‏نمایش پست‌ها با برچسب هانتکه ، شعر، بهشت بر فراز برلین ، ویم وندرس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هانتکه ، شعر، بهشت بر فراز برلین ، ویم وندرس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

وقتی که بچه هنوز بچه بود


وقتی که بچه هنوز بچه بود
پیتر هانتکه

وقتی که بچه هنوز بچه بود
قدم می‌زد و دست‌هاش را تاب می‌داد
می‌خواست، نهر رودی شود
و رود، سیلابی
و سیلاب، دریایی.

وقتی بچه هنوز بچه بود
خبر نداشت که بچه است
همه‌ چیز پرِ روح بود
و همه روح‌ها یکی بودند.

وقتی بچه هنوز بچه بود
درباره هیچ چیز نظری نداشت.
عادتی نداشت
چهار زانو می‌نشست،
دورخیز می‌کرد و می‌دوید
کاکلی توی موهایش داشت
و وقت عکس گرفتن قیافه نمی‌گرفت.

وقتی بچه هنوز بچه بود
وقت این سوال‌ها بود:
چرا من منم و تو نیستم؟
چرا من اینجام و آنجا نیستم؟
زمان چه وقتی شروع شد و آخر فضا کجاست؟
می‌شود زندگی زیر نور آفتاب فقط رویا نباشد؟
آیا چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم و بو می‌کنم
فقط خیال دنیایی نیستند که قبل از آن دنیاست؟
شیطان واقعا وجود دارد؟
و آدم‌هایی هستند که واقعا شیطان باشند؟
چه طور می‌شود که من، منی که هستم،
قبل از اینکه به دنیا بیایم، نباشم
و چه طور می‌شود، من، منی که هستم،
یک روزی، کسی که هستم، نباشم؟

وقتی بچه هنوز بچه بود
اسفناج و نخود و پودینگ برنج و کلم پخته
حالش را به هم می‌زد
و الآن همه اینها را می‌خورد،
نه فقط به این خاطر که مجبور است.

وقتی بچه هنوز بچه بود.
گاهی در تختخوابی غریب از خواب بلند می‌شد
و الآن بارها و بارها این اتفاق می‌‌افتد.
آن وقت‌ها خیلی از آدم‌ها به چشمش قشنگ می‌‌آمدند
و الآن فقط عده کمی اینطورند، تازه اگر بختش بلند باشد.
آن وقت‌ها بهشت جلوی چشمش بود،
و الآن دست بالا می‌تواند خیالش را بکند،
آن وقت‌‌ها نیستی به فکرش هم نمی‌رسید
و الآن فکرش هم رعشه به تنش می‌‌اندازد.

وقتی بچه هنوز بچه بود
با شوق بازی می‌کرد،
و الآن هم به همان اندازه ٱن وقت‌ها شوق دارد
اما فقط وقتی موضوع کار در میان باشد.

وقتی بچه هنوز بچه بود
برایش کافی بود که سیبی بخورد... یا نان
و هنوز هم همان طور است

وقتی بچه هنوز بچه بود
تمشک‌ها طوری دستش رو پر می‌کردند که فقط از تمشک‌ها برمی‌آمد،
و هنوز هم همان طور است.
گردوهای تازه زبانش را می‌سوزاندند
و هنوز هم همانطور است.

بر سر قله کوهی، هنوز
آرزوی کوه بلندتری را داشت،
و در هر شهری، هنوز
آرزوی شهری بزرگتر.
و هنوز هم همانطور است.

با شعفی دستش را به گیلاس‌های نوک درخت‌ها می‌رساند،
که هنوز هم دارد،
و جلوی غریبه‌ها جوری خجالتی بود،
که هنوز هم هست،
در انتظار اولین برف بود
و هنوز هم هست.
وقتی بچه هنوز بچه بود،
تکه چوبی را مثل نیزه به سمت درختی می‌انداخت
و امروز هنوز هم در آنجا آرام و قرار ندارد.