‏نمایش پست‌ها با برچسب سوزان سانتگ، هنر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سوزان سانتگ، هنر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


10 ما به جای نظام هرمنوتیکی هنر به عشق به هنر نیاز داریم.

................................................
من متن این مقاله را قدبم‌ها از (Postmodernism: A Reader (Patricia ,Waugh ترجمه کرده بودم.
اصل مقاله "علیه تفسیر" (علیه تاویل) سوزان سانتگ را در اینجا بخوانید.
کتاب "علیه تفسیر و سایر جستارها" ( حاوی مقاله علیه تفسیر) در سال 1966 چاپ شد.

علیه تاویل / سوزان سانتگ


9 شفافیت (trnsparency) عالی ترین و آزادکننده‌ترین ارزش در هنر- و در نقد- در حال حاضر است. شفافیت به معنای تجربه‌کردن درخشش اثر به خودی خود است،‌ درخشش چیزهای موجود آنچنانکه هستند. این است عظمنت فیلم‌های برای مثال برسون ، اُزو و "قاعده بازی" رنوار. روزگاری (باید بگویم برای دانته) حرکت به سوی طراحی آثار هنری به طوری که در سطوح متعدد قابل‌تجربه‌کردن باشند،‌ انقلابی و خلاقانه بوده است. اکنون اینگونه نیست. زمان حاضر مشوق اصل افزونگی است که پریشانی اصلی زندگی مدرن است.

روزگاری (زمانی که هنر والا معدود بود) تاویل‌کردن آثار هنری ممکن بود حرکتی انقلابی و خلاقانه باشد. اکنون اینگونه نیست. آنچه امروز به طور قاطع به آن نیازی نداریم، جذب کردن هنر به درون فرهنگ است.

تاویل تجربه حسی اثر هنری را بدیهی می‌انگارد و از آن پیشی می‌گیرد. اکنون این جنبه را نمی‌توان عادی انگاشت. توجه کنید به تکثیر همانندهای آثار هنری برای هر فردی از ما، به افزونی مفرط مزه‌ها، بوها،‌ مناظر متعارض شهری که حس‌های ما را بمباران می‌کنند. فرهنگ ما بر پایه فراوانی و تولید انبوه قرار دارد؛ نتیجه فقدان مداومی در حساسیت تجربه حسی ماست. تمام شرایط زندگی مدرن- وفور مادی آن، ازدحام همانندها در آن- به یکدیگر می‌پیوندند تا توانایی‌های حسی ما را تضعیف کنند. در پرتو وضعیت حس‌های ما و توانایی‌های ما (نه حس و توانایی‌های مربوط به دورانی دیگر) است که وظیفه منتقد باید مورد بررسی قرار گیرد.

آنچه اکنون مهم است، نوتوانی حس‌های ماست، ما باید بیاموزیم که بیشتر "ببینیم"، بیشتر "بشنویم"، و بیشتر "احساس کنیم".
وظیفه ما این نیست که حداکثر مقدار محتوا را در اثر هنری بیابیم و به طور موکدتری وظیفه ما این نیست تا محتوایی بیشتر از آنچه از پیش در اثر هنری وجود داشته است، به زور در آن بگنجانیم. وظیفه ما این است که محتوا را فروکاهیم تا بتوانیم اثر هنری را در تمامیت آن ببینیم.

اکنون بایستی هدف همه اظهارنظرها واداشتن آثار هنری- و به طور مشابهی تجربه خود ما – به واقعی‌شدن بیشتر و نه کمتر باشد. کارکرد نقد بایستی این باشد که نشان دهد "آنچه که هست، چگونه است"، حتی "آنچه که هست، این است"، نه اینکه "چه معنایی می‌دهد".

علیه تاویل / سوزان سانتگ


8 امروزه چه نوع نقدی، چه نوع اظهارنظری درباره هنرها، مطلوب است؟ از آنجا که من نمی‌گویم که آثار هنری غیرقابل‌‌بیان‌اند یا نمی‌توان آنها را توصیف یا تعبیر کرد، پس می‌توان به تفسیر این آثار پرداخت. پرسش این است که چگونه؟ نقد باید چگونه باشد تا در خدمت اثر هنری قرار گیرد، و نه اینکه جای آن را غصب کند؟
آنچه در ابتدا مورد نیاز است، توجه بیشتر به فرم در هنر است. اگر تاکید مفرط بر "محتوا" برانگیزاننده خودپسندی تاویل است، توصیف‌های گسترده‌تر و کامل‌تر از فرم آن را فروخواهدنشاند. آنچه مورد نیاز است،‌ یک مجموعه واژگان، واژگان توصیفی و نه توصیه‌گرانه (prescriptive)، برای فرم‌هاست.

..................................................
یکی از مشکلات این است که تصور ما از فرم، فضایی (مکانی) است (استعاره‌‌های یونانی برای فرم همگی از تصورات فضایی مشتق‌ شده‌اند). به همین دلیل واژگان آماده‌تری از فرم‌ها برای هنرهای فضایی (مکانی) داریم تا هنرهای زمانی. البته در میان هنرهای زمانی استثنایی وجود دارد که درام است؛ شاید علت آن باشد که درام یک فرم روایتی ( یا زمانی) است که خودش را به صورت دیداری و تصویر بر روی صحنه گسترش می‌دهد. ما هنوز بوطیقای رمان (poetics of the novel) یعنی نظری روشن درباره فرم‌های روایت در اختیار نداریم. شاید نقد فیلم فرصت پیشرفتی در این مسیر باشد، چرا که فیلم‌ها، اساسا یک فرم دیداری‌اند، در عین آنکه زیرشاخه‌ای از ادبیات هم محسوب می‌شوند.
.................................................

بهترین نقد، که نادر است،‌ از آن گونه است که ملاحظات محتوا را فدای ملاحظات فرم کند. من می‌توانم به ترتیب در فیلم، درام و نقاشی به این موارد اشاره کنم. مقاله اروین پانوفسکی "سبک و رسانه در فیلم‌های سینمایی"، مقاله نورتروپ فرای، "چکیده‌ای از گونه‌های درام"، مقاله پیر فرانکاسل، "نابودی فضای تجسمی". کتاب‌ رولان بارت ، "درباره راسین"، و دو مقاله‌اش درباره رب‌گریه، نمونه‌هایی از تحلیل‌های فرمی هستند که درباره آثار یک پدیدآورنده به کار رفته‌اند ( بهترین مقالات اریش اوئرباخ در کتاب "محاکات" Mimesis مانند مقاله "زخمگاه اولیس" Scar of Odysseus هم از این نوعند). یک نمونه از تحلیل فرمی که به طور همزمان درباره گونه (ژانر) و و پدیدآورنده انجام می‌شود،‌ مقاله والتر بنیامین، "قصه‌گو: تاملاتی درباره آثار نیکلای لسکوف" است.

آثار انتقادیی که توصیف واقعا دقیق، باریک‌بینانه و مشتاقانه درباره ظاهر اثر هنری به دست می‌دهند،‌ ارزش همانندی را خواهند داشت. این کار حتی از انجام دادن تحلیل فرمی سخت‌تر به نظر می‌رسد. بعضی از نقدهای مانی فاربر، مقاله دوروتی ون‌جنت، "دنیای دیکنز: دیدگاه تاجرز"، مقاله راندال جَرل درباره والت ویتمن در میان نمونه‌های نادر مورد نظر من هستند. اینها مقاله‌هایی هستند که رویه لذت‌بخش هنر را بدون گندزدن به آن آشکار می‌کنند.

.........................................................
ترجمه مقاله "قصه‌گو: تاملاتی درباره آثار نیکلای لسکوف" را می‌توانید در یکی از شماره‌های فصلنامه "ارغنون" پیدا کنید.

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


6اینکه هنرمندان می خواهند یا نمی‌‌خواهند که آثارشان مورد تاویل قرار گیرد، اهمیتی ندارد. شاید نمایش "تراموایی به نام هوس" تنسی ویلیامز در مورد همان چیزی باشد که به نظر کازان درباره آن بوده است. شاید کوکتو در فیلم‌های "تبار یک شاعر" و "اُرفئوس" قصد داشته است تا قرائت‌هایی از این فیلم‌ها را با اصطلاحات نمادگرایی فرویدی و انتقاد اجتماعی بسط داده شود. ولی ارزش این آثار یقینا در جای دیگری غیر از "معنا" های آنهاست. در حقیقت به همان اندازه که نمایشنامه‌های ویلیامز و فیلم‌های کوکتو را به این معناهای مغلق تعبیر می‌کنند، آنها را ناقص، کاذب، ساختگی و بی‌اعتبار می‌کنند.

از مصاحبه‌های رنه و ب‌گریه معلوم می‌شود که آنها عامدانه فیلم "سال‌ گذشته در مارین‌باد" را طوری طراحی کردند تا با چندگانگی تاویل‌های به طور یکسان موجه تطبیق کند. ولی باید در برابر وسوسه تاویل‌کردن "مارین‌باد" مقاومت کرد. آنچه در "مارین‌باد" اهمیت دارد، ناب و غیرقابل‌تاویل‌بودن، لذت‌بخشی ملموس بعضی تصویرهای آن و راه‌حل موشکافانه اگر نه باریک‌بینانه آن برای بعضی مسائل معین فرم سینمایی است.

باز شاید منظور اینگمار برگمن از تانک غرش‌کننده در خیابان در فیلم "سکوت" نمادی فالبک باشد؛ اما اگر اینطور باشد، این فکر احمقانه است (به قول لارنس: "به راوی اعتماد نکن، به روایت اعتماد کن.") حقیقت همیشه این است که تاویلی از این نوع،‌ بیانگر ناخشنودی (خوداگاه یا ناخوآگاه) نسبت به اثر هنری است، آرزوی برای جایگزین‌کردن آن با چیزی دیگر.

تاویل بر مبنای نظریه بسیار موردتردید تشکیل‌شدن اثر هنری از فقرات محتواها، به حریم هنر تجاوز می‌کند. این کار، هنر را به اسبابی برای کاربرد، به طرح‌واره‌ای ذهنی از مقولات برای تنظیم، تبدیل می‌کند.

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ

4امروز چنین دورانی است، زمانی که برنامه تاویل عمدتا واکنشی و سرکوب‌‌کننده است. فوران تاویل‌های هنری اکنون مانند دود اتومبیل و صنایع سنگین که هوای شهرها را آلوده می کنند. احساسات ما را مسموم می‌کنند. در فرهنگی که تنگنای کلاسیک امروزش، رشد مفرط عقلانیت به قیمت نیرو و توانایی حسی است، تاویل انتقام خرد از هنر است.
جهان، جهان ما، به اندازه کافی خالی و بی خاصیت شده است. از همه همانندهای تاویل بپرهیزیم، تا اینکه بار دیگر تجربه‌ بی‌واسطه‌ای از آنچه داریم،‌ به دست آوریم.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


3 البته منظور من تاویل در مفهوم گسترده آن نیست، که نیچه درباره آن (به درستی) می گوید: "هیچ حقیقتی وجود ندارد، تنها تفسیرها وجود دارند." منظورم از تاویل در اینجا، عملآگاهانه ذهن است که ضابطه‌ای معین یا "قواعد" معین تاویل را بیان می‌‌کند. تاویل معطوف به هنر به معنای برداشت یک مجموعه عناصر (X،Y،Z و غیره)‌ از کل اثر است. نقش تاویل تقریبا مانند نقش ترجمه است. تاویل‌گر می‌گوید، ببین، متوجه نیستی که آن X در واقع A یا به معنای A است؟ آنY در واقع B است؟ آن Z در واقع C است؟

چه وضعیتی می‌تواند برانگیزاننده این برنامه غریب برای به کلی دگرگون کردن متن باشد. تاریخ مطالب لازم را برای پاسخ در اختیار می‌گذارد. تاویل ابتدا در فرهنگ انتهای دوران کلاسیک باستان ظاهر می‌شود، هنگامی که قدرت و اعتبار اسطوره بوسیله نگرش "واقعگرایانه" به جهان، که ناشی از روشنگری علمی است، درهم شکسته شده است. هنگامی که این پرسش - که زیبندگی نمادهای دینی را به زیر سوال برده بود- آگاهی پسااسطوره‌ای را اشغال می‌کند، دیگر متون باستانی در شکل دست‌نخورده‌شان پذیرفتنی نبودند.

پس تاویل فراخوانده شد تا متون باستانی را با ضرورت‌های "مدرن" تطبیق دهد. بنابراین رواقیان، بر اساس دیدگاه شان که خدایان باید اخلاقی باشند، ویژگی‌های زئوس و دارودسته شنگولش در داستان حماسی هومر را صورتی نمادین دادند. آنها توضیح دادند که آنچه هومر در واقع از زنای زئوس با لتو در نظر داشته است، پیوند میان قدرت و خرد است. به همین نحو فیلون اسکندرانی روایت‌های تاریخی و ادبی کتاب مقدس عبرانی را به صورت الگوهای روحانی تاویل می‌کرد. فیلون می‌گفت که داستان خروج از مصر، سرگردانی چهل‌ساله در بیابان و ورود به سرزمین موعود در واقع نمادی از آزادی، رنج‌ها و نجات روح فرد است. بنابراین تاویل فرض را بر این می‌گذارد که تفاوتی میان معنای روشن متن و خواست‌های خوانندگان (آتی) وجود دارد. در این موقعیت، متن به علتی غیرقابل‌قبول شده است، با این همه امکان کنارگذاشتن آن وجود ندارد. تاویل راهبردی بنیادستیز برای "جرح و تعدیل کردن" برای حفظ کردن متن کهنی است که بیش از حد ارزشمند است که بتوان آن را انکار کرد. تاویل‌گر بدون نابودکردن یا دوباره‌نویسی متن، در حال تغییردادن آن است. او نمی‌تواند به انجام این کار اذعان کند، پس ادعا می‌کند که تنها در حال قابل‌فهم‌کردن متن از راه آشکارکردن معنای حقیقی آن است. البته تاویل‌گران هر قدر هم که متن را تغییر دهند، مجبورند که ادعای تعبیر مفهومی از پیش موجود را بکنند (مثال معروف دیگر تاویل‌های "روحانی" خاخامی و مسیحی از متن مسلما شهوانی "غزل غزل‌های سلیمان" است).

با این همه تاویل در زمان خود ما حتی پیچیده‌تر است. اشتیاق فعلی برای طرح تاویل، اغلب به خاطر پرهیزگاری درباره متن دردسرساز (که احتمالا یک ستیزه‌‌جویی را پنهان می‌کند) برانگیخته نمی‌شود، بلکه به خاطر ستیزه‌‌جوییی آشکار و تحقیرعلنی ظواهر است. سبک قدیمی تاویل مصر ولی محترمانه بود؛ این روش معنای دیگری را در صدر معنای ادبی برپا می‌کرد. شیوه مدرن تاویل کند و کاو می‌کند، و همچنانکه کند و کاو می‌کند، نابود می کند؛ این روش در "پسِ" متن کند و کاو می‌کند تا زیرمتنی (subtext) را پیدا کند که حقیقی است. مشهورترین و بانفوذترین نظریه‌های مدن، نظریه‌های مارکس و فروید، درحقیقت به معنای بسط دادن نظام‌های هرمنوتیکی هستند، نظام‌های ناسپاس و بی‌پروای تاویل. تمام پدیدارهای قابل‌مشاهده با بیان فرویدی به صورت محتوای آشکار (manifest content) درون قلاب قرار می‌گیرند. این محتوای آشکار را باید کند و کاو کرد و کنار زد تا معنای حقیقی – محتوای پنهان (latent content) – در زیر آن یافته شود. از نظر مارکس، حوادث اجتماعی مانند انقلاب‌ها و جنگ‌ها و از نظر فروید حوادث زندگی فردی (مانند شکایت‌های روان‌نژندانه و لغزش‌های زبانی) و نیز متون (مانند رویا یا اثر هنری)- همگی به عنوان مواردی برای تاویل تلقی می‌شوند. این رویدادها به نظر مارکس و فروید تنها به نظر می‌رسد که قابل‌فهم باشند. در حقیقت، آنها بدون تاویل هیچ معنایی ندارند. فهمیدن، همان تاویل‌کردن است. و تاویل‌کردن از نو بیان‌کردن پدیدار است، تا در نتیجه معادلی برای آن یافت شود.

بنابراین تاویل (چنانچه بسیاری می‌پندارند) ارزشی مطلق نیست و نشانه‌ای ذهنی است که در قلمرو جاودانه توانمندی متن قرار می‌گیرد. خود تاویل باید در دیدگاهی از آگاهی انسان مورد ارزیابی قرار گیرد. تاویل در برخی بافت‌های فرهنگی عملی آزادکننده است، یعنی وسیله‌ای است برای تجدید نظر کردن، ارزیابی مجدد، و رهایی از گذشته مرده. در بافت‌های فرهنگی دیگر، تاویل واکنشی، نامربوط، بزدلانه و سرکوبگر است.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


2هیچکدام از ما نمی‌تواند دوره سادگی پیش از همه نظریه‌ها را بازیابد،‌ زمانی را که هنر نیازی به ثابت کردن ارزش خود نمی‌دید، زمانی که کسی از معنای اثر هنری سوالی نمی‌کرد، زیرا که می‌دانست (یا فکر می‌کرد که می‌داند)‌ نقش اثر هنری چیست. ما از اکنون تا پایان آگاهی، ‌گرفتار ماموریت دفاع از هنر هستیم. ما تنها می‌توانیم یکی دو وسیله دفاعی به ستیز بپردازیم. در عین حال، ما متعهدیم که هر وسیله دفاعی و داوری درباره هنر را که برای نیازها و روال معاصر احمقانه، پرزحمت یا نامربوط است، براندازیم.

امروزه این امر حتی درباره خود ایده "محتوا" نیز صادق است. ایده محتوا هرچه که در گذشته بوده، اینک عمدتا مانع، مزاحم و هنرستیزیی پنهانی یا نه چندان پنهانی است.

گرچه به نظر می‌رسد که پیشرفت‌های حقیقی در بسیاری از هنرها ما را به دوری از عقیده عمده بودن محتوای اثر هنری سوق داده است، این عقیده هنوز سلطه غیرمعمولی را اعمال می‌کند. به نظر من علت این وضع آن است که این مفهوم در میان اغلب افرادی که به طور جدی به هریک از هنرها می‌اندیشند، در لفافه یک روش معین برخورد با آثار هنری ریشه دوانده است. آنچه تاکید مفرط بر ایده محتوا ایجاب می‌کند، برنامه همیشگی و هرگز نابودنشده "تاویل" است و از جهت عکس هم عادت رویکرد به آثار هنری برای تاویل آنهاست که توهم به دست دادن محتوای واقعی اثر هنری را بوسیله این روش زنده نگه می‌دارد.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

علیه تاویل / سوزان سانتگ


"محتوا، نمود گذرای چیزی است، مانند رویاروی شدن با بارقه نوری. محتوا بسیار کم‌سوست، بسیار کم‌سو." ویلم دکونینگ ، در یک مصاحبه
"تنها مردمان سطحی هستند که براساس ظواهر قضاوت نمی‌‌کنند. راز جهان دیدنی است، نه نادیدنی." اسکار وایلد ، در یک نامه
1
می‌توان حدس زد که ابتدایی‌ترین تجربه هنر، نشان‌دادن خصیصه افسونگری و جادویی آن بوده است. هنر ابزاری برای آیین‌ها و مناسک بود (مانند نقاشی‌های غارهای لاسکو ، آلتامیرا، نیائو، لاپاسیگا و غیره) ابتدایی‌ترین نظریه هنر که به فیلسوفان یونان تعلق داشت، مبتنی بر این اصل بود که هنر "محاکات" (mimesis) یا تقلید واقعیت است.

در همین جاست که سوال انحرافی ارزش هنر به میان می‌آید. نظریه محاکات، با اصطلاحات خودش، هنر را فرا می‌خواند تا درباره خودش داوری کند.

به نظر می‌رسد که افلاطون، بیان‌کننده این نظریه، قصدش از اظهار آن، حکم کردن به مورد تردید بودن ارزش هنر بوده است. او از آن رو که اشیای مادی معمول را به نوبه خود اشیای تقلیدی، یعنی تقلیدهای اشکال یا ساختارهای متعالی، به حساب می‌آورد، معتقد بود که حتی بهترین نقاشی از یک تختخواب فقط می‌تواند "تقلیدی از یک تقلید" باشد. از نظر افلاطون، هنر نه به طور خاص سودمند بود (نقاشی تختخواب به کار خوابیدن نمی‌آید) و نه به مفهوم دقیق، حقیقی.

مباحث ارسطو در دفاع از هنر، در واقع این نظر افلاطون که هنر صرفا یک trompe l'oil است و بنابراین دروغی بیش نیست، را به مبارزه نمی‌خواند. اما ارسطو نظر افلاطون مبنی بر بی‌فایده بودن هنر را رد می‌‌کند. بر این اساس، ارسطو با افلاطون مخالفت می‌کند و هنر را سودمند می‌داند، سودمند از لحاظ درمانی، چرا که هیجان‌های خطرناک را برمی‌انگیزد و تخلیه می‌کند.

از دیدگاه افلاطون و ارسطو، نظریه محاکات، با این فرض همراه است که هنر همیشه فیگوراتیو (پیکره‌نما) است‌، اما لازم نیست که طرفداران نظریه محاکات هنر دکوراتیو (تزئینی) یا آبستره (انتزاعی) را نادیده بگیرند. این اعتقاد نادرست که هنر ضرورتا "رئالیسم" (واقع‌نمایی) است، را حتی می‌توان بدون خروج از چارچوب مشکل‌آفرین نظریه محاکات، تعدیل یا برطرف کرد.

حقیقت این است که تمام آگاهی غربی درباره هنر و اندیشه درباره آن، هنوز در محدوده تعیین‌شده بوسیله نظریه محاکات باقی مانده است. همین نظریه است که افزون‌تر و فراتر از آثار هنری معین، این چنین هنر را دچار معضل نیاز به دفاع از خود می‌کند. و همین نیاز به دفاع به این دیدگاه نابهنجار منجر می‌شود که آنچه را آموخته‌ایم، فُرم بنامیم، از چیزی که آموخته‌ایم، محتوا بنامیم، مجزاست. و به این گرایش خیرخواهانه که محتوا را اصلی می‌کند و فُرم را فرعی.

حتی در دوران مدرن که اکثر هنرمندان و منتقدان، نظریه هنر به عنوان بازنمایی واقعیت بیرونی را به نفع نظریه هنر به عنوان بیان درونی کنار گذاشته‌اند،‌ خصیصه اصلی نظریه محاکات برجا می‌ماند. جدا از اینکه ما اثر هنری را بر مبنای الگوی "تصویر کردن" ( هنر به عنوان تصویر کننده واقعیت) درک کنیم یا الگوی "بیان‌گری" (هنر به عنوان بیان‌گری هنرمند)‌ درک کنیم، محتوا همچنان در راس قرار می‌گیرد. شاید محتوا دگرگون شده باشد، ممکن است محتوا اکنون کمتر فیگوراتیو و با وضوح کمتری رئالیستی باشد، اما هنوز تصور بر این است که اثر هنری معادل محتوای آن است، یا چنانکه معمولا امروزه مطرح می‌شود، اثر هنری بنا به تعریف، چیزی را بیان می‌کند ("آنچه X می‌گوید این است که ..." "آنچه X سعی می‌کند بگوید این است که..." "آنچه X
گفته است این است که..." و غیره و غیره.