۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

چند کلمه با نویسنده‌ای جوان/ اورسولا لوگوین

اورسولا لوگوین

سقراط گفته است: کاربرد نادرست زبان شر را به روح می‌افکند.

او در مورد دستور زبان سخن نمی‌گفت. کاربرد نادرست زبان به کاربردن زبان به شیوه‌ای است که سیاستمداران و تبلیغاتچی‌ها آن را به کار می‌برند، بدون به عهده گرفتن مسئولیت معنایی که به کلمات می‌‌دهند.

زبانی که به عنوان ابزاری برای کسب قدرت یا پول درآوردن به کار رود، به راه غلط می‌رود: این زبان مایه فریب است. زبانی که به عنوان غایتی فی‌نفسه به کار رود، برای سرودن شعری یا گفتن داستانی، به راه درست می‌رود، به سوی حقیقت.

نویسنده شخصی است که دغدغه‌اش این است که کلمات چه معنایی می‌دهند، چه چیزی را می‌گویند و چگونه آن را می‌گویند. نویسندگان می‌دانند کلمات راه آنها به سوی حقیقت و آزادی‌اند، و بنابراین آنها را با مسئولیت، با تفکر، با ملاحظه و با لذت به کار می برند.

آنها با به کار بردن درست کلمات رو‌ح‌های‌شان را نیرو می‌بخشند. داستانگویان و شاعران زندگی‌های‌شان را به آموختن مهارت و هنر به کار بردن درست کلمات می‌گذرانند.

و کلمات آنها روح‌های خوانندگان‌شان را نیرومندتر،‌ شادمانه‌تر و ژرف‌تر می‌‌کند.

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

دوازده تکنیک برای فیلسوف شدن / بروک سولر


متن حاضر شامل ده تکنیک برای فیلسوف شدن است..طبيعتاً اين تكنيك‌ها براي استفاده آماتورها توصيه نمي‌شود و نبايد بدون نظارت يك «استاد كامل» آنها را به كار برد. اين تكنيك‌هاي فلسفي تنها براي استفاده فيلسوفان حرفه‌اي است كه سابقه سال‌ها تعليم تخصصي دارند! نگارنده مسئوليت هر نوع مغالطه‌ منطقي، استدلال‌هاي نامعتبر، سفسطه ،‌ انحراف از موضوع ،‌ بيماري وجودي، بحران‌هاي ميان‌سالي يا تغيير شغل را كه از كاربرد اين تكنيك‌ها ناشي شود، از عهده خود ساقط مي‌داند.

هر كسي كه هنگام خواندن اين تكنيك‌ها احساس درد قفسه صدري، انقباض و گرفتگي در گلو، قرمزي صورت، مشت شدن دست‌ها كرد، بايد به فوريت براي بيماري Anautoscopsis (به معناي عدم توانايي خنديدن به خود) كه عارضه‌اي بالقوه مرگبار است، تحت درمان قرار گيرد.


تكنيك اول: با ساختن امتيازي تصنعي براي خود آغاز كنيد

خواننده را با نبوغ تحليلي‌تان گيج ‌و منگ كنيد. خواننده به خلسه‌اي منطقي وارد خواهد شد كه در آن توان يادآوري ساختگي بودن امتياز اوليه را از دست خواهد داد و احساس خواهد كرد به طرزي عجيب به پذيرش نتيجه‌گيري‌هايتان سوق داده مي‌شود.

تكنيك دوم:به مسئله اهميت عظيم«زندگي» بينديشيد

آن را بدون هيچ ابهامي به سه جزء تقليل دهيد. آن‌ها را يك به يك برشماريد. هر مفهوم را با تمايز قائل شدن ميان دو برداشت مستقل از آن تحليل كنيد. كار را با تحليل بيشتر (ترجيحاً به صورت نظري) ادامه دهيد، تا زماني كه هزارتويي از تمايزات به وجود آيد كه اصلاً به هيچ‌يك از سرفصل‌هاي زندگي با هر درجه از اهميت ربطي نداشته باشد.

استفاده از دستگاه علائم منطقي احساسات عميق، ناامني و عدم يقين را در خواننده برمي‌انگيزد. از اين وضعيت به نفع خود استفاده كنيد. از كلمه Reductio دست كم براي يك بار استفاده كنيد. كلامتان را با تحسين كردن خودتان به خاطر پيش بردن ادراك جمعي انساني ما، از سرفصلي با اهميت بسيار از طريق كاملاً غيرقابل شناخت كردن، آن خاتمه دهيد.

تكنيك سوم (پيشرفته)

جلوي كامپيوتر بنشينيد. يك فرهنگ لغات مترادف در كنارتان بگذاريد. سيگاري دود كنيد. تايپ كردن مطلبتان را با اظهار نظر در مورد هر چيزي كه به ذهنتان مي‌رسد آغاز كنيد.

در نوشته‌تان از لحني استفاده كنيد كه مصرّ و پرتكلف باشد. از كاربرد علائم سجاوندي خودداري كنيد و حتي‌الامكان از نقطه استفاده نكنيد. عبارات آلماني و فرانسوي بايد به فراواني در متن موجود باشد. هرجا كه دچار ترديد شديد بي‌درنگ به فوكو، ‌هايدگر يا دريدا ارجاع دهيد. خودتان را براي توضيح دادن مقصودتان به زحمت نيندازيد. هرگونه دليل آوردني را كنار بگذاريد.

تكنيك چهارم: یك تنه واژگان فني مخصوص خودتان را به وجود آوريد

اين واژگان بايد شامل استعاره‌هاي دور و دراز و غيرقابل درك با رابطه نامعلوم با سرفصل مورد بحث باشد. به كاربرد اين استعاره ادامه دهيد تا استدلال‌هايتان مستحكم جلوه كند. به هيچ قيمتي از اين استعاره دست نكشيد، حتي اگر به نظر رسد كه استدلالتان به تناقض‌هاي عجيب و غريب يا بن‌بست‌هاي فاحش ختم مي‌شود.

براي اين‌كه نوشته‌تان را متبحرانه و ژرف جلوه دهيد، به صورت اتفاقي آن را پاراگراف‌بندي كنيد. به هر پاراگراف يك شماره بدهيد. (خواننده به سادگي ارتباط مقتضي ميان پاراگراف‌هاي اصلي، پاراگراف‌هاي فرعي و پاراگراف‌هاي فرعي‌تر را حدس خواهد زد).

تكنيك پنجم: مثال مشهوري از يكي از فيلسوفان قرن بيستم را در نظر بگيريد

به ايجاد جناسي براساس آن مثال فكر كنيد. از اين بازي با كلمات براي به وجود آوردن مثال به يادماندني جديدي از آن خودتان، استفاده كنيد. مثالتان را در روندي توضيح دهيد. به هيچ چيز داراي اهميت واقعي نپردازيد. به هيچ وجه سرسوزني بحث فلسفي‌تان را جلونبريد. با استفاده از جناس‌هاي بيشتر كلامتان را ختم كنيد.

تكنيك ششم: به كتاب يا مقاله‌اي كه نخوانده‌ايد واكنش نشان دهيد

سرسخت و سمج باشيد.تكنيك هفتممقادير فراواني از داده‌هاي تجربي را بخوانيد. همه آن‌ها را نقل قول كنيد و نتيجه بگيريد كه درست هستند. ابهام‌ها و ناسازگاري آماري را ناديده بگيريد. به هيچ‌وجه به تفسير كردن داده‌ها توجهي نكنيد. به اين‌كار تا آن‌جا كه توان داريد (ممكن است نياز به بنيه‌اي قوي باشد) ادامه دهيد.

هدف اين است كه خواننده به تسليم شدن در برابر سيل فاكت‌ها واداشته شود. تلاش كنيد كه در هيچ موردي صورت مسئله را مشخص نكنيد. (در اين صورت فقط كارتان سخت‌تر مي‌شود).

تكنيك هشتم: پژوهشي «جدي» انجام دهيد

دست از جست‌وجو برنداريد تا زماني كه متني كاملاً غامض بيابيد. اين متن را رها كنيد. به كاوش ادامه دهيد تا زماني كه متني «حقيقتاً» غامض و «كاملاً» ناشناخته را بيابيد. در اولين پاراگراف نوشته‌تان چيزي جالب‌ توجه را كه با خواندن اين متن غامض كشف كرده‌ايدـ بيان كنيد.

صفحه پشت صفحه را با نظراتي ظاهراً بي ربط و پيش پاافتاده در مورد آن متن غامض سياه كنيد. مرتباً مسئله جالب توجهي را كه در پاراگراف اول ذكر كرده‌ايد، مورد تأكيد قرار دهيد. مراقب باشيد كه در مورد چيزي كه در آن‌جا گفته‌ايد شرح و بسط زيادي ندهيد.

نوشته‌تان را با اين نتيجه‌گيري به پايان برسانيد كه آن نكته آن قدر غامض بوده و آن قدر كم مورد توجه قرار گرفته است كه اگر شما در مورد آن ننوشته بوديد، هيچ‌كس به اين كار دست نمي‌زد.

تكنيك نهم: در باره يك موضوع بحث‌انگيز و به شدت جالب‌ توجه بحث كنيد

در پرداختن به پيچيدگي‌هاي آن مهارت بسياري به خرج دهيد و با استدلال‌ها با دقت و باريك‌بيني نسبت به جزئيات و تمايزات رفتار كنيد. با دقت استلزامات مواضع متفاوت را دنبال كنيد.

اما (و اين سخت‌ترين بخش كار است) از طرفداري كردن از هر يك از مواضع فلسفي موجود خودداري كنيد. در واقع بهتر است كه هرگز نگذاريد كسي بفهمد شما نظري از خودتان هم داريد.هميشه مترصد باشيد كه از اين امكان كه شخصي بتواند به استدلال شما به عنوان ديدگاه «واقعي» شما ارجاع دهد، طفره رويد. از عبارت طفره‌آميز «ممكن است استدلال شود كه...» تا حد ممكن براي گريختن از شناخته شدن به عنوان فيلسوفي كه به چيزي يا هر چيز متعهد است، استفاده كنيد.

تكنيك دهم:مدتي وقت- يك يا دو ثانيه- را صرف سر‌ هم‌كردن نامتعارف‌ترين معضل اخلافي ممكن كنيد

اين معضل اخلاقي بايد به نحوي شامل نازي‌‌ها هم بشود.

براي مثال: شخص B چه كار بايد بكند، اگر با شخص A مواجه شود كه در لباس مبدل نازي‌هاست اما واقعاً در حال حاضر نازي نيست، اما زماني نازي بوده است و دارد شخص B را به كشتن تهديد مي‌كند، كه نمي‌داند آيا شخص A نازي است يا هيچ‌گاه نازي بوده و شخص A فردي است كه ميل وافري به شكنجه كردن كودكان كم سن و سال دارد، گرچه تنها اين عمل بر روي بچه نازي‌ها و فقط محض سرگرمي انجام مي‌دهد، اما شخص B رابطه خاصي با بچه شخص A دارد كه نازي نيست، اما در حزب نازي ثبت نام خواهد كرد اگر شخص A به هر طريقي به شخص B صدمه بزند يا اگر شخص B درباره ميل وافر او به شكنجه كردن بچه‌هاي نازي‌ها دروغ بگويد. درست همان هنگامي كه فكر مي‌كنيد معضل اخلاقي كاملي آفريده‌ايد، امكان نجات دادن همسر فرد از مخمصه‌اي هولناك را هم به آن اضافه كنيد، فقط براي آن‌كه حدسيات خواننده را از سر باز كنيد.

تكنيك يازدهم:از سبكي استفاده كنيد كه سرزنده و مطبوع باشد

به آينده حواله بدهيد، اندكي بحث كنيد. دوباره حواله به آينده دهيد. كمي بيشتر بحث كنيد. يك حواله ديگر به آينده بدهيد. اندكي كمتر بحث كنيد (تا به حال ديگر بايد خسته شده باشيد).

چيزي بگوييد هرچه كه مي‌خواهد باشد، نگران ربط داشتن مطالب نباشيد اين مسئله را زيادي بزرگ كرده‌اند. مطلب را با اين وعده پايان دهيد كه در مقاله‌ بعدي سرفصل ديگري را مورد بحث قرار مي‌دهيد. (يك مقاله منتشر نشده موجود در صورت ضرورت تأثير مشابهي خواهد داشت).

تكنيك دوازدهم : سعي كنيد هيچ مسئله‌اي را حل نكنيد

اين كار را به فراواني انجام دهيد.

بروك سولر، از دانشگاه دوك دكتراي فلسفه گرفته و در حال حاضر استاديار فلسفه در دانشگاه فلوريداي جنوبي است.

آیا ممکن است 35 میلیون نفر خریدار کتاب اشتباه کنند؟ بله / هارولد بلوم

به جنگ «هری پاتر» رفتن در این زمان مانند مبارزه جویی هملت در برابر دریایی از مشكلات است. و به جنگ دریا‌ رفتن هیچ گاه پایان نمی‌پذیرد. شبه «پدیده» هری پاتر بدون شك برای مدتی ادامه خواهد یافت، همچنان كه جی. آر. آر. تالكین این چنین بود و سپس محو می‌شود. روزنامه رسمی ضدـفرهنگ غالب، نیویورك تایمز، آنچنان مبهوت كتاب‌های هری پاتر شده است كه سیاست جدیدی برای مرور كتاب‌های نه چندان فرهیخته خود برقرار كرده است.

به جای انبوهی از كتاب‌های گریشام‌ها، كلنسی‌ها، كرایتون‌ها و كینگ‌ها و سایر آثار تخیلی عامه‌پسند در فهرست كتاب های پرفروش تخیلی آن، اكنون كتاب های پاتر در راس فهرست جداگانه كتاب‌های كودكان قرار خواهند گرفت.

به این ترتیب جی. كی . رولینگ، روایتگر هری پاتر، تمایزی غیرمعمول دارد. او سیاست سیاست‌گذار را تغییر داده است.

بینش تخیلی

من كتاب های جدید ادبیات كودكان را هنگامی كه بتوانم ارزشی در آنها بیابم می‌خوانم. اما سعی نكرده‌ام كه همه كتاب های رولینگ را بخوانم؛ تنها ۳۰۰ صفحه از كتاب اول از این رشته كتاب ها یعنی «هری پاتر و سنگ جادو» را خوانده‌ام كه بنا به اقوال بهترین آنها است.

گرچه كتاب خوب نوشته نشده است، در رده خودش دچار نقص جدی نیست. بسیار بهتر است كه فیلم «جادوگر اُز» را دید تا كتابی را خواند كه فیلم بر مبنای آن ساخته شده است؛ اما حتی كتاب هم بینش تخیلی اصیلی دارد.

«هری پاتر و سنگ جادو» این گونه نیست؛ برای همین لازم است كه دلایل موفقیت كتاب (و دنباله هایش) را در جایی دیگر جست وجو كرد. چنین فرضی باید با ملاحظه ای در مورد این كه چرا و چگونه تقاضا برای خواندن هری پاتر وجود دارد دنبال شود.
الگوی غایی هری پاتر، كتاب «ایام تحصیل تام براون» نوشته تامس هیوز منتشر شده به سال ۱۸۵۷ است.

این كتاب توصیف كننده مدرسه «رگبی» است كه «تامس آرنولد» ترسناك مدیر آن است، كسی كه اكنون به عنوان پدر «ماتیو آرنولد»، منتقد شعر دوره ویكتوریا، به یاد آورده می شود. اما كتاب «هیوز» كه هنوز كاملاً خواندنی است، فانتزی نیست، واقع گرایانه است. رولینگ این کتاب را به دست گرفته و آن را در آینه تالكین دوباره دیده است. آمیزه منتج از خلقیات یك بچه مدرسه‌ای به همراه آزادی از محدودیت های واقعیت آزمایی ممكن است كه برای من عجیب و غریب به نظر برسد، اما دقیقاً همان چیزی است كه میلیون ها كودك و والدینشان در این زمان به آن تمایل دارند و از آن استقبال می كنند.

در دنباله مطلب در جای خود به برخی از نارسایی های هری پاتر اشاره خواهم كرد، اما این نكته را در خاطر خواهم داشت كه مخاطبی ‌كه هری پاتر را می‌خواند، فردی است كه بی شك ادبیات والا مانند كتاب های «باد در بید» كنت گراهام یا «آلیس در سرزمین عجایب» لوئیس كارول را نخواهد خواند. آیا بهتر نیست كه این افراد كتاب های رولینگ را بخوانند تا اصلاً چیزی نخوانند؟ آیا آنها از رولینگ به سوی لذایذ دیریاب‌تر پیش خواهند رفت؟

رولینگ دو انگلستان را ارائه می كند، یکی این‌جهانی و دیگری جادویی، كه نه به وسیله طبقات اجتماعی بلكه براساس تمایز افراد «كاملاً طبیعی» (میان‌مایه و خودخواه) و طرفداران جادوگری تقسیم می شوند.

در واقع به نظر می‌آید كه جادوگران به همان میزان «ماگل»ها (Muggles) - نامی كه مردان و زنان جادوگر به نوع معمول مردم می دهند - جزو طبقه متوسط هستند؛ چرا كه این گروه دلبسته جادوگری پسران و دخترانشان را به «هاگوارتز»، یك نظیر مدرسه «رگبی» می فرستند كه سحر و جادوگری در آن تدریس می شود.

«هاگوارتز» را «آلبوس دامبلدور» به عنوان مدیر سرپرستی می‌كند كه نسخه رولینگ از «گاندالف» تالكین است. جادوگران جوان آینده مانند هر بریتانیایی در حال رشد دیگری هستند، تنها بیش از حد معمول، ورزش و غذا اشتغال خاطر اصلی آنهاست(مسائل جنسی دست كم در جلد اول، ندرتاً وارد جهان رولینگ می شود).

هری پاتر اكنون قهرمان چندین میلیون نفر كودك و بزرگسال است. بستگان «ماگل» او را بزرگ می‌كنند، پس از آن كه والدین جادوگرش به وسیله «ولدمور» شریر كشته شده اند، جادوگری كه به موجودی افسانه‌ای و نهایتاً یك پسا-انسان بدل شده است.
رولینگ هرگز روشن نمی‌کند که دقیقاً چرا هری بیچاره را والدین جادوگرش به خاله و شوهرخاله خودپسندش سپرده‌اند، اما این وضعیت اشاره خوبی است و باز هم بیانگر آن است كه این بریتانیای جایگزین در واقع چقدر متعارف است.

آنها قهرمان-جادوگر بالقوه شان را به بستگان ناخوشایندش می سپارند، به جای آنكه بگذارند او به وسیله جادوگران و ساحران خوش‌رفتار بزرگ شود كه او را جزو خودشان می‌دانند.

به این ترتیب، هری از رفتار بد تنفرآور «دورسلی»ها، ماگل‌هایی در حد اعلای كلمه و پسر دیگرآزار آنها، «دادلی» رنج می برد.
در چند صفحه ابتدایی كتاب ممكن است احساس كنیم كه در فضای فیلم «تامی» ساخته «كن راسل» قرار داریم، یك اپرای راك از گروه «The Who».
هرب به جز آنكه زود عقل‌رس شده ، بسیار سالم تر از«تامی» است. هری یتیم به زندگی اش ادامه می دهد تا زمانی كه جادوگران او را نجات می دهند و به هاگوارتز می فرستند تا به افتخار ایام تحصیلش نایل شود.

هاگوارتز بسیاری از طرفداران هری را مسحور می‌كند، شاید به علت آنكه بسیار سرزنده‌تر از مدرسه‌هایی است كه آنها می‌روند، اما به نظر من این مدرسه بیش از آنكه گروتسك باشد، ملال آور است؛ هنگامی كه مردان و زنان جادوگر آینده بریتانیا در حال تعلیم یافتن برای ساختن طلسم نیستند، خودشان را با ورزش‌های داخل مدرسه‌ای عجیب و غریبی، مشغول می‌كنند. لحظه ای كه هری به نحوی قهرمانانه آزمون سخت مواجهه یا «والدمور» را از سر می‌گذراند، به نحوی تحسین‌آمیز آن را حل و فصل می‌كند كه تسكینی بر این ملال است.

می‌توان به نحوی معقولانه شك داشت كه «هری پاتر و سنگ جادو» در آینده به یكی از آثار كلاسیك ادبیات كودكان بدل شود، اما رولینگ، هر چقدر هم كه اثرش دارای ضعف زیبایی شناختی باشد، دست كم شاخصی هزاره‌ای از فرهنگ عامه پسند ما است. مخاطبان بسیار انبوهش به او اهمیتی همانند ستاره های راك، بت‌های سینمایی، گردانندگان برنامه های تلویزیونی و سیاستمداران موفق می‌دهند. سبك نثر او، كه مملو از كلیشه است، باری بر خوانندگانش تحمیل نمی‌كنند.

چگونه «هری پاتر و سنگ جادو» را بخوانیم؟ بهتر است كه در شروع با سرعت زیاد آن را بخوانیم، شاید هم بهتر است با همان سرعت آن را به پایان برسانیم.

چرا آن را بخوانیم؟ احتمالاً اگر نمی توانید خود را متقاعد كنید كه چیزی بهتر بخوانید، مجبورید به رولینگ اكتفا كنید.

آیا استفاده آموزشی توجیه كننده‌ای برای كتاب های رولینگ وجود دارد؟ آیا آنها شباهتی با آثار استفن كینگ دارند؟ چرا كتابی را بخوانید كه اگر آنچه را می‌خوانید باعث غنای ذهن یا روح یا شخصیت‌تان نخواهد شد؟ تا آنجا كه من می دانم، زنان و مردان جادوگر واقعی بریتانیا، یا آمریكا، ممكن است كه فرهنگی جایگزین برای افراد بیشتری فراهم كند.

شاید رولینگ برای میلیون‌ها غیركتابخوان خواننده مطبوع باشد، زیرا آنها صمیمیت حسرت بار او را درك می‌كنند و می‌خواهند به دنیای او، تخیلی یا غیر آن، بپیوندند. او ولع گسترده برای امور تخیلی را سیراب می‌كند؛ آیا این كار بدی است؟ دست كم طرفداران او برای لحظاتی هم كه شده از صفحه‌های تلویزیونی رهایی می‌یابند و ممكن است به طور كامل احساس ورق زدن صفحات یك كتاب، هر كتابی را، به فراموشی نسپارند.

كودكان باهوش

و من با این حال در مورد این شیدایی نسبت به هری پاتر احساس راحتی نمی‌كنم و امیدوارم ناخرسندی من صرفاً یك خودپسندی روشنفكرانه یا حسرت‌زدگی برای فانتزی فرهیخته‌تری برای كودكان باهوش در همه سنین نباشد. آیا ممكن است كه ۳۵ میلیون نفر خریدار كتاب و فرزندانشان در اشتباه باشند؟ بله آنها در اشتباه بوده‌اند و همین گونه نیز باقی می‌مانند، مادامی كه بر پاتر اصرار می‌ورزند.

گروه بزرگی از آثار بی كفایت برای بزرگسالان و كودكان زباله‌دان‌های اعصار را پر كرده‌اند. در زمانی كه قضاوت عمومی نه بهتر و نه بدتر از آن چیزی است كه معركه گیران ایدئولوژیك، كه این قدر مطالعه انسانگرایانه را به تباهی كشیده‌اند، جار زده می‌شود، هر چیزی ممكن است رخ دهد. منتقدان فرهنگ با سرعت هر چه تمام تر هری پاتر را به درون برنامه درسی كالج‌هایشان وارد خواهند كرد و نیویورك تایمز تایید دیگری را، بر بلاهتی كه رهبری می‌كند و تجسم می بخشد، جشن خواهد گرفت.
Wall Street Journal, 7-11-2000
(به نقل از روزنامه شرق سال 1385)

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

بادکنک قرمز/آلبر لاموریس

روزی روزگاری در پاریس، پسر کوچکی زندگی می‌کرد که نامش پاسکال بود.
پاسکال نه برادری داشت و نه خواهری، و بسیار غمگین بود و در خانه تنها.

گاهی گربه گمشده‌ای را به خانه می‌آورد، و وقتی دیگر توله‌سگی ولگرد را. اما مادرش می‌گفت حیوانات خانه را به کثافت می‌کشند، و به این ترتیب پاسکال به زودی دوباره در اتاق‌های تمیز و آراسته مادرش تنها می‌ماند.

بعد روزی، در راهش به سوی مدرسه، چشمش به یک بادکنک قرمز کوچک افتاد، که به تیر چراغ برقی در خیابان بسته شده بود. پاسکال کیف مدرسه‌اش را بر زمین گذاشت. از تیر چراغ برق بالا رفت، بادکنک را آزاد کرد، و با آن به سوی ایستگاه اتوبوس دوید.

.................................. اما کمک راننده قوانین را می‌دانست. او گفت: "سگ ممنوع. بسته‌‌‌های بزرگ ممنوع، بادکنک ممنوع."

آدم‌هایی که سگ دارند، پیاده می‌روند.
آدم‌هایی که بسته‌های بزرگ دارند، تاکسی می‌گیرند.
آدم‌هایی که بادکنک‌ دارند، آنها را پشت سر به جا می‌گذارند.

پاسکال نمی‌خواست بادکنک را ول کند، بنابراین کمک راننده زنگ علامت‌دهنده را به صدا درآورد و اتوبوس بدون اینکه پاسکال را سوار کند،‌ به راه خود ادامه داد.

مدرسه پاسکال بسیار دور بود، و هنگامی که او دست آخر به آنجا رسید، در مدرسه از پیش بسته شده بود. به مدرسه دیر برسی و یک بادکنک هم دستت باشد- به حق چیزهای نشنیده! پاسکال بسیار نگران بود.

بعدی فکری به خاطرش رسید. بادکنکش را به سرایدار مدرسه که داشت حیاط را جارو می‌‌کرد، سپرد. و چون برای اولین بار بود که دیر کرده بود، تنبیه نشد.

وقتی مدرسه تمام شد، سرایدار که بادکنک را در اتاقش برای پاسکال نگهداشته بود، به او بازگرداند.

اما باران شروع شده بود. و پاسکال به خاطر قوانین احمقانه در مورد ممنوعیت ورود بادکنک‌ها به اتوبوس، مجبور بود تا خانه پیاده برود. اما فکر کرد نباید بادکنکش خیس شود.

پیرمرد آقامنشی از آن نزدیکی می‌‌‌گذشت، و پاسکال از او پرسید، می‌شود او و بادکنکش در زیر چترش پناه بگیرند. به این ترتیب پاسکال از زیر چتری به زیر چتر دیگر راهش تا خانه طی کرد.

مادرش از اینکه می‌دید پاسکال بالاخره به خانه رسیده است،‌ بسیار خوشحال بود. اما از آنجایی که بسیار نگران شده بود، وقتی فهمید یک بادکنک علت دیر رسیدن او به خانه است، خیلی عصبانی شد. مادرش بادکنک را گرفت، پنجره را بازکرد و آن را بیرون انداخت.

خوب، وقتی که بادکنک را ول می‌کنید تا برود، بادکنک می‌پرد و می‌رود. اما بادکنک پاسکال بیرون پنجره باقی ماند، و آن دو از پشت شیشه به هم خیره شدند. پاسکال تعجب کرده بود که چرا بادکنکش نرفته است، اما در واقع خیلی هم تعجب نکرده بود. دوستان آدم برایش همه کاری می‌کنند. اگر اتفاقا این دوست یک بادکنک باشد، نمی‌پرد و نمی‌رود. بنابراین پاسکال پنجره را به آرامی باز کرد، بادکنکش را به درون خانه برگرداند، و آن را در اتاقش مخفی کرد.

روز بعد، پاسکال پیش از اینکه به سوی مدرسه برود، پنجره را باز کرد تا بگذارد بادکنک بیرون رود و به او گفت وقتی صدایش زد، پیش او بیاید.

بعد کیف مدرسه‌اش را برداشت، مادرش را بوسید و خداحافظی کرد و از پله‌ها پایین رفت.

وقتی به خیابان رسید، صدا زد: "بادکنک! بادکنک!" و بادکنک پایین پرید و پهلویش آمد.

بعد شروع کرد به دنبال کردن پاسکال- بدون اینکه با نخی کشیده شود، گویی که سگی اربابش را دنبال می‌کند.

اما او، مانند یک سگ، همیشه هر کاری به او گفته می‌شد، انجام نمی‌داد. هنگامی که پاسکال سعی کرد تا بادکنک را بگیرد تا از خیابان بگذرد،‌ این بادکنک از دسترس او فرار کرد.

پاسکال تصمیم گرفت که وانمود کند توجهی به بادکنک ندارد. او در طول خیابان به راه افتاد، گویی که اصلا بادکنک وجود ندارد و پشت زاویه مغازه‌ای پنهان شد. بادکنک نگران شد و تند جلو آمد تا به او برسد.
هنگامی که ٱنها به ایستگاه اتوبوس رسیدند، پاسکال به بادکنک گفت: "خوب، بادکنک ! تو باید دنبال من بیایی. اتوبوس را گم نکنی!"

این گونه بود که عجیب‌ترین منظره‌‌ها در یک خیابان پاریس در برابر چشمان مردم پدیدار شد- بادکنکی در پشت یک اتوبوس به دنبال آن می‌پرید.

وقتی آنها به مدرسه پاسکال رسیدند، بادکنک دوباره نگذاشت پاسکال او را بگیرد. اما زنگ مدرسه پیش از آن به صدا درآمده بود و در مدرسه را همان موقع داشتند می‌بستند، بنابراین پاسکال مجبور بود، به تنهایی داخل مدرسه برود. خیلی دلشوره داشت.

از آن طرف، بادکنک از بالای دیوار مدرسه پرید و پشت سر بچه‌‌ها در صف ایستاد. آموزگار از دیدن این شاگرد جدید عجیب و غریب خیلی غافلگیر شد و وقتی بادکنک سعی کرد به دنبال شاگردان به درون کلاس درس برود،‌ بچه‌‌ها آنقدر سر و صدا به راه انداختند که ناظم به آنجا آمد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.

ناظم سعی کرد که بادکنک را بگیرد تا آن را از مدرسه بیرون بیندازد، اما موفق نشد. پس دست پاسکال را گرفت و او را از کلاس بیرون انداخت. بادکنک هم از کلاس بیرون آمد و دنبال آنها رفت.

ناظم کاری فوری در شهرداری داشت، و نمی‌دانست با پاسکال و بادکنکش چه کار کند. به این خاطر پسرک را داخل دفترش زندانی کرد. با خودش گفت بادکنک بیرون در باقی می‌ماند.

اما بادکنک ابدا چنین خیالی نداشت. وقتی بادکنک دید که ناظم کلید دفتر را در جیبش گذاشته است، پشت سر ناظم که در خیابان به راه افتاده بود، به پرواز درآمد. همه مردم ناظم را خوب می‌شناختند، و وقتی دیدند که او دارد در خیابان راه می‌رود و یک بادکنک پشت سرش دنبالش می‌کند، سرهایشان را تکان دادند و گفتند: "ناظم دارد مسخره‌بازی درمی‌آورد. این کار درستی نیست، ناظم باید باوقار باشد، نباید مثل یک بچه‌مدرسه‌ای بازی دربیاورد."

مرد بیچاره خیلی سعی کرد که بادکنک را بگیرد، اما نتوانست، بنابراین برایش چاره‌ای نماند، جز اینکه او را به حال خود رها کند. بادکنک بیرون شهرداری ایستاد، در خیابان به انتظار ناظم ماند، و وقتی که ناظم به مدرسه بازمی‌گشت، هنوز بادکنک پشت سرش بود.
ناظم فقط بعد از اینکه پاسکال زا از دفترش آزاد کرد، و از دست او بادکنکش خلاص شد، احساس راحتی کرد.

پاسکال در راهش ایستاد تا به تصویری در یک نمایشگاه خیایانی نگاهی بیندازد، تصویر دختری را با یک حلقه بازی نشان می‌داد. پاسکال فکر کرد که چه قدر خوب است آدم، دوستی مثل آن دختر کوچولو داشته باشد.

اما دقیقا در همین هنگام بود که او دختر کوچولویی واقعی را دید، که درست مانند دخترک توی تصویر به نظر می‌رسید. او لباس سفید قشنگی پوشیده بود، و در دستش نخی بود که... به یک بادکنک آبی وصل بود!

پاسکال می‌خواست به دختر بقبولاند که بادکنکش جادویی است. اما نتوانست که بادکنک را بگیرد، و دخترک زد زیر خنده.
پاسکال عصبانی بود. با خودش گفت: "اگر یک بادکنک دست‌آموز کارهایی را که از او می‌‌خواهید انجام ندهد،‌ فایده داشتنش چیست؟" در همان لحظه سرو کله چند پسر خشن همسایه پیدا شد. آنها سعی کردند بادکنک را که پشت سر پاسکال به راه افتاده بود، بگیرند. اما بادکنک به خطر پی‌برد و بی‌درنگ به سوی پاسکال پرید. پاسکال بادکنک را گرففت و شروع کرد به دویدن؛ اما یک عده دیگر از پسرها هم از آن طرف آمدند و او و بادکنکش را به تنگنا انداختند.

به همین خاطر پاسکال بادکنکش را رها کرد تا برود، و بادکنک فورا به بالای آسمان رفت. پاسکال از میان پسرها که همگی به بالا خیره شده بودند،‌ به بالای پلکانی در خیابان دوید و از آنجا بادکنکش را صدا زد. بادکنک بلافاصله پیش او آمد- که مایه تعجب زیاد دسته پسرها شد.
به این ترتیب پاسکال و بادکنکش بدون گرفتار شدن به خانه رسیدند.

روز بعد یکشنبه بود. پاسکال پیش از بیرون آمدن از خانه برای رفتن به کلیسا، به بادکنکش گفت که آرام در خانه بماند، چیزی را نشکند، و به خصوص بیرون نرود. اما بادکنک درست همان کاری را می‌کرد که دوست داشت. پاسکال و مادرش به سختی جایی در کلیسا برای نشستن پیدا کرده بودند که بادکنک پشت سرشان پدیدار شد و در آنجا به آرامی در میان هوا و زمین آویزان ماند.
خوب، کلیسا جای بادکنک نیست. همه مردم به بادکنک چشم دوخته بودند و هیچکس توجهی به دعا نداشت. پاسکال در حالی که خادم کلیسا دنبالش می‌کرد، مجبور شد با عجله کلیسا را ترک کند. بادکنک او مطئنا حس تشخیص مناسبت امور را نداشت. پاسکال خیلی ترسیده بود!

همه این دلهر‌ها گرسنه‌اش‌کرد. و با وجود اینکه سکه‌اش را برای ظرف اعانه‌ نگهداشته بود،‌ برای خریدن مقداری کیک به نانوایی رفت. پیش از رفتن به درون فروشگاه به بادکنک گفت: "بادکنک خوبی باش و منتظرم بمان. دور نرو."

بادکنک خوب بود و تنها به کنج ورودی مغازه رفت تا خودش را در آفتاب گرم کند، اما تا همین جا هم خیلی دور رفته بود. به نظر دارودسته پسرهایی که روز قبل او را دیده بودند و کوشیده بودند، او را بگیرند، موقع تلاشی دوباره بود. آنها یواشکی به سوی بادکنک خزیدند، پریدند رویش و گرفتندش.

وقتی پاسکال از نانوایی بیرون آمد، بادکنکی در کار نبود! او در حالیکه سرش را به سوی آسمان گرفته بود، به هر سو دوید. بادکنک دوباره از فرمان او سرپیچی کرده بود! گرچه پاسکال با تمام قدرتش فریاد کشید، بادکنک برنگشت.

دارو دسته پسرها بادکنک را با طناب ضخیمی بسته بودند، و سعی می‌کردن به او شیرین‌کاری یاد دهند.

یکی از آنها گفت: "می‌توانیم این بادکنک جادویی را در سیرک به نمایش بگذاریم." و بعد تکه چوبی را به سمت بادکنک پرت کرد و داد زد: "بیا پایین و گرنه می‌ترکانمت."

پاسکال شانس آورد که بادکنک را که عاجزانه با طناب ضخیمی کشیده می‌شد، سر دیواری دید. بادکنک را صدا زد.
بادکنک به محض اینکه صدایش را شنید، به سویش پرید. پاسکال به سرعت طناب را باز کرد و با بیشترین سرعتی که می‌توانست با بادکنکش گریخت.

پسرها سر به دنبالش گذاشتند. آنها به قدری سروصد راه انداختند که هر کسی در آن حوالی ایستاد تا تعقیب و گریز را تماشا کند. طوری به نظر می‌رسید که انگار پاسکال بادکنک پسرها را دزیده است. پاسکال فکر کرد: "بین مردم خودم را گم می‌کنم." اما یک بادکنک قرمز را حتی بین شلوغی یک جمعیت به راحتی می‌توان دید.

پسرها در یکی از دوراهی‌ها نفهمیدند که پاسکال به چپ پیچیده است یا راست، بنابراین به چند گروه تقسیم شدند. پاسکال یک لحظه فکرد که از دست آنها فرار کرده و برای پیداکردن جایی برای استراحت به اطراف نگاه کرد. اما سر پیچ بعدی، ناگهان به یکی از دسته‌های پسرها برخورد. پاسکال راهی را که آمده بود، به عقب برگشت، اما پسرهای بیشتری پشت سرش بودند. پاسکال درمانده بود- به یک خیابان فرعی پیچید که به زمینی خالی منتهی می‌شد. فکر کرد آنجا خطری تهدیدش نمی‌کند.

به همین خاطر بادکنکش را ول کرد. اما این بار دارو دسته پسرها به جای تعقیب بادکنک به پاسکال حمله کردند. بادکنک کمی دور شده بود، اما وقتی که دید پاسکال در حال جنگ و دعواست، برگشت. پسرها شروع به پرتاب سنگ به بادکنک کردند.
پاسکال فریاد زد: "بادکنک پرواز کن و برو! فرار کن!" اما بادکنک مصمم بود که دوستش را تنها نگذارد.
بعد یک از سنگ‌ها به بادکنک خورد و آن را ترکاند.

وقتی که پاسکال بر سر بادکنک مرده‌اش گریه می‌‌کرد،‌ شگفت‌آورترین واقعه‌ها رخ داد! هر جایی بادکنک را می‌شد دید که دارند به هوا پرواز می‌کنند و صف بزرگی را در اوج آسمان تشکیل می‌دهند.

این شورش همه بادکنک‌های اسیر بود.

و همه بادکنک‌های پاریس به سوی پاسکال فرود آمدند و رقص‌کنان در اطراف او،‌ نخ‌های‌شان را به هم پیچیدند و طنابی محکم ساختند و او را به اوج آسمان بردند.
و این جور شد که پاسکال سفری شگفت‌انگیز را به سراسر دنیا آغاز کرد.
.......................................

فیلم را ببینید: بادکنک قرمز

.......................................
.بیان بصری آلبر لاموریس Albert Lamorisse در طول زندگی حرفه‌ای او جوایز بسیاری را برای او به بار آورد و امروز فیلم‌های او جزء کلاسیک‌ها محسوب می‌شوند. برجسته‌ترین آثار او فیلم‌های کوتاه او هستند، طرح‌هایی آکنده از فانتزی و اعجاب رویاگونه.
خودش می‌گفت: "برای من سینما یک هنر زنده است، تنها هنری که در آن اشکال گوناگون بیان هنری وجود دارد. بیان خود من نوعی جنبش بصری است."
لاموریس علاوه بر فیلمنامه‌نویسی، کارگردانی و تهیه‌کنندگی سینما، مخترع و مولف هم بود.
او در ژانویه 1922 در پاریس متولد شد، و در 2 ژوئن 1970 زندگیش پایان مصیبت‌باری یافت. وفتی در حال فیلمبرداری فیلم مستند "باد صبا" (The Lover's Wind)، هلیکوپتر حامل او و فیلمبردارش به درون دریاچه سد کرج سقوط کرد.
بعدها همسر و پسرش بر اساس یادداشت‌های او برای تهیه فیلم، آن را کامل کردند و هشت سال بعد در سال 1978، فیلم باد صبا به نمایش در آمد.

سلام پاکس، از وبلاگ نویسی تا ستون نویسی گاردین


مطلب زیر ( به نقل از روزنامه شرق سال 1383) از روی مک‌کارتی از روزنامه گاردین در سال 2004 درباره " سلام پاکس" ( نام مستعاری متشکل از دو کلمه عربی "سلام" ولاتین "پاکس" هر دو به معنای صلح)ااست که به بلاگر بغداد مشهور شد. اکنون می‌دانیم که نام واقعی بلاگر بغداد "سلام الجنابی"-پسر عدنان الجنابی، نماینده فعلی سنی پارلمان عراق- است. وبلاگ او با عنوان Where is Raed تا 18 آگوست 2004 ادامه یافت. بعد از آن او وبلاگ Shut up you fat whiner به راه انداخت که تا 18 جولای 2006 آپدیت می‌شد. نوشتن او برای گارین هم تا فوریه 2005 طول کشید. اخیرا او نوشتن وبلاگ جدبدی را با نام Salam Pax: The Baghdad Blogger روی وردپرس آغاز کرده است.

......................................................................................


از همان لحظه كه فردی كه بعدها به نام «وبلاگ نویس بغداد» مشهور شد با نام مستعار «سلام پاكس» ( Salam Pax ) شروع به ثبت خاطراتش در آدرس dear _raed. blogspot.com به زبان انگلیسی كرد، این نوشته ها به قدری خوب بودند كه هویت واقعی نویسنده مورد تردید قرار گرفت. اما «سلام» واقعاً در بغداد می زیست. در بغداد هم كسی از هویت او و اینكه چه خطری را متحمل می‌شود خبری نداشت. اكنون نیز در عراق به جز گروهی برگزیده از دوستان معتمدش كسی از هویت او اطلاعی ندارد.

او به طنز بزرگ این جنگ بدل شد. در حالی كه روزنامه ها و تلویزیون های بزرگ جهان پول هنگفتی را خرج پوشش خبری جنگ در عراق می كردند، تأملات اینترنتی یك جوان عراقی شوخ طبع كه در ساختمانی دو طبقه در حومه بغداد زندگی می كرد در ارائه كردن گیراترین توصیف از زندگی روزمره حین جنگ در عراق بر آنها پیشی گرفت.

مانند هر چیز دیگر در عراق قرار نبود ماجرا به این صورت رخ دهد. در ژوئن سال ۲۰۰۲ «سلام» (این بخش نام او واقعی است) معمار ۲۹ ساله تازه فارغ التحصیل شده ای بود كه با والدین و برادرش در بغداد زندگی می كرد. بهترین دوست او «رائد» ۲۵ ساله یك اردنی- فلسطینی بود كه به هنگام تحصیل معماری در دانشگاه بغداد با او آشنا شده بود و اكنون در حال گذراندن درجه فوق لیسانس در اردن بود. رائد در بهترین حالات تنها گاه به گاه برای «سلام» ای‌میل می‌فرستاد. بنابراین «سلام» شروع به نوشتن اخبارش از خانه روی یك وبلاگ كرد تا بتواند هر وقت خواست قلم اندازهایش را برای دوستش بفرستد.هیچ كس زحمت نگاه كردن به این وبلاگ را به خود نداد.

به قول «سلام»: «در ماه های اول نوشته هایم چرند بود: خبرهایی مثل اینكه فلان دختر ازدواج كرد یا اینكه آنفلوانزا گرفتم و چیزهایی از این قبیل. اصلاً به فكرم هم نمی رسید كه این وبلاگ بعدها این همه سروصدا به پا كند.»اما او به زودی شروع به جست وجوی سایر «بلاگر»ها كه نوشته هایشان را روی اینترنت می فرستادند كرد. معدودی از افراد از دنیای عرب به انگلیسی می نوشتند و نوشته های آنها هم صرفاً عقیدتی بود و خبری از واقعیت های روزانه عراق در آنها نبود.

به این ترتیب «سلام» تشویق شد كه از مخفی گاه بیرون بیاید و خودش را در وب سایت بلاگرها یك عراقی معرفی كند و به موضوعاتی در مورد زندگی روزمره در بغداد بپردازد كه در وبلاگ های دیگر به آنها اشاره ای نمی شد.هنگامی كه او به نوشتن با جزئیات بیشتر پرداخت، شروع به ذكر مرارت های ناگفته زندگی در عراق تحت رژیم خودكامه صدام حسین كرد. ندرتاً می شد كاری را در عراق آن روز كرد كه از اقدام او خطرناك‌تر باشد. در عراق صدام حسین بیش از ۲۰۰ هزار نفر به خاطر جرائمی بسیار سبك‌تر از انتقاد آشكار از رژیم كه سلام در نوشته هایش انجام می داد، ناپدید شده بودند. اكنون بعد از سقوط صدام فعالان حقوق بشر در حالی كه میراث ۲۳ ساله سبعیت و خشونتی غیرقابل تجسم را كاوش می‌كنند و هر چند روز یك بار با گور دسته جمعی جدیدی روبه رو می‌شوند.

"سلام" مانند همه عراقی ها با این خطرات آشنا بود. دست كم چهار نفر از بستگان او ناپدید شده بودند. در سال پیش از آن بدون دلیل واضحی یكی از دوستانش در حالی كه در اتومبیلش نشسته بود، با شلیك گلوله به سرش فوراً اعدام شده بود و دو نفر از دوستان دیگرش دستگیر شده بودند، یكی از آنها بعداً آزاد شد ولی نفر دیگر كه دوست نزدیك «سلام» بود هرگز بازنگشت.«سلام» به رغم خطرات به نوشتن یادداشت های روزانه اش ادامه داد. او توصیفاتی ساده، اما صمیمی از زندگی در«هتل پاكس» نامی كه به خانه شان داده بود، بیان می‌كرد كه با نزدیك شدن جنگ به سرعت از بستگان نگران پر می‌شد.

او همان طور آزادانه از قیمت اوج گرفته گوجه فرنگی صحبت می‌كرد كه از ورود شبه نظامیان ترسناك حزب بعث كه در میان وحشت همسایگان، خانه ای خالی را به سنگری نظامی بدل می كردند. او یا در دفتر یك شركت معماری كه نمایندگی آن را در بغداد داشت و یا در اتاق خواب به هم ریخته و آشفته اش می‌نوشت، پرده های حائل پنجره ها را می‌پوشاند تا سه كامپیوتر او را كه هر كدام به كلافی از سیم و تخته‌های مدار متصل بودند، از آفتاب میانه روز حفاظت كند. پوستری از فیلم ماتریكس بر روی دیوار نصب شده بود و انبوهی از كتاب‌ها و سی دی‌های كامپیوتری روی كف اتاق پخش و پلا بودند.

در اینجا بود كه «سلام» می نشست و به طور خستگی ناپذیری درباره جنگ قریب الوقوع، با «رائد» كه پیش از جنگ به بغداد بازگشته بود و دوست دیگرش «غیث» - یك فارغ التحصیل جوان و زبان آور دیگر معماری كه بیشتر زندگی اش در بزرگسالی صرف فرار از خدمت نظام شده بود _ سخن می گفت. آنها مشتاقانه درباره سقوط صدام صحبت می‌كردند، اما در عین حال وحشت‌زده هم بودند. وحشت فراخوانده شدن به خدمت نظام، زیرا همه مردان جوان جزء نیروهای احتیاط به حساب می آمدند و وحشت نابود شدن به وسیله یك بمب آمریكایی. اما نوشته های «سلام» حتی هنگامی كه جنگ در شرف وقوع اجتناب ناپذیر می نمود، به نحوی قابل توجه عاری از احساساتی گری است.

او در نوشته ای در ۱۶ فوریه یك ماه پیش از تهاجم آمریكا روی وبلاگش نوشت: «امروز به مادرم كمك كردم تا اسباب ها را بسته بندی كند، ما تصمیم نگرفته ایم كه بغداد را در صورت وقوع آن، ترك كنیم، مگر آنكه مطلقاً مجبور به این كار شویم. من و مادرم اسباب كش های خوبی هستیم و در كارمان مهارت خاصی داریم. بدترین آدم ها موقع اسباب كشی آدم های احساساتی هستند. آن نوع اشخاصی كه موقع اسباب كشی مرتب به یاد اینكه فلان وسیله را كی خریده اند می افتند؛ ما با خونسردی كامل كارمان را انجام دادیم. ما این كار را بارها انجام داده ایم. ما اسباب‌كش‌های زنجیره ای هستیم.»«سلام» خجالتی است اما طنز زیركانه و گاه بدبینانه ای دارد كه به راحتی در نوشته هایش جلوه می كند.

با این حال گاهی زبان شوخ او در برابر تصاویر مرگ و جنگی كه بر روی صفحه تلویزیونی متصل به یك دیش ماهواره ای غیرقانونی روی سقف می بیند بند می آید. او در ۲۱ مارس ۲۰۰۳ در اولین هفته جنگ می نویسد: «بی بی سی صحنه هایی از عراقی های تسلیم شده را نشان می داد. جوان ترین پسرعمویم زیر لب غر می زد «خجالت آور است» خوب، تسلیم شدن برای آنها بهتر است، اما در هر حال دیدن آنها كه پرچم سفید بلند كرده اند، باعث می شود آدم در درون خودش احساس حقارت كند.»
تا آن زمان وبلاگ او از محلی برای «چت»های مهمل به گزارش دهنده ای تكان دهنده ارتقا یافته بود كه به نظر می رسید محرك آن اشتیاق او برای مقابله با رژیم و مستند كردن سقوط آن بود. هنگامی كه بعدها از او پرسیدم كه چرا خطر ماندن در بغداد در حین جنگ را قبول كرده و به خارج نگریخته است، جایی كه به عنوان یك عراقی مرفه و تحصیلكرده با زندگی سختی روبه رو نبود، تقریباً به او برخورد.

پاسخ داد: «من باید می ماندم. اینجا كشور من است، زادگاه من است، من باید آنچه را بر سرش می آمد می دیدم.» با این حال او در هفته‌های نهایی پیش از جنگ به طرز فزاینده ای نگران بود كه ماموران «مخابرات»، سازمان هولناك اطلاعات عراق، به او دست یابند. او می‌گوید: «آنها نه تنها بدگمان هستند، بلكه به سرشان هم می زند.» در یك مرحله رژیم عراق وب سایتی را كه او نوشته‌هایش را روی آن می فرستاد یعنی blogspot.com مسدود كرد. «ممكن بود كه آنها ماجرا را فهمیده باشند، چند روزی را با این فكر كه آخر كار رسیده است گذراندم. بعد از چند روز انتظار وقتی اتفاقی نیفتاد. گفتم: خوب، دوباره شروع می كنم. پشت سرهم ریسك های احمقانه می كردم.»

تدریجاً خبر نوشته ها شروع به ظاهر شدن در روزنامه های بریتانیا و ایالات متحده كرد. در یك مرحله از جنگ هنگامی كه او هنوز به اینترنت دسترسی داشت و می‌توانست نوشته هایش را پست كند، بخش عربی بی بی سی و صدای آمریكا گزارش هایی در مورد او پخش كردند. پدرش كه گزارش ها را شنیده بود، برای اولین بار حدس زد كه آنها به پسرش اشاره می كند «وقتی كه پدر گزارش‌ها را شنید، مطمئن بود كه واقعه بدی رخ می دهد.»

در آن زمان ۲۰ هزار نفر نوشته‌های «سلام» را می خواندند و وبلاگ او به پرطرفدارترین «لینك» خاطرات بدل شده بود.بعد حدود ۱۰ روز مانده به جنگ، رژیم همیشه بدگمان عراق تمام اتصالات به اینترنت را ناگهان قطع كرد. «سلام» با اینكه دیگر نمی توانست خاطراتش را پست كند، به نوشتن ادامه داد: «پس از هشت سال نوشتن این كار به عادتم بدل شده بود.» او گاهی هنگامی كه مولد برق كار می كرد، از كامپیوترش استفاده می كرد. خاطرات او در آن دوران توصیف كننده بمباران سراسری بغداد و نظامیان و «فدائیان» از خود بی خود شده بود.

او می گوید: «مردم داستان های فوق العاده اعجاب آور و بسیار مهمی برای بازگویی خواهند داشت. ما كه در بغداد در چهاردیواری محفوظمان نشسته بودیم، هرگز چنین ماجراهایی را از سرنگذراندیم. افرادی هستند كه مصائب بیشتری را تحمل كردند.»«سلام» بعدها نوشته هایش را جمع آوری كرد و برای «دایانا مون»، یك دوست وبلاگ نویس مورد اعتماد در نیویورك ای میل كرد تا او آنها را روی سایت بفرستد. او در مورد اهمیت نوشته هایش تواضع به خرج می دهد، اما در عین حال از دست كسانی كه در صحت آنها تردید دارند دلخور است. وقتی در یك مرحله از جنگ او نام وبلاگش را به جای «سلام پاكس» صرفاً به «رائد عزیز» تغییر داد، بسیاری فكر كردند جناس قلب عنوان «سلام پاكس» [سلام در عربی و پاكس در انگلیسی به معنای صلح و آشتی است] اشاره به این مطلب است كه اصلاً چنین شخصی وجود ندارد و وبلاگ محصول كار مأموران اطلاعاتی عراقی یا آمریكایی است.

تلمیحات او به «دیوید بووی» [ستاره راك انگلیسی] و فیلم های هالیوودی به طرز غیرمعمول آشنا به نظر می رسید و برای همین در غرب هویت او مورد تردید قرار گرفته بود.درواقع تجربه او در غرب به دو دوره طولانی اقامت در وین در دوران كودكی بازمی گردد كه پدرش در آنجا به عنوان تاجر كار می كرد، او هفت سال را به تنهایی در آنجا به عنوان دانشجو گذراند و در سال ۱۹۹۶ به خاطر تقاضای والدینش به بغداد بازگشت. او معتقد است كه افراد مردد درباره او در غرب به علت نخوت فرهنگی نمی توانند بپذیرند كه یك عراقی علائق مشتركی با آنها داشته باشد یا قادر باشد با شیوایی و طنز به انگلیسی بنویسد: «من در واقع در فرهنگ خودم غریبه به حساب می آیم، چندان به موسیقی عربی گوش نمی دهم و روزنامه های عربی را هم معمولاً نمی خوانم چرا كه معتقدم هر روزنامه عربی ابزار دست یك دولت است. آنها مرا عصبانی می كنند.»

بیشترین انتقادها از جانب آمریكایی های طرفدار جنگ ابراز شد كه از انتقادهای گزنده «سلام» از مقاصد آمریكا در عراق از كوره در رفته بودند، او مرتباً با رائد و غیث در مورد اینكه آیا این جنگ توجیهی داشت بحث می كرد. او از ابراز شادی از تهاجم آمریكایی ها به عراق اكراه داشت، اما او مانند بسیاری از عراقی ها می گوید كه تنها یك تهاجم خارجی می توانست صدام را سرنگون كند و انتظار اكثر مردم را برآورده سازد.او در همان حال مانند اغلب عراقی ها از هرج و مرج و بی قانونی كه بلافاصله پس از سقوط رژیم، بغداد را فراگرفت بسیار ناراحت است. «آمریكایی ها وقتی تسلط اوضاع را به دست گرفتند كاری برای جلوگیری از هرج ومرج نكردند، عذری برای آنها در این قصور وجود ندارد. دو ماه هرج و مرج بیش از حد تحمل است، سه ماه كه فاجعه است.»برق شهر هنوز در بهترین حالات گهگاه وصل می شود و راه درازی تا اعاده دولت ملی وجود دارد. بسیاری از وزارتخانه ها تخریب شدند و اما اینكه آمریكایی تنها از وزارت نفت حفاظت كردند چه پیامی را به عراقی ها می دهد؟

به قول «سلام» از همین حالا بعضی ها از روزهای خوب دوران صدام حرف می زنند. در حالی كه از سلاح های كشتارجمعی در عراق خبری نیست، نیروهای افراطی در حال قدرت گرفتن هستند و بمب گذاری ها و حملات روزانه به نیروهای آمریكایی ادامه دارد.

شاید هنوز نوشتن مهمترین فصول خاطرات وبلاگ نویس بغداد باقی مانده باشد، «سلام» همچنان به نوشتن روی اینترنت ادامه می دهد و اكنون هر دو هفته یكبار ستون ثابتی در روزنامه گاردین دارد.

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

ساینس فیکشن، فانتزی و گریز کودکانه "به واقعیت"


مصاحبه‌ای با با مديا كاشيگر و مراد فرهادپور درباره ساينس فيكشن

به نقل از روزنامه شرق 6 بهمن 1383




• اصلاً به چه چيزى داستان علمى (Science-Fiction) مى گوييم؟

مديا كاشيگر: بحث ما اين است كه تعريفى به دست بدهيم كه پاسخگوى آن ژانر يا جنس ادبى باشد كه به آن داستان علمى يا ساينس فيكشن مى گوييم و بعد بتواند اغلب فرآورده هاى اين ژانر را بپوشاند.

من ترجيح مى دهم كه تعريفى حداقلى ارائه بدهم: داستان علمى داستانى است كه اگر يك دانش خاص علمى يا تكنولوژى وجود نمى داشت، اين داستان محقق نمى‌شد: شازده كوچولو به كره زمين مى‌آيد و از چند سياره مى‌گذرد اما داستان شازده كوچولو علمى - تخيلى نيست، به اين دليل ساده كه اين سفر با بهره گيرى از كوچ فصلى مرغان وحشى يا كوهى ممكن مى‌شود، اما در سفر E.T به كره زمين (در يك سفينه فضايى) وارد عرصه داستان علمى مى شويم چرا كه در اين سفر عنصرعلم يا تكنولوژى دخالت مى كند.

اگر به زيرژانرهاى مختلف اين شاخه برويم مى شود تعريف هاى مشخص ترى به دست دهيم مثلاً راجع به قدرت‌هاى روانى و ماوراى انسانى، مرز داستان علمى و فانتزى يا وحشت كجاست يا تركيب داستان علمى با داستان هاى شيطانى و غيره... اما فعلاً به همين مى‌‌توان بسنده كرد كه داستان علمى داستانى است كه اگر عنصر علمى يا فنى آن وجود نمى داشت اصلاً رخ نمى داد.

مراد فرهادپور: من بيشتر قصد دارم از تجربه شخصى خودم صحبت كنم. من از دوران جوانى به عنوان ساده ترين راه كشتن وقت خواندن داستان هاى سبك اين ژانر را عمدتاً هم در دوره هاى افسردگى‌ام، دنبال مى‌كردم. البته اين امر به معناى آن نيست كه چون اين داستان‌ها براى وقت كشى‌اند، بى اهميتند يا چون بى‌اهميتند، بى معنايند. خيلى چيزها بى‌اهميتند، اما بسيار پرمعنايند. بخش عمده زندگى خود ما در بى اهميتى مى گذرد، اما روانكاوى مى تواند از همين لحظات اساسى ترين جنبه هاى وجود ما را پيدا كند.

البته ساينس فيكشن دوره سرگرم كنندگى صرف را سپرى كرد و بعدها ژانر معتبرى شد و حالا در دانشگاه ها تدريس مى شود، ديكنستراكشن (واسازى) مى شود و فيلسوفان درباره آن مى نويسند و با ساير ژانرها درآميخته است.

اما چيزى كه در آن موقع در ساينس فيكشن براى من جذاب بود _ كه وجه مشترك آن با فانتزى هم هست، يكى اين بود كه در آن داستان ها مطلقاً روانشناسی وجود نداشت. من در آن دوره هاى افسردگى اصلاً حال و حوصله خواندن نويسندگانى مانند استاندال و بالزاك و پيچيدگى هاى روح و عشق و نفرت را نداشتم و دلم مى خواست داستانى كه مى خوانم مانند كارتون باشد، يا همان طورى كه قبلاً در مورد تالكين نوشته‌ام، داستانى كه براساس كنش باشد و نه واكنش.

ساينس فيكشن‌هايى كه من مى‌‌خواندم. در دهه ۶۰ و۷۰ از فروشندگان كتاب دست دوم مى خريدم و بعد كه جمع مى شد و مثلاً صدتا مى‌شد، گاهى به دليل كمبود پول آن سرى را مى فروختم و دوباره كتاب هاى مشابه را از نو مى‌خريدم. آن كتاب ها در همين مايه‌ها بود، داستان هايى بدون روانشناسى و استوار بر كنش صرف.

اين محو كردن روانشناسى يك جنبه‌اش مى تواند گريز به دنياى كودكانه باشد كه در مورد آن مى شود حرف هايى انتقادى زد، در عين حال اين گريز مى تواند جايى براى خودش داشته باشد. حتى اگر تالكينى هم نگوييم كه اين گريزى «به واقعيت» است و نه گريز «از واقعيت» يا اينكه خيال به همان اندازه واقعى است كه واقعيت. حتى در شكل گريز از واقعيتش مى تواند سويه اى از حقيقت يا آزادى داشته باشد. واقعاً چرا نه؟ اگر واقعيت اين قدر غيرقابل تحمل است چرا نبايد از آن فرار كرد؟ حالا با ساينس فيكشن يا با هر وسيله ديگرى.

جذابيت ديگر اين محو روانشناسى در آن داستان هاى ساينس فيكشن، اين بود كه اجازه رو آمدن ايده را مى داد. من به رغم همه حرف هايى كه درباره فرم و محتوا زده ام شخصاً حساسيتم به فرم در ادبيات و هنر خيلى كم است و شايد تنها موردى كه از يكى بودن فرم و محتوا سراغ دارم و دوست دارم و هميشه آن را مى خوانم آثار بكت باشد، اما به غير از آن از فيلم هنرى و ادبيات خيلى هنرى زياد خوشم نيامده است!

اگر فيلمى را هم مى ديدم بيشتر ماجرا و قصه و اينكه چه مى شود برايم مهم بوده است تا اينكه ماجرا چگونه بيان شود.اين قضيه ايده در آن داستان ها براى من بسيار مهم بود ، ايده هايى كه پايشان به جاهاى خيلى جدى هم كشيده مى شد، مسئله فقط چند ايده علمى نبود من در ساينس فيكشن كلى ايده مرتبط با الهيات،علوم انسانى و فلسفه پيدا كردم. ايده هايى سياسى، ماركسيستى، انتقادى، انواع و اقسام بازى هاى گوناگون با ايده ها را در آنها پيدا كردم كه بعضاً بسيار بديع وجذاب بود.

حتى يكى دو تا ايده هم در ذهن خودم بود كه طرحى براى نوشتن آنها داشتم كه از همين تاملات اخلاقى و كلامى نتيجه مى شد و با داستان علمى گره مى خورد.

مديا كاشيگر: اين خصلت هايى كه آقاى فرهادپور شمردند همان خصلت هاى ژانر يا جنس ادبى است و شايد سئوال جذاب اين باشد كه چرا شما داستان پليسى يا جاسوسى نخوانديد و ساينس فيكشن خوانديد.

من شخصاً به يكسان از همه اين ژانرها، داستان پليسى، جاسوسى يا رمان سياه لذت مى برم، داستانى كه از من نخواهد درگير شوم و از من نخواهد با قهرمانان همصدا شوم، انتخاب ها از قبل صورت گرفته باشد و جبهه من پيشاپيش مشخص باشد و از من انديشه نخواهد.

اين ويژگى مطلق همه جنس ها يا ژانرهاى ادبى است.به نظر من ژانرهاى ادبى اوج سلطه فرم است به خاطر اينكه فرم را به صورت قالبى درمى آورد كه پيشاپيش از محتواى خودش خبر مى دهد.

وقتى من يك رمان آگاتاكريستى را مى‌خوانم قرار نيست در آخر آن قاتل پيدا نشود. وقتى رمان سياه مى‌خوانم قرار نيست فردى كه همه سمپاتى من به سوى او رفته است، شكست بخورد. يعنى همان داستانى كه از پيش با آن آشنا هستم دوباره براى من تعريف مى شود. ولى به هر حال جذابيت خاصى دارد كه در همه ژانرهاى ادبى ديده مى شود. اما سئوال من از آقاى فرهادپور اين است كه چرا ساينس فيكشن مى خوانديد؟

مراد فرهادپور: شايد چون ساينس فيكشن پيش پا افتاده تر بود! در داستان پليسى باز هم روانشناسى وجود دارد، در رمان سياه كه خيلى بيشتر.

هدف من در آن دوره فرار به دنيايى علمى شده برى از روانشناسى بود و براى همين هم شايد جايى كه تداخل ايجاد شد بين فانتزى و ساينس فيكشن بود چون كه در هر دوى آنها اين اصل كه كنش بر واكنش مى چربد وجود دارد. من حرف آقاى كاشيگر را كاملاً قبول دارم فرم در اين داستان چيز ثابتى است. منظور من هم همين بود كه فرم خودش را زياد رو نمى آورد، نوعى درگيرى با فرم ايجاد نمى‌كرد و فرم خودش را به آدم تحميل نمى‌كرد.

به علاوه از آن فضاى ايده اى كه توضيح دادم شايد در داستان پليسى يا جنايى كمترباشد و در آنجا اگر ايده هايى هم باشد تا حدى به روانشناسى نزديك تر است، ولى در ساينس فيكشن مى توانيد سئوالاتى در مورد كيهان شناسى، الهيات و... پيدا كنيد.

مديا كاشيگر: من فكر مى كنم حضور يا عدم حضور روانشناسى به اثرى كه مى خوانيد بستگى داشته باشد. يادم مى آيد رمان ساينس فيكشن سبكى مى خواندم كه در آن يك ماده مخدر جديدى را وارد منظومه شمسى كرده بودند و كسى كه اين ماده مخدر را مصرف مى‌كرد،در ذهن ومخيله خودش ميليون ها سال زندگى مى كرد. قهرمان داستان داشت با اين پديده مبارزه مى كرد و دلايل اين مبارزه دقيقاً به يك پرسوناژ روانى برمى گشت. به دنيايى كه در آن زندگى مى كرد.

مراد فرهادپور: تجربه من به ساينس فيكشن هاى دهه ۶۰ و ۷۰ ميلادى برمى گردد كه بيشتر space opera بودند. بعدها قضيه خيلى فرق كرد و انواع داستان هاى علمى - تخيلى حتى از نوع جويسى ظاهر شدند. با عوض شدن پارادايم در علم نوع داستان ها هم عوض شد، به جاى big physic كه علم مسلط بود، زيست شناسى به ميدان آمد و بعدها پاى علوم انسانى به وسط كشيده شد.

ولى آن داستان هاى علمى كه ما مى خوانديم و آسيموف و ديگران در دهه ۵۰ و ۶۰ ميلادى نوشته بودند، بيشتر بر فيزيك استوار بودند و مسائل اجتماعى و سياسى به طور مستقل در آنها نمى آمد و بعدها تا حدى بيولوژى و حتى اكولوژى كه در آنها مطرح شد، منتها آن ريشه اوليه اش كه براى همان هم خوار شمرده مى شد خصلت كودكانه اش بود كه بعدها آن را پشت سرگذشت.

من خودم علاقه ام به آن كودك صفتى اوليه‌اش بود. آسيموف هم خودش در تقسيم بندى هايش داستان علمى استوار بر ايده را مى آورد و نوعى را مشخص مى كند به نام Ideas story كه نويسنده ايده اى را مى گيرد و الزامات اين ايده را از لحاظ اجتماعى و تكنولوژيك و... دنبال مى كند. به هر حال من نمى خواستم تعريفى از ساينس فيكشن به دست بدهم. چيزهايى كه گفتم تجربه شخصى من بود.

مديا كاشيگر: من ژانرهاى ادبى را دوست دارم. رك بگويم من از خواندن آگاتا كريستى بيشتر لذت مى برم تا بيشتر نويسندگان بزرگ كلاسيك. فكر مى كنم كه اين خيلى روشنفكرزدگى است كه انتظار داشته باشيم ادبيات دنيا را عوض كند.

اولين رسالت ادبيات چند ساعت سرگرم كردن مخاطب است. اما در مورد تحول پارادايم، گرچه شايد مثال خوبى نباشد، اما رمانى كه الان در ذهن دارم «پارك ژوراسيك» مايكل كرايتون است كه از آن آشوب يا كائوس (chaos) وارد ساينس فيكشن مى شود. تمام ماجرايى كه ايجاد شده است و بحث قهرمان رياضيدان داستان با افرادى كه از طريق ژنتيك دايناسورها را احيا كرده اند، اين است كه علم شما چيست؟ قاعده حاكم كائوس است و رياضيات يا فيزيك شما دارای قطعیتی است كه در جهان خارج وجود ندارد.

نكته ابلهانه اين بود كه تمام فكر و ذكر پوزيتيويستى و سلطه گرانه علمى احياگران دايناسورها اين بود كه كامپيوتر هر يك ربع دايناسورها را بشمرد تا مبادا يكى از آنها فرار كرده باشد، در حالى كه تعداد دايناسورها زياد شده بود و كامپيوتر نمى توانست تشخيص دهد.خطر جاى ديگرى بود.

از اين دوران ما وارد دوره جديدى در داستان علمى شده ايم. براى همين بود كه من هم مى خواستم تعريفى حداقلى ارائه دهم. داستانى كه اگر عنصرعلمى يا تكنولوژى را از آن بگيريم ديگر نمى تواند رخ دهد.

• چرا آمريكا مركز رشد و گسترش داستان هاى علمى _ تخيلى شد؟

مدیا کاشیگر: ژانر يا جنس ادبى يك پديده صنعتى است و طبيعى است كه در كشور هاى صنعتى رواج بيشترى داشته باشد، جزء تكنولوژى هاى صنعت فرهنگى است. غيرممكن است بتوانيد يك ژانر ادبى در تيراژ هاى كم يكى دو هزار نسخه اى ايجاد كنيد، ژانر به توليد انبوه نياز دارد.

مراد فرهادپور: با اين وضع با آن تعريف حداقلى هم مطابقت دارد. بالاخره بايد نوعى ادبيات عامه پسند در جامعه‌اى كه درآن تكنولوژى با زندگى روزمره گره خورده باشد و بعد در واكنش به اين امر يا ستايش از آن و يا هراس و ترس از اينكه تكنولوژى از دستمان خارج شود و قدرت هايى كه خود ساختيم نتايج عجيب و غريبى ايجاد كند،داستان هايى نوشته شود.

شايد فرق اين داستان هاى علمى با داستان هاى علمى در اروپاى شرقى اين باشد كه در آنجا اين ژانر بيشتر سوگيرى علمى دارد، ولى در آمريكا شايد سوگيرى خاص و از پيش تعيين شده اى ندارد و باز است و آن قدر انتلكتوئلى نيست يا نبود.

مديا كاشيگر: براى همين است كه در آمريكا نمى توانيد يك استانيسلاو لم هم پيدا كنيد.
اما از چند استثنا كه بگذريم در كشورهاى اروپايى نويسندگان مهم ساينس فيكشن پيدا نمى كنيد و بيشتر مقلدان دست چندم نمونه هاى آمريكايى هستند. اما استانيسلاو لم يك استثنا محسوب مى شود. هيچ كس نمى تواند «سولاريس» يا كارهاى ديگرش مثل «خاطراتى كه در وان پديد آمد» با داستان هاى علمى پيش پا افتاده مقايسه كند.
لم در داستان هايش، مانند كارى كه سارتر در داستان ها يا نمايشنامه هايش براى پيشبرد اگزيستانسياليسمش انجام مى دهد، به دنبال پيشبرد تئورى خودش، تئورى فاجعه است. او اعتقاد داشت در اصل هر پيشرفت و هر تحولى يك فاجعه قرار دارد. داستان هاى لم حتى از نويسندگانى مثل رى برادبرى عميق تر و درگيركننده تر است و اصلاً راحت الحلقوم نيست. عنصر روانى به شدت در آنها وجود دارد و خواننده با پرسوناژ درگير مى شود. مثلاً در يكى از «داستان هاى سياره اى» قهرمانان داستان وارد سياره اى مى شوند كه در آن فرديت وجود ندارد و بعد در پايان داستان دادگاهى براى كيفرشان آنها را به فرديت ابدى محكوم مى كند!

نكته مهم از نظر من، كه خيلى‌ها را دچار سوءتفاهم مى‌كند، اين است كه افراد فكر مى كنند وقتى مى‌گوييم داستان علمى، بايد اين داستان ها بر نظريه علمى منسجمى استوار باشند، در حالى كه چنين چيزى در ميان نيست.

يكى از فيلم هاى دنباله‌دار ساينس فيكشن كه من به شدت دوست دارم «آندرومدا» است. آندرومد را اساساً بر يك تناقض استوار است. يك سفينه سيصد سال اسير يك سياهچاله شده است و بعد از سيصد سال كه رهايى پيدا كرده است، مى‌خواهد كهكشان را فتح كند، انگار كه در اين سيصد سال سفينه پيشرفته‌ترى به وجود نيامده است كه جلوى آن را بگيرد و اين سفينه پس از اين همه مدت در اوج گسترش تكنولوژى هنوز قوى ترين سفينه موجود است!

اين مشكل منطقى مانع لذت بردن شما از داستان نمى‌شود. توجه به اين موضوع براى من بسيار جالب بود، اما از آن رد شدم چرا كه ماجرايى كه ادامه مى يابد، جذاب است. در بسيارى از داستان هاى ديگر هم چنين تناقض هايى وجود دارد و امكان منطقى براى روى دادن وقايع وجود ندارد اما در داستان اتفاق مى‌افتد.

در يكى از داستان هاى برادبرى، گمان كنم «سفر به گذشته»، به قهرمانان داستان گفته مى شود كه هيچ چيز از زمان گذشته با خود نياوريد وگرنه زمان حال عوض مى شود يكى از قهرمانان به زمين مى خورد و پشه اى را مى كشد و لاشه آن را با خود به زمان حال مى آورد و تاريخ آمريكا عوض مى شود و فاشيسم بر آنجا حاكم مى شود. از نظر علمى ممكن نيست كه فردى به محيطى برود و برگردد و با خود هيچ چيز نياورد ولى ما به عنوان خواننده با اين تناقض منطقى مشكلى پيدا نمى كنيم و از خواندن داستان لذت مى بريم.


مراد فرهادپور: سفر به زمان گذشته اصولاً تناقض هاى مفهومى ايجاد مى كند ولى كارهاى زيادى با اين تناقض ها مى توان انجام داد. در فيلم "ماتريكس" هم با تناقض بزرگى روبه رو هستيم. اگر در دنيايى سمبليك قرار داريم، خوردن قرصى براى خروج از اين دنياى سمبليك احمقانه است، چون خود قرص هم جزيى از اين دنياى خيالى است و بنابراين نمى تواند اثر فيزيكى داشته باشد. يا اين كه چرا تصوير سمبليك با تصوير واقعى فرد يكى است، در حالى كه براى اين تطابق دليلى وجود ندارد. داستان هاى علمى پر است از اين تناقض‌ها.

مديا كاشيگر: اما آثار لم بسيار خواننده را درگير مى كند «خاطراتى كه در وان پديد آمد» را اگر دوستان پست مدرن بخوانند لذت مى‌برند. بخشى از يك نمايشنامه شكسپير را به كامپيوتر مى دهند تا از آن رمزگشايى كنند و بعد از كشف رمز به متنى بدل مى شود كه خبر از يك كودتاى كهكشانى مى دهد. متن شكسپيرى در رمزگشايى به پيامى براى جمع آورى نيرو براى كودتاى كهكشانى تبديل مى‌شود كه خيلى زيبا است و شبيه آن بحث هايى است كه در هرمنوتيك متن مطرح است. اگر جلوى تفسير را نگيريم تا كجا مى توان تفسير كرد؟

پرسوناژى كه در داستان وجود دارد بزرگ ترين جاسوس كهكشان است.در آن دنيا هيچ كس خودش نيست و همه قرار است جاسوسى كنند، هيچ كس خودش نيست، به اين صورت دنيا را جور ديگرى جلوه گر مى شود كه خواننده را درگير مى كند اما داستان سه هزار صفحه اى «بنياد» (Foundation) ايزاك آسيموف را بسيار راحت مى خوانيد و لذت مى بريد. داستان زيبايى هم هست اما دنياى اين دو نويسنده با هم كاملاً فرق مى كند.

قرار نيست در ژانر ساينس فيكشن معلومات علمى ما اضافه شود و نه با جهان درگير شويم، قرار است ما چند ساعتى لذت ببريم.

•وضع داستان هاى علمى در زبان فارسى چگونه است؟

مديا كاشيگر: اولين داستان علمى پس از انقلاب را كه يك ايرانى نوشته بود من ۱۴ سال قبل در ويژه نامه دانشمند چاپ كردم و نام داستان را تغيير دادم و نام «چرخه» را بر آن گذاشتم چون اسمش خيلى گويا نبود و كمى هم در متن دست بردم. جدا از اين چند سال اخير خيلى ها داستان علمى به زبان فارسى مى نويسند.در هر حال براى موفقيت چنين ژانرى در ايران بايد زمينه هاى آن استقرار ادبيات صنعتى موجود باشد. فعلاً توليد انبوه تنها براى داستان هاى عشقى آبكى موجود است.

داستان هاى خوب بايد وارد بازار شود و خوانندگان واكنش نشان دهند. اينكه درست نويسنده بگويد فلان بخش داستان خوب بود راهنماى خوبى نيست. در توليد انبوه تغييرات تيراژ مى تواند بر نويسنده تأثير بگذارد.يكى از سايت هاى داستان علمى خوبى داريم «بعد هفتم» است كه قصه هاى مختلفى در آنجا داريم.

البته سهم ترجمه بيش از تأليف است. يك نكته مهم افرادى كه در اين سايت مى نويسند همه جوان هستند كه عنصر مهمى است. اينها تازه دارند نوشتن را ياد مى گيرند و تازه در آستانه دو سالگى سايت خود هستند. بايد صبر كرد و نبايد زود نتيجه گيرى كرد. اصل اين نيست كه روز اول شاهكار آفريده شود. به هر حال سايت زنده است و مطالب خوبى دارد.

مراد فرهادپور: من از داستان نويسان ژانر علمى - تخيلى در ايران چندان خبرى ندارم و ساينس فيكشن جديد اروپا را هم چندان نمى‌شناسم. در دورانى كه كتاب هايى از اين نوع وارد نمى شد منبع ما همان فروشندگان كتاب هاى دست دوم بود كه در ميان كتاب هاى آنها چيزهايى پيدا مى كرديم. شايد آخرين رمان مهمى كه در آن دوره خواندم رمان Dune اثر فرانك هربرت باشد.

• داستان هاى علمى از اوايل دهه ۵۰ میلادی گرايش جديدى پيدا مى كنند كه آن را" موج نو داستان علمى" هم مى نامند. از اين دوره به بعد عناصر فلسفى و اجتماعى هم وارد اين داستان ها مى شود و حتى به محور اصلى بدل مى شود. مديا كاشيگر معتقد است اين گرايش از ابتداى شروع اين جنس ادبى وجود داشته است.

مديا كاشيگر: اگر به سرچشمه هاى داستان علمى برگرديم به رمان «فرانكشتين» مرى شلى مى رسيم. در اين داستان مسئله اى كه مطرح مى شود اين است كه تكنولوژى قادر است زندگى ايجاد كند. در حقيقت يك نوع چالش با متافيزيك در اين داستان وجود دارد.اما بحث در اين است كه چند نفر در خواندن داستان نگاهشان به اين چالش است و چند نفر به دنبال ماجراى داستان هستند.

به نظر من در ادامه سير داستان علمى و ژانر شدن آن نگاه اول متافيزيكى به نفع نگاه دوم (كه ماجرا و حوادث داستان برايش مهم است) پس مى نشيند. اما از حول و حوش دهه ۱۹۵۰ شاهد رجعت مجدد آن نگاه اول هستيم كه به خاطر وحشت ناشى از جنگ سرد، جنگ هسته اى و نگرانى درباره سرنوشت جهان است.

نبايد فراموش كنيم كه بشر در دهه ۱۹۵۰ براى اولين بار در طول تاريخش قدرت پيدا مى كند كه خودش را به عنوان يك نوع زنده از بين ببرد قبلاً ممكن بود در جنگ ها ملتى از بين برود اما بشر نمى توانست خودش را به عنوان به كلى نابود كند. به نوعى يك پرسش هستى در روزمرگى زندگى انسانى جاخوش مى كند.

طبيعى است كه ادبيات علمى - تخيلى آن سال ها به اين مسائل علاقه نشان دهد و آنها را مطرح كند. ما در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بسيار به علم خوش بين هستيم، اما پس از وقوع دو جنگ جهانى اين نگاه مسلط پس مى نشيند و دغدغه هايى از نوع ديگر رواج مى يابد، دغدغه هايى كه گاه حتى گرايش ضد علمى دارند.

مراد فرهادپور: اگر تحول داستان علمى در غرب را در نظر بگيريم همه اين مسائل در آن به صورت مخلوط حضور دارد. من كه قرائت يونگى بر مبناى ناخودآگاهى جمعى را قبول ندارم، ولى اگر ژيژكى هم نگاه كنيم اين ژانر خود جزيى است از عرصه نمادين كه خواه ناخواه همه چيزهاى داخل اين عرصه را بازتاب مى دهد و مى شود مانند ژيژك از آن استفاده هاى عجيب و غريب تئوريك كرد.

اما چيزى كه مى خواستم در مورد ايران بگويم كه به همين بهانه شايد تا حدى وضعيت ساينس فيكشن در غرب را هم روشن كند، مسئله امكان بازى كردن است.

آقاى كاشيگر دقيقاً به زمينه هاى اجتماعى و داشتن تيراژ و ايجاد يك ديناميسم اجتماعى در اين مورد اشاره كردند. من مى خواهم وضع كيفى تر اين ديناميسم را بررسى كنم. يعنى امكان بازى كردن هم با ايده هم با فرم، هم با جديدترين تكنيك ها و هم با قديمى ترين محتواها، امرى كه در تحول ساينس فيكشن در غرب مى بينيد.
در مورد بازى با فرم مى توانم به كتاب «Babe17» اشاره كنم كه جايزه هاى هوگو و نبولا را برده است.

مضمون كتاب آن است كه يك كهكشان رقيب كهكشان ما زبانى را مى سازد كه موجب بروز جنون ويرانگرى در جاسوسان مافوق بشرى ما مى شود كه اسير آنها بوده اند و اينك پس از القاى اين زبان براى خرابكارى به كهكشان ما برگردانده مى شوند. آنها اسم آن زبان را « Babe17 » مى گذارند. قهرمان كتاب هم دختر شاعرى است و همين شاعر هم هست كه مى تواند اين زبان را رمزگشايى كند. يكى از مشخصات اين زبان اين است كه در آن لفظ «من» يا ضمير اول شخص مفرد وجود ندارد. قهرمان مرد داستان به وسيله موجودات آن كهكشان دستگير شده است و مغزش را عوض كرده اند و اين زبان را يادش داده اند و او بى آنكه خودش بداند در كهكشان ما كارهاى تخريبى انجام مى‌دهد.
در يك صحنه اين دو با هم روبه رو مى‌شوند و حدود دو صفحه كتاب با هم صحبت مى‌كنند. در آخر اين گفت وگو، قهرمان زن كه موضوع را فهميده است، خطاب به مرد مى‌گويد: در تمام اين مدت ده دقيقه اى كه با هم حرف زديم، در همه جاهايى كه بايد مى‌گفتى: «من»، گفتى: «تو» و در جاهايى كه بايد مى‌گفتى: «تو»، گفتى «من».

نويسنده اين گفت وگو را به زيبايى شكل بخشيده و گفت وگو به رغم اين جابه جايى كاملاً معنى دار است. قهرمان مرد وقتى مى‌گويد: «من» منظورش «تو» است چون كه مفهوم «من» را در او از بين برده‌اند.

اين يك بازى ادبى تمام عيار و به اصطلاح پست‌مدرنيستى است. از اين بازى فرمال بگيريد تا بازى كردن با ايده هاى فلسفى، كيهان شناختى، الهياتى و... مثلاً در قصه اى در مورد يك سفينه فضايى كه براى اكتشاف به منطقه‌اى از فضا مى‌رود كه در آن با انفجار يك ستاره نوترونى يك ابرنواختر تشكيل شده است و يك كشيش مسيحى هم در ميان خدمه سفينه است،

كشيش در ادامه داستان محاسبات رياضى كشف مى‌كند اين ابرنواختر همان ستاره اى است كه در روز تولد مسيح در آسمان بيت اللحم درخشيده است. بعد مشخص مى‌شود كه در آن منطقه از فضا سياره اى با ساكنانى داراى تمدن پيشرفته و عالى داشته كه آن انفجار باعث نابودى اش شده است و سفينه بخش هايى از آن تمدن را در سياره اى دورتر كشف مى‌كند. مسئله اى كه براى كشيش به وجود مى‌آيد اين است كه چرا خدا بايد براى اعلام و ستايش از روزى كه در آن پسرش زاده شد، اين تمدن عميق و زيبا را نابود كند و ميليون‌ها موجود زنده برخوردار از معنويت را فداى درخشش ستاره‌اى جديد در آسمان بيت اللحم سازد.

مى‌بينيم كه نويسنده مضمونى كاملاً مربوط به الهيات مسيحى را وارد داستان كرده است. نمونه‌هايى از اين قبيل زيادند؛ مثلاً فيلم «جنگ ستارگان» را مى توان روايتى جديد از انجيل تلقى كرد. بنابراين هم بازى با فرم وهم بازى با ايده و استفاده از گذشته هاى تاريخى در اين ژانر وجود دارد و هم جديدترين چيزها از دنياى جديد مانند حضور جهان مجازى اينترنت و جنگ هكرهاى يك لاقبا با مافيا دركارهاى ويليام گيبسون.

اما اگر قرار باشد چنين ژانرى در ايران به وجود آيد - جدا از زمينه اجتماعى و كارهايى كه الان انجام مى‌شود كه من اطلاع دقيقى از آن ندارم - قدرت اين بازى را لازم دارد، كه ما آن را در كل فرهنگمان نداريم، نه در فلسفه مان، نه در ادبياتمان، نه در تاريخ مان.

اينكه بتوانيم مثلاً تكه اى از فلسفه ابن سينا يك شخصيت علمى مثل رازى را وارد داستان كنيم يا بخشى از تاريخ‌مان، بخشى از الهيات‌مان، بخشى از فلسفه مان را با وضعيت حال و آينده و هزار نكته ديگر مخلوط كنيم، اين امكان، وجود نداشته است.
.............................................................................
یک سایت فارسی خوب برای فانتری: وب‌گاه آکادمی فانتزی (زیرآبیوس)
این هم یک مطلب خوب در مورد جنسیت و ساینس‌ فیکشن: دختری که به پریز زده شد!

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

وقتی که بچه هنوز بچه بود


وقتی که بچه هنوز بچه بود
پیتر هانتکه

وقتی که بچه هنوز بچه بود
قدم می‌زد و دست‌هاش را تاب می‌داد
می‌خواست، نهر رودی شود
و رود، سیلابی
و سیلاب، دریایی.

وقتی بچه هنوز بچه بود
خبر نداشت که بچه است
همه‌ چیز پرِ روح بود
و همه روح‌ها یکی بودند.

وقتی بچه هنوز بچه بود
درباره هیچ چیز نظری نداشت.
عادتی نداشت
چهار زانو می‌نشست،
دورخیز می‌کرد و می‌دوید
کاکلی توی موهایش داشت
و وقت عکس گرفتن قیافه نمی‌گرفت.

وقتی بچه هنوز بچه بود
وقت این سوال‌ها بود:
چرا من منم و تو نیستم؟
چرا من اینجام و آنجا نیستم؟
زمان چه وقتی شروع شد و آخر فضا کجاست؟
می‌شود زندگی زیر نور آفتاب فقط رویا نباشد؟
آیا چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم و بو می‌کنم
فقط خیال دنیایی نیستند که قبل از آن دنیاست؟
شیطان واقعا وجود دارد؟
و آدم‌هایی هستند که واقعا شیطان باشند؟
چه طور می‌شود که من، منی که هستم،
قبل از اینکه به دنیا بیایم، نباشم
و چه طور می‌شود، من، منی که هستم،
یک روزی، کسی که هستم، نباشم؟

وقتی بچه هنوز بچه بود
اسفناج و نخود و پودینگ برنج و کلم پخته
حالش را به هم می‌زد
و الآن همه اینها را می‌خورد،
نه فقط به این خاطر که مجبور است.

وقتی بچه هنوز بچه بود.
گاهی در تختخوابی غریب از خواب بلند می‌شد
و الآن بارها و بارها این اتفاق می‌‌افتد.
آن وقت‌ها خیلی از آدم‌ها به چشمش قشنگ می‌‌آمدند
و الآن فقط عده کمی اینطورند، تازه اگر بختش بلند باشد.
آن وقت‌ها بهشت جلوی چشمش بود،
و الآن دست بالا می‌تواند خیالش را بکند،
آن وقت‌‌ها نیستی به فکرش هم نمی‌رسید
و الآن فکرش هم رعشه به تنش می‌‌اندازد.

وقتی بچه هنوز بچه بود
با شوق بازی می‌کرد،
و الآن هم به همان اندازه ٱن وقت‌ها شوق دارد
اما فقط وقتی موضوع کار در میان باشد.

وقتی بچه هنوز بچه بود
برایش کافی بود که سیبی بخورد... یا نان
و هنوز هم همان طور است

وقتی بچه هنوز بچه بود
تمشک‌ها طوری دستش رو پر می‌کردند که فقط از تمشک‌ها برمی‌آمد،
و هنوز هم همان طور است.
گردوهای تازه زبانش را می‌سوزاندند
و هنوز هم همانطور است.

بر سر قله کوهی، هنوز
آرزوی کوه بلندتری را داشت،
و در هر شهری، هنوز
آرزوی شهری بزرگتر.
و هنوز هم همانطور است.

با شعفی دستش را به گیلاس‌های نوک درخت‌ها می‌رساند،
که هنوز هم دارد،
و جلوی غریبه‌ها جوری خجالتی بود،
که هنوز هم هست،
در انتظار اولین برف بود
و هنوز هم هست.
وقتی بچه هنوز بچه بود،
تکه چوبی را مثل نیزه به سمت درختی می‌انداخت
و امروز هنوز هم در آنجا آرام و قرار ندارد.