، ظاهرا در نهایت سلطهاش را بر کشوری که 40 سال بر آن حکومت کرد، از دست داده است، اما آیا قدرت درک واقعیت را هم از دست داده است؟
قذافی در مواجهه با موج ناآرامی که سراسر لیبی را فرا گرفته بود، خطاب به رسانهها در چند نوبت سخنان عجیب و غریبی را گفت و خشم تظاهرکنندگان نسبت به دولت را انکار کرد و حتی مدعی شد که این ناآرامیها در نتیجه مصرف نوشیدنیهای مخلوط شده با داروهای توهمزا است. حتی در آخر کار هنگامی نیروهای شورشیان با سرعتی شگفتآور پایتخت کشور، طرابلس، را تصرف میکردند، قذاقی وعده دفاع از پایتخت را میداد.
آیا قذافی درباره وضعیت کشورش هذیانزده (delusional) بود یا صرفا نمیخواست بپذیرد که زمانش به سر آمده است؟
جرالد پست، استاد روانپزشکی، روانشناسی سیاسی و امور بینالمللی و رئیس برنامه روانشناسی سیاسی دانشگاه جرج واشنگتن در مصاحبهای به پرسشها در این مورد پاسخ میگوید:
- چه چیزی باعث میشود رهبرانی مانند قذافی نتوانند سقوط قریبالوقوع خودشان را درک کنند یا بپذیرند؟ رهبران مانند قذافی؟
این دیکتاتورها ممکن است درکی بسیار غیرواقعگرانه داشته باشند و همانطور که قذافی باره و بارها اعلام کرد، "مردم من، همه آنها عاشق من هستند." من این گونه گفتار خصوصیتی را کاملا بارز میدانم. و در حالی که در نمونه قذافی این خصوصیت کاملا اغراقشده است، اما در مورد بسیاری از رهبران دیگر هم صدق میکند - یعنی آنها هم اعتقاد دارند که حمایتی گسترده در میان مردم دارند. اگر تظاهراتی عمومی بر ضد آنها رخ دهد، آنها را به تحریک عوامل خارجی منسوب میکنند.
این خصوصیت در باره حسنی مبارک رئیس جمهور مصر هم مشاهده شد که از توطئهگران خارجی سخن میگفت. اما این وضعیت به خصوص درباره قذافی صدق میکرد.
نوعی جالبتوجهی از قیاسی کاملا صوری در سخنان او مشاهده میشود: "مردم من عاشق من هستند، بنابراین کسانی بر ضد من تظاهرات میکند، در واقع جزء مردم من نیستند، و اعتراضاتشان نتیجه تحریک خارجی است." و یکی از نکاتی که در همان اوائل اعتراضات بیان کرد این بود که معترضان جوانان دیوانهای هستند که نسکافههایشان با داروهای توهمزا مخلوط شده است که به نظر من توجیهی بسیار خلاقانه بود.
من به طور کلی زبان قذافی را بسیار جالب توجه میدانم. و جالبترین خصوصیتش این است که مطلقا به صورت اول شخص مفرد بیان میشود: "همه مردم من عاشق من هستند. آنها از من حمایت خواهند کرد.مردم من عاشق من هستند." این گفتار بسیار "من" محور است. گفتاری - که در مقایسهای هر چند مضحک- در تضاد آشکار با سخنان چرچیل در جنگ جهانی دوم قرار میگیرد که همیشه با صیغه اول شخص جمع سخن میگفت و شیوه او برای تقویت کردن روحیه مردمش این بود که درباره "ما"، "امتحانات و ابتلائات ما" سخن بگوید تا مردم با او همذاتپنداری کنند.
چرچیل مورد جالبی از یک رهبر کاریزماتیک بود. قذافی در جهت مقابل، تنها از خودش سخن میگوید. او خودش را به عنوان خالق لیبی میشناساند، و یکی از اولین سخنانش این بود: "من لیبی را خلق کردم، و من میتوانم نابودش کنم."
- آیا قذافی و سایر رهبران مستبد در این تفکر هذیانزده هستند که همه چیز در قلمروشان به خوبی میگذرد؟
این مورد کاملا درباره صدام حسین مصداق داشت- انتقاد از او به معنای از دست دادن شغلتان یا از دست دادن جانتان بود. همه افراد به طور مداوم او و نبوغش را تحسین میکردند، و مشاور خردمندی برای او به جای نمانده بود.
- به جز تاثیر حلقه چاپلوسان، آیا خودشیفتگی صفتی رایج در میان خودکامگان است؟
اول اینکه آنها خودانگارهای قوی از بلندمرتبگی را در سطح شخصیتشان نشان میدهند، و نسبت به کوچکترین سخن یا هر اطلاعات متضاد با این برداشت بسیار حساس هستند. بنابراین اگر کسی از آنها سوال کند بسیار خشمگین میشوند.
دوم اینکه هنگامی چیزی این انگاره را تخریب میکند- و بسیار کنجکاوم که بدانم در مورد قذافی چه رخ میدهد- ممکن است دچار خشم ناشی از خودشیفتگی شوند. واکنش صدام حسین هنگام بیرون راندهشدن از کویت، آتش زدن چاههای نفت ، احتمالا نمونهای از شعلهور شدن این خشم بود.
روابط این میانفردی این رهبران بسیار به هم ریخته است، و آنها افرادی را دور خودشان جمع میکنند که باعث خوشآمد آنها شوند و به این ترتیب انتقاد کردن به هر شیوه از رهبر خودکامه بسیار خطرناک میشود.
قذافی تلاش زیادی کرد تا نهادهای دولتی را از معنا تهی کند، و در همان حال که میگفت نمیتواند از مقامش استعفا دهد، زیرا مقامی ندارد - که به صورت تحت اللفظی هم درست بود- او خودش را به مقام پیشوای همیشگی مردم لیبی منسوب کرده بود که هیچ مقامی بالاتر از او وجود نداشت. اما در واقعیت 20 درصد "کمیتههای مردمی" به انجام وظایف ضداطلاعاتی گماشته شده بودند تا مراقب افرادی که باشند که علیه او توطئه میکنند، و همیشه با چنین افرادی با خشونت شدیدی برخورد میشد.
قذافی، حتی هنگامی که افرادی از مخالفان از لیبی میگریختند، به تعقیب آنها میپرداخت و از همان اوائل رسیدن به حکومت تلاش کرد به ترور تبعیدیان لیبی حتی در آمریکا بپردازد.
- شما در مقالهای به اشاره کردهاید که قذافی برخی از خصوصیات شاخص اختلال شخصیت "حد مرزی" را دارد. این نوع اختلال شخصیت چطور بروز میکند؟
دو وضعیتی که در آنها به نظر میرسد قذافی به زیر حد طبیعی سقوط میکند، اول هنگام صعود به قدرت و دوم هنگام پایین کشیدن شدن از قدرت است.
نمونه زمان بروز این خصوصیات حدمرزی در هنگام موفقیتش، هنگامی بود که نیروهایش در ابتدای شورش بدون مقاومت چندانی در حال پیشرفت به سوی شهر بنغازی بودند. او کاملا در حالتی سرخوش قرار داشت و احساس آسیبناپذیری میکرد. در این زمان او وعده داد که به جستجوی خانه به خانه دشمنانش خواهد پرداخت، و همین سخنان تاحدی باعث واکنش ناتو به او شد؛ این مورد نمونهای از نوعی سرخوشی پرخاشگرانه در هنگام موفقیت ظاهریش بود.
اما در جهت مقابل، هنگامی که رنج میکشید، هنگامی که تحت فشار بود، و به خصوص هنگامی که دیگر به صورتی رهبری قدرتمند و بلندمرتبه دیده نمیشد- وضعیتی که در شدیدترین حالت در حال حاضر به وجود آمده است- نقطهای دیگر از روانشناسی او فعال میشد، و تصویر جنگاور اصیل عرب که در برابر نیروهای قویتر ایستادگی خواهد کرد، خود را بروز میداد.
نمونهای در دهه 1970 وجود دارد که او قلمروی لیبی را به 350 کیلومتری ساحل لیبی گسترش داد، در حالیکه پس از 20 کیلومتری از ساحل آبهای بینالمللی شروع میشود. او هر کسی را که از این "خط مرگ" بگذرد تهدید کرد که مورد حمله قرار خواهد گرفت. نیروهای آمریکا که در حال برنامهریزی برای انجام مانورهایی در خلیج سیدرا بودند و به درون این منطقه 350 کیلومتری وارد شدند. قذافی سه فروند جت جنگنده را به مقابله آن فرستاد که فورا سرنگون شدند. اما جالب این بود که پس از این حادثه، گفت: "میخواهم از آمریکا تشکر کنم که مرا به قهرمان جهان سوم بدل کرد."
سر خم فرو نیاوردن در مقابل نیروی قویتر در دنیای عرب ارزش زیادی دارد.
- به نظر شما آیا قذافی میتوانست کاری کند که در قدرت بماند یا به کلی از درک واقعیت لیبی امروز ناتوان بود؟
و سوال در مورد رهبرانی این چنین مطرح است. آیا آنها حاضرند به تبعیدی اجباری تن در دهند، مانند آنچه رئیس جمهور سابق هائیتی انجام داد؟ یا به خودکشی دست خواهند زد؟
به نظر من هیچ کدام از این دو، جزء گزینههای قذافی نیست. در واقع او در 21 اوت در سخنانی جسورانه تاکید کرد که در طرابلس است و تسلیم نمیشود: "ما تا آخرین قطره خونمان عقبنشینی نمیکنیم. من در اینجا همراه شما هستم. به پیش. به پیش."
و در همان روز در یک حضور کوتاه مدت در تلویزیون گفت: "بیرون بریزید و سلاحهای تان را بردارید، همهتان. نباید از هیچ چیز بترسید."
این موضع کاملا با موضع چرچیل متفاوت است که علیرغم اینکه به او توصیه شده بود از لندن خارج شود، در آنجا باقی ماند تا در بمبارانهای هوایی آلمانیها را در کنار مردم شهر باقی بماند. او نوعی سرمشق قهرمانی بود و باز با صیغه دوم شخص جمع - میگفت: "ما ایستاده میمانیم و در مقابل این خودکامگی مقاومت خواهیم کرد." این سخنان واقعا بسیار الهامبخش بود.
اما در مورد قذافی، همیشه این "من" است که سخن میگوید و این نوع گفتار به خودشیفتگی فرد باز میگردد. او همانطور که اغلب افراد خودشیفته اینگونهاند، او از همدلی کردن با درد و رنج دیگران ناتوان است. همه چیز درباره شخص اوست.
۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه
آیا ممکن است دیکتاتور شوید؟
آیا یک شخص عادی و معقول ممکن است به یک مستبد سرکوبگر بدل شود؟ بر اساس پژوهشهای روانشناسان شاید یک شبه این گونه نشود، اما قدرت بر روان انسان تاثیر میگذارد.
مشهورترین مثال در این مورد "تجربه زندان استانفورد" در سال 1971 است که در آن پژوهشگران در دانشگاه استانفورد دانشجویان به طور اتفاقی به دو گروه "زندانی" و "زندانبان" در یک زندان موقتی تقسیم کردند. زندانبانان آنقدر آزارگر و زندانیان آنقدر منفعل شدند، که در کمتر از یک هفته پژوهشگران مجبور شدند تجربه را متوقف کنند
به جز این موارد افراطی، گونههای معمولیتر قدرت نیز میتواند بر رفتار انسان اثر بگذارد. یک بررسی در سال 2010 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، نشان داد که افرادی که طوری توجیه شدهاند که خودشان را افرادی با وضع مناسب و خوشاقبال فرض کنند نسبت به افرادی که به آنها القا شده است وضعشان بد است، در تشخیص عواطف دیگران بدتر عمل میکنند.
سرپرست این پژوهش داشر کلتنر از دانشگاه کالیفرنیا- برکلی میگوید دلیل این نتایج شاید این باشد که افرادی که قدرت چندانی ندارند نیاز به متحد شدن با یکدیگر برای موفق شدن دارند. اما در مقابل افرادی که بر سر قدرت هستند، میتوانند هر کاری را که دوست دارند، انجام دهند. هنگامی که قدرت به دست میآورید،
به گفته کلتنر "دیگر واقعا توجه دقیق به محیط اجتماعی را متوقف میکنید. دیگر عواطف افراد دیگر را به خوبی تشخیص نمیدهید. دیگر درک درستی از شرایط مهم اجتماعی مانند فقر ندارید." و به گفته کلتنر، قدرت در راس همه چیزها "تنها شما را بیشتر تابع امیالتان و خودمدارتر میکند و نحوه رفتار شما را نامناسبتر."
قدرت همچنین ممکن است به انزوای شما از دیگران بینجامد. یک بررسی در سال 2006 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، از روشی غیرمعمول برای نشان دادن این پدیده استفاده کرد: پژوهشگران از مشارکتکنندگان در آزمایش خواستند که یک حرف " E" روی پیشانیشان بکشند. اما پیش از این کار به این افراد طوری القا شده بود که خودشان را قدرتمندتر یا کمقدرتتر تصور کنند. گروهی که فکر میکردند قدرتمندتر هستند با احتمال سه برابر بیشتر نسبت به گروهی که فکر میکردند کمقدرتتر هستند، حرف "E" را روی پیشانیشان میکشیدند.
به گفته این پژوهشگران نتیجه تلویحی این یافته این است که افراد قدرتمند خودمدارتر میشوند و به دیدگاه دیگران نسبت به خودشان کمتر اهمیت میدهند. یک بررسی سوم، که در سال 2009 باز در Psychological Science منتشر شد، نشان داد افرادی که طوری تعلیم داده شده بودند که خودشان را افراد قدرتمندی تصور کنند، با احتمال بیشتری اعتقاد پیدا میکنند که بر یک موقعیت کنترل دارند- حتی اگر در فعالیتی کاملا تصادفی مانند تاس ریختن شرکت داشته باشند.
این پژوهشگران مینویسند: "توهم تسلط شخصی ممکن است یکی از شیوههایی باشد که اغلب قدرت را به زوال میکشاند." همه این یافتهها را که کنار هم بگذارید، میتوانید دستورالعمل کاملی برای خودکامگی داشته باشید: اشتهای قدرت داشته باشید، توجه و گوش کردن به دیگران را متوقف کنید، و نهایتا شروع کنید به باوراندن به خودتان شما همه چیز حتی رویدادهای اتقاقی را تحت تسلط دارید.
اما ریچارد پتی، روانشناس از دانشگاه ایالتی اوهایو یادآور میشود که قدرت ماهیتی همیشه خوب یا همیشه بد ندارد. پژوهشهای او بیانگر آن است که قدرت باعث میشود که افراد به باورهایی که از قبل داشتهاند، اعتماد بیشتری پیدا کنند. پتی و همکارانش در یک بررسی در سال 2007 که در جورنال Personality and Social Psychology منتشر شد، از مشارکتکنندگان خواستند تا افکار مثبت و منفیشان را بنویسند و بعد به آنها طوری القا کردند تا احساس قدرتمندی بیشتری کنند. افرادی که از قبل افکار مثبت بیشتری را یادداشت کرده بودند، پس از این مداخله، مثبتتر شدند، و افرادی که افکار تیرهای در ذهن داشتند، منفیتر شدند.
پتی میگوید: "قدرت هر چه در ذهن شما میگذرد را تقویت میکند. به نظر ما به همین علت است افراد قدرتمند ممکن است کارهای خوب بیشتری انجام دهند یا کارهای بد بیشتری."
LiveScience
جان استوارت میل هنوز معاصر است

مردم بریتانیا به سختی قبول می کنند که فیلسوفانشان را گرامی بدارند.
در فرانسه مناسبت صدمین سالگرد تولد ژان پل سارتر تقریباً به رویدادی رسمی بدل شد که با انتشار ضمیمه های متعدد در روزنامه ها همراه بود. در آمریکا کشوری که انگلیسی ها تمایل دارند مردمانش را به خاطر جهلشان ریشخند کنند، اغلب مردم دست کم چند خطی آثار تامس جفرسون و رالف امرسون را در مدرسه می آموزند، اما در این جا در بریتانیا دویستمین سالگرد تولد شاید بزرگ ترین فیلسوف ما جان استوارت میل دارد در بی اعتنایی می گذرد.
این وضع اسفبار است، زیرا میل هنوز معاصر ما به حساب می آید و به شیوه ای راهنمای ماست که تنها در مورد معدودی از فیلسوفان صادق است. اگر مجموعه آثار او را پس از خواندن روزنامه ها هر روز بخوانید، او را در مقام ستون نویس فوق العاده درخشانی خواهد دید که درباره دیروز، امروز و فردا اظهارنظر می کند. او تقریباً درباره هر موضوعی سخن می گوید.
کتاب میل درباره بندگی زنان - اولین فراخوان بزرگ برای عدم تبعیض بر مبنای جنسیت هنوز می تواند راه حلی برای یکی از بدترین مشکلات در بسیاری از جوامع باشد. اقتصاددانان باتوجه به نوشته های او درباره بهترین شیوه توزیع دوباره ثروت برای فقیران به بحث میپردازند. آثار او در مجموع بیانگر یک مانیفست لیبرال تمام عیار است و بسیار بیشتر از مانیفست کمونیست یا روده درازی های ملی گرایانه که در همان زمان نوشته شده اند، دوام آورده است.
خلاصه کردن اندیشه های او تقریباً ناممکن است، اما هسته آن ها را می توان در این دو مفهوم تلخیص کرد: سودگرایی و آزادی.
در دنیای قواعد اخلاقی، میل سودگرایی را به عنوان یک فلسفه ای جایگزین ارائه کرد فلسفه ای به وضوح رادیکال و نیز آسان یاب.
او می گوید که تنها شیوه سنجش اخلاقی بودن یک عمل آن نیست که آن را به قواعد طبیعی ارجاع دهیم، بلکه باید بپرسیم آیا این عمل خوشبختی کلی انسان ها را افزایش می دهد یا نه، میل می نویسد: اعمال به نسبتی که خوشبختی می آفرینند درستند و به میزانی که برخلاف خوشبختی اند، نادرست ارتقای کلی شادکامی انسان و به حداقل رساندن رنج او تنها اساس اخلاق است این برداشت میل به طور ریشه ای مساوات طلب است شادکامی همه افراد معادل هم است و مخالفت رادیکالی است با جهانی که در جهت شادکامی تعداد اندکی از ثروتمندان سامان یافته است.
اما او در این جا متوقف نمی شود. او بحثش را این گونه ادامه می دهد که بهترین راه برای به حداکثر رساندن شادکامی انسانی به حداکثر رساندن آزادی انسان است. ما باید به طبیعت انسانی آزادی کامل عطا کنیم تا خودش درجهات بی شمار و متعارض گسترش دهد. شکل واحدی از شادکامی برای ما وجود ندارد تاآن را کشف کنیم، تنها با اجازه دادن به تجربه های بی شمار در زندگی است که افراد شادکامی شخصی خودشان را خواهند یافت.
ما نباید جلوی عمل کردن یا سخن گفتن کسی مطابق میلش را بگیریم، مگر آن که بتوانیم نشان دهیم که ضرری فوری و قابل ملاحظه از این عمل یا سخن به دیگران وارد می شود. میل فلسفه ای را عرضه می کند که بهترین وضعیت را برای جمع فراهم می کند فلسفه ای که انسانیت کانون توجه آن است در همان حال که قلمرو فرد را نیز حفظ می کند.
اگر قرار می بود امروز براساس خطوط کلی فلسفه میل عمل کنیم، جهان بسیار متفاوت به نظر می رسید.
بگذارید ابتدا به اقتصاد نظری بیفکنیم. جامعه ما (و سیاره ما) در حال حاضر تقریباً به طور انحصاری براساس به حداکثر رساندن "تولید ناخالص ملی" (Gross National Product) سازماندهی می شود و به حرکت درمی آید. این عامل عمده مانند ریسمانی پیونددهنده با همه چیز ارتباط پیدا می کند، اما اخیرا اقتصاددان سودگرای مشهور،ریچارد لایارد، - باتوجه به نظرات میل پرسش چالش برانگیزی را مطرح کرد: چه می شد اگر ما به جای تولید ناخالص ملی، "شادکامی ناخالص ملی" (Gross National Happiness) را به حداکثر می رساندیم؟
نقطه شروع بحث لایارد یک آمار ناخوشایند است: با این که میزان ثروت ملی در بریتانیا نسبت به دهه 1950 دو برابر شده است، شواهد نشان می دهد که مردمان بریتانیا احساس شادکامی بیشتری نمی کنند. شواهد نشان می دهد که هنگامی که فقر مطلق گرسنگی و تشنگی و سرما برطرف شده باشد، رشد اقتصادی (از لحاظ احساس شادکامی) بازدهی کاهنده دارد. اگر شادکامی انسان مورد توجه شما باشد، مجبورید که مسئله نابرابری نسبی را هم مورد ملاحظه قرار دهید. انسان ها موجوداتی منزلت جو هستند: شادکامی ما ناشی از دانستن این امر است که در میان همردیفان مان مورد احترام هستیم.
بنابراین در جایی که شکاف عمیقی از نابرابری وجود دارد جایی که ثروتمندان آن قدر در رتبه فرادستی قرار دارند که ما به طور گریزناپذیر احساس می کنیم منزلت پایینی داریم احساس بدبختی بیشتر نصیب ما می شود. ما کمتر می توانیم به همسایگانمان اعتماد کنیم، احساس ناامنی بیشتری می کنیم و در مقایسه با ثروتمندان در رتبه پست تری قرار می گیریم. به این علت است که دو برابر شدن ثروت ملی ما را شادکام تر نکرده است.
میل نه تنها این مسئله را درک کرده بود، راه حل آن را هم در پیش می نهاد. او توزیع دوباره کردن مداوم ثروت را از ثروتمندان به فقرا، تجربه کردن تعاونی های با اشتراک در سود و مالیات بر ارث هنگفت را پیشنهاد می کرد تا از ایجاد طبقه ای از ثروتمندان ناسزاوار جلوگیری شود.
این نظرات بسیاری از افراد را که امروزه مدعی لیبرال بودن و سخن گفتن به نام میل هستند، متعجب خواهد کرد. این گروه افراد فکر میکنند که تنها راه افزایش آزادی و شادکامی، فلج کردن دولت و تحلیل بردن آن تا حد یک ناظر منفعل است. از نظر آن ها هر کاهشی از مالیات پیشرفت در آزادی محسوب می شود، اما دیدگاه میل این نبود. او معتقد بود که آزادی واقعی از این قابلیت منشا می گیرد که فرد واقعا بتواند زندگی محترمانه ای برای خود فراهم آورد.
او می دانست که توانایی شگفت انگیز بازارها برای تولید کردن ثروت ابزار اساسی برای دستیابی به شادکامی است و به درستی پیش بینی می کرد که سوسیالیسم انقلابی استبدادی مصیبت بار منجر می شود اما او همچنین آگاه بود که این بازارها را باید با یک دولت فعال سازگار کرد یا در غیر این صورت آن ها به نوبه خود به انحای فراوان مانع شادکامی انسان خواهند شد.
منافع سودگرایانه توزیع دوباره ثروت و محدودیت های این خط مشی به وسیله اقتصاددان برنده جایزه نوبل آمارتیا سن و همکارانش در دهه 1960 مورد بررسی قرار گرفت.
آن ها از این فرض آغاز کردند که دادن یک پوند به یک فرد فقیر شادکامی بیشتری ایجاد می کند تا دادن یک پوند به یک فرد ثروتمند.
لایارد توضیح می دهد که چگونه پژوهش آنها از این نقطه بسط یافت: بنابراین ما باید از ثروتمندان به نفع فقرا مالیات بگیریم. اما همچنان که ما این کار را انجام می دهیم، محرک هایی را که هم در برابر ثروتمندان و هم در برابر فقرا وجود دارد از بین می بریم. بنابراین همچنان که نرخ مالیات را بالا می بریم، اندازه کلی "کیک" سقوط می کند.
بنابراین پیش از آن که به برابری کامل برسیم، باید بالا بردن مالیات را متوقف کنیم. نقطه مطلوب جایی است که بازده های به دست آمده از توزیع دوباره ثروت درست در حد ضرر حاصل از کوچک شدن کیک شود.
این پرسشی تجربی است و این کاربرد جدی فلسفه میل سعی می کند که جواب آن را کشف کند و آن را به مرحله اجرا بگذارد. این فرض چشم انداز اقتصادی ما با قائل شدن ارزش های متفاوت برای ما، اندوخته های افراد ثروتمند و افراد فقیر را دگرگون خواهد کرد، چرا که این اندوخته ها مقادیر متفاوتی از شادکامی به بار می آورند.
اما تنها اقتصاد نیست که میل می تواند به آن شکلی جدید دهد؛ سیاست ما هم به او نیاز دارد. ما در زمانه ای و در کشوری زندگی میکنیم که اساسی ترین آزادی ها - یعنی آزادی بیان - در معرض خطر قرار دارد.
میل می گفت که سرکوب کردن یک نظر نوع انسان را محروم می کند، زیرا اگر این نظر درست باشد، ما از فرصت جایگزین کردن خطا با حقیقت محروم می شویم و اگر نادرست باشد، چیزی به همان اندازه سودمند را از دست می دهیم، ادراک روشن تر و دریافتی زنده تر از حقیقت را که از تقابل آن با خطا ناشی می شود. نظرات کاذب کارکردی ارزشمند دارند، زیرا کسی که تنها از موضع خودش در یک قضیه آگاهی دارد، از کل آن قضیه چیز چندانی نمی داند.
میل نشان داد که تعارض آرا در واقع اساس پیشرفت و تنها راه برای جلوگیری از متصلب شدن یک فرهنگ است.
البته میل خطاهای آشکاری هم داشت. لیبرالیسم او با نژادپرستی فرهنگ ویکتوریایی زمانش آلوده شده بود. او به عنوان کارمند "کمپانی هند شرقی" از تعدی و چپاول در هند که در مجموع به مرگ 29 میلیون هندی انجامید - به خاطر خیر خود آنها دفاع می کرد. نظریه های او درباره منطق نیز به نحو مشابهی بی اعتبار شده اند.
اما اگر یک جان استوارت میل دویست ساله می توانست امروز کشور زادگاهش را ببیند، پیش از همه می گفت: ثروت ها را به نفع فقرا دوباره توزیع کنید. پیش از آن که به فکر کسب هرچه بیشتر ثروت باشید، بیشتر به شادکامی فکر کنید و از آزادی بیان در برابر همه از راه رسیدگان محافظت کنید. هنگامی که میل در بستر مرگ بود، نجوا کرد: "من کارم را انجام داده ام."
جان! تنها اگر، تنها اگر ما...
توصیه منابعی برای مطالعه بیشتر
تا به حال بهترین کتاب ها برای مطالعه درباره عقاید میل، آثار خودش هستند، نوشته هایی که نیچه به خاطر وضوح موهنشان به آن ها می تاخت که مطمئنا علامت خوبی به حساب می آید. در رشته کتاب های کلاسیک های جهان و آکسفورد مجموعه ای ارزان قیمت و عالی از نوشته های میل با نام "در باب آزادی و سایر جستارها" (On Liberty and Other Essays) منتشر شده است. خودزندگینامه او نیز کتابی درخشان است.
من شخصا کتابی را که به زودی انتشارات راتلج در مورد میل منتشر می کند با عنوان "چرا امروز میل را می خوانیم" (?Why Read Mill Today) نوشته جان اسکوروپسکی و نیز کتاب "درباره میل" (On Mill) نوشته سوزان لی را توصیه می کنم.
منبع:The Independent 26/3/2006
۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
پایان کار مسیو اومه
مسیو اومه یکی از منفورترین شخصیتهای رمان "مادام بوواری" است. داروساز فریبکاری که خود را دوست صمیمی شارل بوواری جا میزند. در حقیقت او مداوما آبروی شارل را نزد بیمارانش میبرد، بنابراین در به خاک سیاه نشستن شارل دخیل است.
مسیو اومه صرفا آدمی شریر نیست. مرد باهوشی است که در گذشته به خاطر طبابت بدون مجوز محکوم شده است. بنابراین به صورتی بسیار معقول نگران است که شارل او را به خاطر کسب و کار غیرقانونی توصیههای بهداشتی و مشاورههای خصوصی که از راه آنها به داروخانهاش نظم و نسقی داده است، به مقامات لو دهد.
موفقیت نهایی طرح حیلهگرانه داروساز مایه تعجب نیست. آن دوران زمانی بود که آهنگرها و سلمانیها به طور معمول میتوانستند، نقش دندانپزشکان و جراحان را ایفا کنند (جدا از اینکه شارل نیز دکتر نبود، او تنها یک "کارمند بهداری" بود)؛ بیماران و پزشکان مجبور بودند برای تشخیص و درمان بیماری، رو درو دیدار کنند؛ و دسترسی به اطلاعات بهداشتی امتیازی بود که تنها افراد معدودی آن را دارا بودند. البته پیامهای پستی و تلگرافی به طور رایجی در دسترس بودند، اما هیچکدام از آنها امکان مکالمات همزمان را فراهم نمیکردند.
مادام بوواری در سال 1856 به صورت پاورقی منتشر شد، دقیقا بیست سال پیش از آنکه گراهام بل حق انحصاری تلفن برقی را از اداره ثبت اختراعات آمریکا بگیرد. هنگامی که ICT (تکنولوژیهای ارتباطات و اطلاعات) از همه نوع امکان مشاورههای سریع و پاسخهای سریع را فراهم آورد، "آنکال بودن" (on call) بودن پزشکان معنای جدید پیدا کرد، پزشکی از راه دور (telemedicine) متولد شد، و مسیو اومهها در سراسر جهان به طور فزایندهای در گذران زندگی دچار مشکل بیشتری شدند.
امروزه ما معمولا از e-Health یا Health 2.0 به عنوان آخرین پیشرفت در مراقبتهای بهداشتی سخن به میان میآوریم، که به طور فزایندهای بیمار- محور (patient-centered) و نه فقط بیمار- مدار (patient-oriented) است. تعاریف گوناگونی از e-Health شده است، اما به سادگی میتوان گفت e-Health پاسخی است به "آنچه دانشمندان کامپیوتر تا به حال برای سلامتی شما انجام دادهاند." e-Health چه توانا کردن اشخاص که به طور مرتب به اطلاعات بهداشتی بر روی اینترنت دسترسی دارند باشد ، و چه کاربردهای پیچیدهای برای تحت نظر گرفتن جمعیتهای بیماران از راه تلفنهای همراه، یک پدیده ماکروسکوپیک است، که به سرعت در حال گسترش است و قابلیتهای بالقوه فراوانی دارد.
دو کنفرانس که اخیرا در هلند برگزار شد- دومین کنفرانس Health 2.0 و "اولین اجلاس بینالمللی بهداشت روانی الکترونیکی" e-Mental Health به خوبی رشد تصاعدی e-Health و محبوبیت آن را به تصویر کشیدند.
در پشت این موفقیت پزشکی مبتنی بر تکنولوژی اطلاعات دو پدیده و دو گرایش قابل تشخیص است.
اولین پدیده را میتوان "بدن شفاف" “the transparent body” نامید. تکنولوژی اطلاعات ایجاد امکان اندازهگیری، تحت نظر داشتن و اداره کردن بدنمان به نحوی عمیقتر، دقیقتر و غیرتهاجمیتر، کاوش بدن ما را آسانتر کرده است، دیدگاه تعاملها از بیرون و از درون بدن ما (برای مثال نانوتکنولوژی) را گسترش بخشیده، و مرزهای بین بدن و محیط خارج را نفوذپذیرتر کرده است (برای مثال MRI). ما پیش از این مانند جعبه سیاه بودیم، اکنون به سرعت در حال بدل شدن به جعبه شفافی هستیم که هر کسی درون آن را میتواند ببیند.
دومین پدیده را میتوان "بدن مشترک" نامید. اکنون بدن "من" میتواند به سادگی به عنوان یک "نوع" بدن در نظر گرفته شود، بنابراین به آسانی میتوان از "وضعیت سلامتی من" به "وضعیتهای سلامتی که من با دیگران در آن مشترک هستم" حرکت کرد و بیشتر و بیشتر طبیعی میشود که فرد به جای آنکه خودش را به عنوان منبع اطلاعات (چیزهایی که به دکتر میگویم) یا مالک اطلاعات درباره خودش ( پروفایل سلامتی گوگل را به یاد آورید) در نظر بگیرد، به عنوان کانالی به شمار آورد که اطلاعات DNA و خصو صیات زیستی ناشی از آن را میان نسلهای گذشته و آینده منتقل میکند.
گرایشهای مربوط نیز یکی دموکراتیکشدن اطلاعات بهداشتی است، که در دسترس برای فرد، قابل واگذاری به دیگران، تحت مالکیت تعداد بیشتری از شهروندان در هر "یونوویل" (شهر محل سکونت بوواریها) مدرنی است. و دوم اجتماعیشدن (socialization) مشکلات بهداشتی است: تنها کافی است برای مثال کلمه “multiple sclerosis" (بیماری ام اس) را روی یوتیوب جستجو کنید، تا بپذیرید که تکنولوژی اطلاعات به چه شیوه آسان و تاثیرگذاری میتواند درک ما از تعلق به یک اجتماع شکل دهد و دگرگون کند.
جمعیت جهان تا سال 2018 برای اولین بار در تاریخ بشر، تعداد بیشتری از افراد بالای 65 سال خواهد داشت تا کودکان زیر پنج سال. ما داریم سالمندتر، تحصیلکردهتر و ثروتمندتر میشویم، بنابرین e-Health نه تنها به یک تجربه به طور فزاینده رایج روزمره بدل میشود، بلکه یکی از پایههای مراقبت پزشکی در آینده و آشکار یک کسب کار چند میلیارد دلاری خواهد شد که به ناگزیر بخشی از آن فریبکارانه خواهد بود.
اینباکس میل شما مملو از توصیههای پزشکی و فراوردههای دارویی مشکوک است. که خوب باعث میشود ما دوباره به مسیو اومه بازگردیم. اما بوواری از او میآموزد که چگونه آرسنیکی را که میخواهد با آن دست به خودکشی بزند، به دست آورد. در حالیکه اما در میان مرگ و زندگی دست و پا میزند، شوهرش نومیدانه "سعی میکرد لغتنامه پزشکیاش را جستجو کند، اما نمیتوانست آن را بخواند." امروز شما تنها نیاز دارد به ویکیپدیا سری بزنید. و مدخل "مسمومیت با آرسنیک" را چک کنید. در آنجا هم تشخیص و هم درمان را خواهید یافت.
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
زمان چیست؟

مشهور است که سنت آگوستین گفته است اگر شخصی تقاضا کند که در زمان معینی او را ببیند، او مشکلی نخواهد داشت، اما اگر از او بپرسند زمان چیست، در پاسخدادن درمیماند.
بخشی از این معمای ماهیت زمان ناشی از این حقیقت است که تجربه ذهنی زمان بسیار متنوع است: برای دو نفری که دارند فیلمی را تماشا میکنند و لذت میبرند ممکن است زمان در لمحهای بگذرد، اما برای فرد دیگری که همان فیلم او را ملول کرده است، ممکن است زمان به طور آزارندهای کشدار حس شود.
اگر زمان یک چیز عینی است چگونه ادراک آن این همه گوناگون است؟
تفاوتها در ادراک زمان باعث می شود که ضرورت پیدا کند یک مشخصه عموما قابلمشاهده را - مثلا عبور ظاهری خورشید از آسمان یا تلاشی رادیواکتیو ایزوتوپ سزیم 123- را به عنوان شیوهای برای اندازه گیری گذر زمان به طور مستقل از ذهنیتها انتخاب کنیم، و این ذهنیتها را نسبت به یکدیگر شاخصگذاری کنیم.
همانطور که انتظار میرود مسئله زمان همیشه مورد علاقه فیلسوفان بوده است. از لحاظ تاریخی فیلسوفان در این باره به دو گروه تقسیم شدهاند، آنهایی که فکر میکردند زمان عینی است، چیزی که به طور مستقل از اینکه در جهان چه اتفاق میافتد مرتبا در حال گذر است و آنهایی که معتقد بودند زمان تنها اگر تغییری موجود باشد، وجود دارد، بنابراین اگر هیچچیز در جایی تغییر نکند، زمانی نمیگذرد. افلاطون و نیوتون در اولین اردوگاه یعنی "مطلقگرایان" . ارسطو و لایپنیتز در دومین اردوگاه یعنی "نسبیگرایان" قرار می گیرند.
باز هم همانطور که انتظار میرود مسئله زمان برخی از فیلسوفان را برانگیخته است تا اصلا وجود چنین چیزی را انکار کنند. مشهورترین استدلال بر این نتیجهگیری را فردی با نامی جذاب، "جان مکتاگارت الیس مکتاگارات" در سال 1908 ارائه کرد.
او یادآور شد که ما باید دو نوع اصطلاحشناسی زمان داشته باشیم:
ما از گذشته، حال و آینده سخن میگوییم (مجموعه (A و نیز ما از اینکه چیزی زودتر، همزمان یا دیرتر از چیز دیگر وجود داشته صحبت می کنیم (مجموعه B).
او استدلال کرد که مجموعه B بدون مجموعه A بیمعناست، زیرا مجموعه B با همه رویدادها به صورت ثابت در زمان رفتار میکنند؛ اما مجموعه A نیز معنایی ندارد، زیرا با آنکه هیچ رویدادی به طور منطقی نمیتواند بیش از یکی از خصوصیات A (گذشته، حال یا آینده بودن) را داشته باشد، همه رویدادها همیشه هر سه این خصوصیات را دارند، زیرا چیزی که حال است از دیدگاه گذشته، آینده است و از دیدگاه آینده ، گذشته – و همین قضیه در مورد همه ترکیبات دیگر صادق است.
مکتاگارت میگوید تردیدی نیست که هر رویداد معین به طور خاص از دیدگاه زمانی دیگر گذشته، حال یا آینده است، چرا که این امر صرفا تسلسل توقفناپذیری از پیشبینیهای متناقض با اصطلاحات A را نسبت به خود آن دیدگاهها به وجود می آورد. بنابراین او ادعا کرد که زمان پنداری (illusion) بیش نیست.
استدلال مکتاگارت مباحثهای فلسفی پدید آورد که هنوز ادامه دارد.
*نویسنده این مطلب، ای سی گریلینگ مدرس فلسفه در کالج بیربک در انگلیس است.
Prospect Magazine, March 2007

