۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


5 تاویل در اغلب موارد امروزین خود به معنای ردکردنی هنرستیزانه برای به حساب نیاوردن اثر هنری است. هنر واقعی توانایی آشفته کردن ما را دارد. با تقلیل اثر هنری به محتوایش و بعد تاویل کردن آن، اثر هنری بی روح می‌شود. تاویل، هنر را مهارشدنی و بی‌دردسر می‌کند.

این هنرستیزی تاویل در ادبیات از هر هنر دیگری متداول‌تر است. منتقدان ادبی برای دهه‌ها تاکنون چنین برداشت کرده‌اند که وظیفه آنها برگرداندن عناصر شعر یا نمایشنامه یا رمان یا داستان به چیز دیگر است. منتقدان ادبی برای دهه‌ها تاکنون چنین برداشت کرده‌اند که وظیفه آنها برگرداندن عناصر شعر یا نمایشنامه یا رمان یا داستان به چیزی دیگر است. گاهی یک نویسنده آنقدر در برابر نیروی آشکار هنرش دلواپس است که درون خود اثر – گرچه با کمی شرم، نشانه‌ای از ذوق عالی طنز- تاویل روشن صریح آن را جای می‌دهد. توماس مان،‌ نمونه چنین نویسنده دارای حس همکاری مفرطی است. در مورد نویسندگان خودرای‌تر، منتقدان به خاطر انجام این وظیفه بیش از اندازه شادمان می‌شوند.

برای مثال آثار کافکا، مورد تاراج جمعی دست کم سه سپاه از تاویل‌گران قرار گرفته است. آنهایی که به آثار کافکا،‌ به عنوان تمثیلی جمعی می‌نگرند، موردپژوهی‌های درماندگی و جنون بوروکراسی مدرن و پیامد نهایی آن به صورت دولت خودکامه را درمی‌یابند. آنها که کافکا را به عنوان یک تمثیل روانکاوانه قرائت می‌کنند، متوجه افشاگری‌های نومیدانه کافکا درباره ترس از پدرش، اضطراب‌های اختگی، احساس او در مورد ناتوانی جنسی مودش و اسارت او در رویاهایش می‌شوند. آنهایی که آثار کافکا را به صورت نمادی دینی می‌خوانند، ‌توضیح می‌دهند که ک. در رمان قصر برای دستیابی به ملکوت تلاش می‌کند و یوزف ک. در رمان محاکمه بوسیله عدالت محتوم و رازآمیز خداوند مورد داوری قرار می‌گیرد...مجموعه آثار دیگری که تاویل‌گران را مانند زالوها جذب کرده است، آثار ساموئل بکت هستند. درام‌های ظریف بکت از خودآگاهی درونگرا – که به مبانی تقلیل یافته،‌جریحه‌دار شده و اغلب به صورت اساسا فلج‌شده ارائه شده‌اند- به عنوان بیانیه‌ای درباره بیگانگی انسان مدرن از معنا یا خدا یا به صورت تمثیلی از آسیب‌‌شناسی روانی قرائت می‌شوند.

پروست، جویس، فاکنر، ریلکه لاورنس، ژید...می‌توان به مثال زدن نویسندگان یکی پس از دیگری ادامه داد؛ فهرست آنانی که اطراف‌شان را قشر ضخیمی از تاویل گرفته است، بی‌پایان است. البته باید یادآوری کرد که تاویل صرفا تاوانی نیست که کم‌هوشی به نبوغ می‌پردازد. تاویل در حقیقت راه مدرن درک یک اثر است و در مورد آثاری با هر کیفیت به کار می‌رود. به این نحو، از یادداشت‌های چاپ‌شده الیا کازان درباره تهیه نمایش تراموایی به نام هوس چنین برداشت می‌شود که کازان برای کارگردانی نمایش، مجبور بود نشان دهد که استنلی کوالسکی نماینده بربریت شهوت‌پرست و کینه‌توزی است که فرهنگ ما را به کام خود فرو می‌برد،‌ درحالیکه بلانش دوبوآ، نماینده تمدن غربی، شعر، ظاهر ظریف روشنگری شکاکانه، و احساسات فرهیخته و همه چیزهایی است که گرچه کمی آسیب دیده‌اند، باید مراقبت شوند. اکنون ملودرام روانشناختی قوی تنسی ویلیامز قابل فهم شده است: این نمایش درباره موضوعی است، درباره سقوط تمدن غربی. ظاهرا اگر قرار بود نمایشنامه درباره مرد جذاب حیوان‌صفتی به نام استنلی کوالسکی و زن زیبای پژمرده و ژنده‌پوشی به نام بلانش دوبوآ نوشته شود، معقول نبود.

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ

4امروز چنین دورانی است، زمانی که برنامه تاویل عمدتا واکنشی و سرکوب‌‌کننده است. فوران تاویل‌های هنری اکنون مانند دود اتومبیل و صنایع سنگین که هوای شهرها را آلوده می کنند. احساسات ما را مسموم می‌کنند. در فرهنگی که تنگنای کلاسیک امروزش، رشد مفرط عقلانیت به قیمت نیرو و توانایی حسی است، تاویل انتقام خرد از هنر است.
جهان، جهان ما، به اندازه کافی خالی و بی خاصیت شده است. از همه همانندهای تاویل بپرهیزیم، تا اینکه بار دیگر تجربه‌ بی‌واسطه‌ای از آنچه داریم،‌ به دست آوریم.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


3 البته منظور من تاویل در مفهوم گسترده آن نیست، که نیچه درباره آن (به درستی) می گوید: "هیچ حقیقتی وجود ندارد، تنها تفسیرها وجود دارند." منظورم از تاویل در اینجا، عملآگاهانه ذهن است که ضابطه‌ای معین یا "قواعد" معین تاویل را بیان می‌‌کند. تاویل معطوف به هنر به معنای برداشت یک مجموعه عناصر (X،Y،Z و غیره)‌ از کل اثر است. نقش تاویل تقریبا مانند نقش ترجمه است. تاویل‌گر می‌گوید، ببین، متوجه نیستی که آن X در واقع A یا به معنای A است؟ آنY در واقع B است؟ آن Z در واقع C است؟

چه وضعیتی می‌تواند برانگیزاننده این برنامه غریب برای به کلی دگرگون کردن متن باشد. تاریخ مطالب لازم را برای پاسخ در اختیار می‌گذارد. تاویل ابتدا در فرهنگ انتهای دوران کلاسیک باستان ظاهر می‌شود، هنگامی که قدرت و اعتبار اسطوره بوسیله نگرش "واقعگرایانه" به جهان، که ناشی از روشنگری علمی است، درهم شکسته شده است. هنگامی که این پرسش - که زیبندگی نمادهای دینی را به زیر سوال برده بود- آگاهی پسااسطوره‌ای را اشغال می‌کند، دیگر متون باستانی در شکل دست‌نخورده‌شان پذیرفتنی نبودند.

پس تاویل فراخوانده شد تا متون باستانی را با ضرورت‌های "مدرن" تطبیق دهد. بنابراین رواقیان، بر اساس دیدگاه شان که خدایان باید اخلاقی باشند، ویژگی‌های زئوس و دارودسته شنگولش در داستان حماسی هومر را صورتی نمادین دادند. آنها توضیح دادند که آنچه هومر در واقع از زنای زئوس با لتو در نظر داشته است، پیوند میان قدرت و خرد است. به همین نحو فیلون اسکندرانی روایت‌های تاریخی و ادبی کتاب مقدس عبرانی را به صورت الگوهای روحانی تاویل می‌کرد. فیلون می‌گفت که داستان خروج از مصر، سرگردانی چهل‌ساله در بیابان و ورود به سرزمین موعود در واقع نمادی از آزادی، رنج‌ها و نجات روح فرد است. بنابراین تاویل فرض را بر این می‌گذارد که تفاوتی میان معنای روشن متن و خواست‌های خوانندگان (آتی) وجود دارد. در این موقعیت، متن به علتی غیرقابل‌قبول شده است، با این همه امکان کنارگذاشتن آن وجود ندارد. تاویل راهبردی بنیادستیز برای "جرح و تعدیل کردن" برای حفظ کردن متن کهنی است که بیش از حد ارزشمند است که بتوان آن را انکار کرد. تاویل‌گر بدون نابودکردن یا دوباره‌نویسی متن، در حال تغییردادن آن است. او نمی‌تواند به انجام این کار اذعان کند، پس ادعا می‌کند که تنها در حال قابل‌فهم‌کردن متن از راه آشکارکردن معنای حقیقی آن است. البته تاویل‌گران هر قدر هم که متن را تغییر دهند، مجبورند که ادعای تعبیر مفهومی از پیش موجود را بکنند (مثال معروف دیگر تاویل‌های "روحانی" خاخامی و مسیحی از متن مسلما شهوانی "غزل غزل‌های سلیمان" است).

با این همه تاویل در زمان خود ما حتی پیچیده‌تر است. اشتیاق فعلی برای طرح تاویل، اغلب به خاطر پرهیزگاری درباره متن دردسرساز (که احتمالا یک ستیزه‌‌جویی را پنهان می‌کند) برانگیخته نمی‌شود، بلکه به خاطر ستیزه‌‌جوییی آشکار و تحقیرعلنی ظواهر است. سبک قدیمی تاویل مصر ولی محترمانه بود؛ این روش معنای دیگری را در صدر معنای ادبی برپا می‌کرد. شیوه مدرن تاویل کند و کاو می‌کند، و همچنانکه کند و کاو می‌کند، نابود می کند؛ این روش در "پسِ" متن کند و کاو می‌کند تا زیرمتنی (subtext) را پیدا کند که حقیقی است. مشهورترین و بانفوذترین نظریه‌های مدن، نظریه‌های مارکس و فروید، درحقیقت به معنای بسط دادن نظام‌های هرمنوتیکی هستند، نظام‌های ناسپاس و بی‌پروای تاویل. تمام پدیدارهای قابل‌مشاهده با بیان فرویدی به صورت محتوای آشکار (manifest content) درون قلاب قرار می‌گیرند. این محتوای آشکار را باید کند و کاو کرد و کنار زد تا معنای حقیقی – محتوای پنهان (latent content) – در زیر آن یافته شود. از نظر مارکس، حوادث اجتماعی مانند انقلاب‌ها و جنگ‌ها و از نظر فروید حوادث زندگی فردی (مانند شکایت‌های روان‌نژندانه و لغزش‌های زبانی) و نیز متون (مانند رویا یا اثر هنری)- همگی به عنوان مواردی برای تاویل تلقی می‌شوند. این رویدادها به نظر مارکس و فروید تنها به نظر می‌رسد که قابل‌فهم باشند. در حقیقت، آنها بدون تاویل هیچ معنایی ندارند. فهمیدن، همان تاویل‌کردن است. و تاویل‌کردن از نو بیان‌کردن پدیدار است، تا در نتیجه معادلی برای آن یافت شود.

بنابراین تاویل (چنانچه بسیاری می‌پندارند) ارزشی مطلق نیست و نشانه‌ای ذهنی است که در قلمرو جاودانه توانمندی متن قرار می‌گیرد. خود تاویل باید در دیدگاهی از آگاهی انسان مورد ارزیابی قرار گیرد. تاویل در برخی بافت‌های فرهنگی عملی آزادکننده است، یعنی وسیله‌ای است برای تجدید نظر کردن، ارزیابی مجدد، و رهایی از گذشته مرده. در بافت‌های فرهنگی دیگر، تاویل واکنشی، نامربوط، بزدلانه و سرکوبگر است.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


2هیچکدام از ما نمی‌تواند دوره سادگی پیش از همه نظریه‌ها را بازیابد،‌ زمانی را که هنر نیازی به ثابت کردن ارزش خود نمی‌دید، زمانی که کسی از معنای اثر هنری سوالی نمی‌کرد، زیرا که می‌دانست (یا فکر می‌کرد که می‌داند)‌ نقش اثر هنری چیست. ما از اکنون تا پایان آگاهی، ‌گرفتار ماموریت دفاع از هنر هستیم. ما تنها می‌توانیم یکی دو وسیله دفاعی به ستیز بپردازیم. در عین حال، ما متعهدیم که هر وسیله دفاعی و داوری درباره هنر را که برای نیازها و روال معاصر احمقانه، پرزحمت یا نامربوط است، براندازیم.

امروزه این امر حتی درباره خود ایده "محتوا" نیز صادق است. ایده محتوا هرچه که در گذشته بوده، اینک عمدتا مانع، مزاحم و هنرستیزیی پنهانی یا نه چندان پنهانی است.

گرچه به نظر می‌رسد که پیشرفت‌های حقیقی در بسیاری از هنرها ما را به دوری از عقیده عمده بودن محتوای اثر هنری سوق داده است، این عقیده هنوز سلطه غیرمعمولی را اعمال می‌کند. به نظر من علت این وضع آن است که این مفهوم در میان اغلب افرادی که به طور جدی به هریک از هنرها می‌اندیشند، در لفافه یک روش معین برخورد با آثار هنری ریشه دوانده است. آنچه تاکید مفرط بر ایده محتوا ایجاب می‌کند، برنامه همیشگی و هرگز نابودنشده "تاویل" است و از جهت عکس هم عادت رویکرد به آثار هنری برای تاویل آنهاست که توهم به دست دادن محتوای واقعی اثر هنری را بوسیله این روش زنده نگه می‌دارد.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


"محتوا، نمود گذرای چیزی است، مانند رویاروی شدن با بارقه نوری. محتوا بسیار کم‌سوست، بسیار کم‌سو." ویلم دکونینگ ، در یک مصاحبه
"تنها مردمان سطحی هستند که براساس ظواهر قضاوت نمی‌‌کنند. راز جهان دیدنی است، نه نادیدنی." اسکار وایلد ، در یک نامه
1
می‌توان حدس زد که ابتدایی‌ترین تجربه هنر، نشان‌دادن خصیصه افسونگری و جادویی آن بوده است. هنر ابزاری برای آیین‌ها و مناسک بود (مانند نقاشی‌های غارهای لاسکو ، آلتامیرا، نیائو، لاپاسیگا و غیره) ابتدایی‌ترین نظریه هنر که به فیلسوفان یونان تعلق داشت، مبتنی بر این اصل بود که هنر "محاکات" (mimesis) یا تقلید واقعیت است.

در همین جاست که سوال انحرافی ارزش هنر به میان می‌آید. نظریه محاکات، با اصطلاحات خودش، هنر را فرا می‌خواند تا درباره خودش داوری کند.

به نظر می‌رسد که افلاطون، بیان‌کننده این نظریه، قصدش از اظهار آن، حکم کردن به مورد تردید بودن ارزش هنر بوده است. او از آن رو که اشیای مادی معمول را به نوبه خود اشیای تقلیدی، یعنی تقلیدهای اشکال یا ساختارهای متعالی، به حساب می‌آورد، معتقد بود که حتی بهترین نقاشی از یک تختخواب فقط می‌تواند "تقلیدی از یک تقلید" باشد. از نظر افلاطون، هنر نه به طور خاص سودمند بود (نقاشی تختخواب به کار خوابیدن نمی‌آید) و نه به مفهوم دقیق، حقیقی.

مباحث ارسطو در دفاع از هنر، در واقع این نظر افلاطون که هنر صرفا یک trompe l'oil است و بنابراین دروغی بیش نیست، را به مبارزه نمی‌خواند. اما ارسطو نظر افلاطون مبنی بر بی‌فایده بودن هنر را رد می‌‌کند. بر این اساس، ارسطو با افلاطون مخالفت می‌کند و هنر را سودمند می‌داند، سودمند از لحاظ درمانی، چرا که هیجان‌های خطرناک را برمی‌انگیزد و تخلیه می‌کند.

از دیدگاه افلاطون و ارسطو، نظریه محاکات، با این فرض همراه است که هنر همیشه فیگوراتیو (پیکره‌نما) است‌، اما لازم نیست که طرفداران نظریه محاکات هنر دکوراتیو (تزئینی) یا آبستره (انتزاعی) را نادیده بگیرند. این اعتقاد نادرست که هنر ضرورتا "رئالیسم" (واقع‌نمایی) است، را حتی می‌توان بدون خروج از چارچوب مشکل‌آفرین نظریه محاکات، تعدیل یا برطرف کرد.

حقیقت این است که تمام آگاهی غربی درباره هنر و اندیشه درباره آن، هنوز در محدوده تعیین‌شده بوسیله نظریه محاکات باقی مانده است. همین نظریه است که افزون‌تر و فراتر از آثار هنری معین، این چنین هنر را دچار معضل نیاز به دفاع از خود می‌کند. و همین نیاز به دفاع به این دیدگاه نابهنجار منجر می‌شود که آنچه را آموخته‌ایم، فُرم بنامیم، از چیزی که آموخته‌ایم، محتوا بنامیم، مجزاست. و به این گرایش خیرخواهانه که محتوا را اصلی می‌کند و فُرم را فرعی.

حتی در دوران مدرن که اکثر هنرمندان و منتقدان، نظریه هنر به عنوان بازنمایی واقعیت بیرونی را به نفع نظریه هنر به عنوان بیان درونی کنار گذاشته‌اند،‌ خصیصه اصلی نظریه محاکات برجا می‌ماند. جدا از اینکه ما اثر هنری را بر مبنای الگوی "تصویر کردن" ( هنر به عنوان تصویر کننده واقعیت) درک کنیم یا الگوی "بیان‌گری" (هنر به عنوان بیان‌گری هنرمند)‌ درک کنیم، محتوا همچنان در راس قرار می‌گیرد. شاید محتوا دگرگون شده باشد، ممکن است محتوا اکنون کمتر فیگوراتیو و با وضوح کمتری رئالیستی باشد، اما هنوز تصور بر این است که اثر هنری معادل محتوای آن است، یا چنانکه معمولا امروزه مطرح می‌شود، اثر هنری بنا به تعریف، چیزی را بیان می‌کند ("آنچه X می‌گوید این است که ..." "آنچه X سعی می‌کند بگوید این است که..." "آنچه X
گفته است این است که..." و غیره و غیره.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

پرستوها بر روی سیم‌های تلگراف


تا به حال پرستوها را با روی سیم‌های تلگراف دیده‌اید؟
بعید می‌دانم که در شهرهای بزرگ دیگر پرستویی یا تیر تلگرافی باقی مانده باشد!
داشتم با قطار مسافرت می‌کردم. پس از سال‌ها پرستوها را روی سیم‌های تلگراف دیدم.
به یاد دوران کودکی افتادم و اول بهار که دسته‌های بزرگ پرستوها از مهاجرت زمستانی‌شان بازمی‌گشتند.
.................................
برای پرستوشناسی هم به اینجا مراجغه کنید.