۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

صداها / واسیلی کاندینسکی


کاندینسکی ذر سال 1912 در مونیخ مجموعه ای به نام "صداها" را چاپ کرد که به پدر و مادرش تقدیم کرده بود.
اکثر آثار این مجموعه متون شعرگونه‌ای هستند که برای هر کدام آنها نیز تصویری در نظر گرفته بود و اکثرا با چاپ با تکنیک حکاکی روی چوب.
...................................

............................
گسستن
مرد کوچک خواست زنجیر را پاره کند،
و البته نتوانست.
مرد بزرگ اما به راحتی آن را از هم درید.
مرد کوچک خواست فورا بگریزد.
مرد بزرگ آستینش را گرفت، سرش را پیش برد
و ٱرام در گوشش گفت:
"این راز پیش خودمان بماند."
و هر دو از ته دل خندیدند.
.........................
........................
سرگذشت
روزی از میان خانه‌هایی می‌گذشتم، سپید و بزرگ، پشت پنجره‌های بسته سبز که هیچ کسی در آنها نمی‌زیست.
در میان این خانه‌ها میدان سبزی بود پوشیده از چمن، و در میانه میدان کلیسایی بود بسیار کهن با برج ناقوسی بلند که شیروانی تیزش رو به آسمان داشت. ساعت بزرگ روی برج کار می‌کرد،‌ اما صدایی در کارش نیود.
در پای برج گاوی قرمز با شکم فربه‌اش ایستاده بود. گاو، بی‌حرکت ایستاده بود و خواب‌ٱلود نشخوار می‌کرد.
عقربه بزرگ به ربع، نیم یا یک ساعت می‌رسید، گاو ماق می‌کشید: "چیزی نیست! نگران نشوید." و دوباره نشخوار را از سر می‌گرفت.

شصت سال و یک سال پس از فاطمه سیاح

...فاطمه سیاح در تفلیس از پدری ایرانی و مادری آلمانی متولد شد و دکترای ادبیاتش را از دانشگاه مسکو گرفت.

گرچه بسیاری از استادان دانشگاه تهران در آن زمان مدرک دکترا نداشتند، در ابتدا دولت علاقه نداشت که به او اجازه تدریس در آموزش عالی دهد. تنها با پافشاری مقامات دانشگاه بود که او به استخدام دانشگاه تهران در آمد- در ابتدا به عنوان دستیار،‌ و بعد در 1942 به عنوان استاد تمام‌وقت.

سیاح به عنوان اولین استاد زن دانشگاه تهران، ادبیات تدریس می‌کرد.

او به زبان‌های فارسی، روسی، فرانسه و آلمانی مسلط بود، و علائق گسترده‌تر اجتماعی هم داشت،‌ مبارزات زنان و سوسیالیسم...

Women and Politics in Iran By Hamideh Sedghi

...سیاح کرسی زبان و ادبیات روسی و ادبیات تطبیقی را در دانشگاه تهران داشت.

او تاثیر فراوانی بر نویسندگان جوان مشتاق گذاشت.

سیمین دانشور درباره او مي‌گوید: "من پنج سال با او کار کردم. هر چه به آن دست یافته‌ام، مدیون اوست، هر کسی که شده‌ام، مدیون اوست. هنگامی که اولین داستان کوتاهی را که نوشته بودم، برای او خواندم، به من گفت: محقق نشو، برای گرفتن Ph.D. در ادبیات کار نکن؛ درباره آثار افراد دیگر صحبت نکن، بگذار دیگران درباره داستان‌هایت حرف بزنند."...

Veils and Words By Farzaneh Milani

...دکتر «فاطمه سیاح» در روز پنج‌شنبه سیزدهم اسفند ماه 1326 بر اثر سکته قلبی در سن 45 سالگی در تهران درگذشت. دکتر «علی‌اکبر سیاسی»، رئیس وقت دانشگاه تهران در مراسم یادبود او گفت کرسی استادی «سنجش ادبیات زبان‌های خارجی» از عهده‌ی هر کسی برنمی‌آید و لزوماً دانشگاه ناگزیر است فعلأ این درس را تعطیل کند...

تاریخ روشنگری زنان در ایران: فاطمه سیاح

...بانو هاجر تربيت- از دوستان و همكاران دكتر فاطمه سياح- در سخنرانی خود، به مناسبت سومين روز درگذشت او، چنين گفت:

"راجع به اخلاق و سجايای آن مرحوم بدون اغراق بايد بگويم كه آن همت و اراده و متانت كه در شخص آن مرحوم سراغ داشتم، تا به حال به نظير آن تصادف نكردم. با آن كه متجاوز از پانزده سال بود كه آن فقيد به مرض مزمن و خطرناك قند گرفتار بود، هميشه با خنده و گشاده رویی به آلام جسمانی غلبه يافته، نه پيش کسی می ناليد و نه به کسی ابراز درد و رنج می كرد. واقعاً چه خوب گفته اند: درخت هر چه بارش بيشتر است، سرش پايين تر. اين بانوی دانشمند با آن همه فضايل و كمال و با آن هوش و استعداد به قدری متواضع و خوش خلق و نيكو صفت بود كه هرگز مناعت طبعش اجازه نمی داد معلومات خود را به رخ مردم بكشد و خودستایی كند. در زندگی خصوصی بسيار ساده و بی آلايش و زود باور بود. چون در قاموس زندگی او دروغ و ريا مفهومی نداشت و هرگز باورش نمی شد كه ممكن است ديگران دروغ بگويند، رياكاری و ظاهر سازی كنند."...

نگاهی به زندگی و آثار دکتر فاطمه سیاح

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

ماجراهای یک آدمخوار تنها

یک طرح قدیمی نافرجام!
 
مقدمه:  به دست آمدن نوشته‌هایی که از این پس می‌آید،‌ نتیجه برخورد اتقاقی نگارنده این سطور با کارمند باسابقه در یکی از ادارات باسابقه است. 

 این کارمند در اوایل سال‌های خدمت متوجه شد که یکی از همکارانش به عادت عجیب آدمخواری مبتلاست و همین عادت، باعث انزوای در میان همکارانش شده بود. از آنجایی که کارمند فوق‌الذکر دارای حس نوعدوستی عمیقی بود،‌توانست با لطایف‌الحیل اعتماد این آدمخوار تنها را جلب کند و نوعی ارتباط عاطفی با او برقرار کند.  

در طول‌ سال‌های بعد‌، کارمند انسان‌دوست یا به طور عینی شاهد ماجراهایی بود که بر سر همکار آدمخوارش می‌‌آمد یا از زبان او از آنها خبردار می‌شد.  با توجه به علاقه‌ای که کارمند مهربان به نوشتن خاطرات داشت، و از آنجایی که هیچ حادثه قابل‌توجهی برایش پیش نمی‌آمد، که ارزش یادداشت کردن داشته باشد، با لحن گزارش‌گونه‌ای، با نثری شبیه به نامه‌های اداری، ماجراهای دوست خود را یادداشت می‌کرد.  

اکنون برخی از این یادداشت‌ها را که قابل‌ انتشارند به عنوان نمونه در زیر می‌‌آوریم:  

یک طعمه خوب، اما گلوگیر

 آقای دکتر ت. با پوست سرخ و سفید و صورت چاق و چله‌اش که مانند هلوی پوست‌کنده می‌ماند، بدجوری اشتهای آدمخوار ما را تحریک می‌کند،‌ به خصوص وفتی که  قهقهه سر می‌دهد.

 او به دلایل نامعمولی در طول روز چرت می‌زند یا خر و پف می‌کند یا عصبانی است و به زبانی نامانوس – حتی برای آدمخوار ما که کلی زبان بلد است- فریاد می‌کشد.  وضعیت اول عمل آدمخواری را ساده می‌کند و برای غلبه بر وضعیت دوم چماق کلفتی لازم است. 

در هر صورت ناهار خوبی می‌شد از او درست کرد.  

متاسفانه یک مشکل اساسی به جای خود  باقی می‌ماند، و آن هم اینکه آدمخوار ما دچار کم‌اشتهایی عصبی مزمن است که گاهی به بی‌اشتهایی کامل منتهی می‌شود. بنابراین به نظر می‌رسد که صلاح بر این باشد که فعلا او را مدتی در بیمارستان روانی بستری کرد. 
......................................

 باید مارمولک‌خواری کرد؟  

اخیرا از بس گرسنگی به آدمخوار تنهای ما فشار آورده بود،‌ سعی کرد مارمولکی لاغر و مردنی را که در آن حوالی می‌پلکید، ببلعد، اما تنها توانست دم او را قطع کند و بخورد. البته روز بعد دم مارمولک ظاهر شده بود.  شاید  بهتر باشد او در نوع رژیم غذایی خود تجدید نظر کند و مارمولک‌خوار شود.
......................................

 راه حل خونخواری است؟

آدمخوار تنهای ما پس از کلی فکر کردن عزمش را چزم کرد که به خونخواری روی آورد و به عبارت صحیح‌تر خون‌آشام شود.  با توجه به این که او در این رشته مبتدی بود، در قدم اول آشامیدن خون یک گربه سیاه  را امتحان کرد.  

توجه داشته باشید که خون‌آشام‌ها به شدت از گربه‌ها به خصوص گربه‌های سیاه می‌ترسند و اصولا نزدیک آنها نمی‌شوند و تازه خود گربه‌های سیاه هم سوابق ممتدی در فن خون‌آشامی دارند! امان از این خون‌آشام‌های آماتور! 

به هر حال  همانطور که گفتیم آدمخوار/خونخوار تنهای ما پس از جستجوی بسیار به کمین یک  توله گربه سیاه نشست، و در یک فرصت مناسب بغلش کرد و دندان‌های نیش خون‌آشامی‌ را - که از یک فروشگاه معتبر خریده یود و دارای سیستم ضدعفونی‌‌‌کننده کارآمدی بودند-  به درون شاهرگ گردن او فرو برد و با شتاب  بسیار شروع به مکیدن خون کرد.  

اما متاسفانه به علت اسیدی بودن شدید خون گربه، به محض بلعیدن اولین قطرات خون،‌ معده  آدمخوار بیچاره ما شروع به خونریزی کرد و مقادیر زیادی خون بالا آورد، و بعد نقش زمین شد.  توله گربه سیاه کذایی هم در حالیکه دندان‌های تیزش را به علامت استهزا نشان می‌داد، دم‌جنبان دور شد.  

آدمخوار تنهای ما فعلا برای درمان کمخونی، قرص آهن می‌خورد.

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

اسب کهر را بنگر


داشتم کانال‌گردی ماهواره‌ای می‌کردم، نمی‌دانم کدام شبکه فارسی‌زبان بود که داشت، فیلم "اسب کهر را بنگر" اثر فرد زینه‌من را پخش می‌کرد، و به یاد سینما دیاموند مشهد افتادم، و وقتی که گریگوری پک (مانوئل آرتیگز) و آن دخترک آخرین نگاه را به هم می‌کردند، و مانوئل می‌رفت که بمیرد و برنگرد.
و البته عصر "سینه‌فیلی" را هم که می‌گویند تمام شده است.

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

جان آپدایک درگدشت


جان آپدایک در 76 سالگی در آسایشگاهی به علت سرطان ریه درگذشت.

به غیر از رمان‌های چهارگانه "ربیت "که اینجور که می‌گویند خواندنش ارزش دارد- البته من تنها اندکی از جلد اول را خواندم و ادامه ندادم- بنا به اقوال داستان‌های کوتاهش هم جذاب است؛ و چنددتاییش به هم فارسی ترجمه شده است. یکی دوتاشان را که من خواندم، خیلی لذت بردم؛ شابد به این خاطر که از داستان‌های شهری خوشم می‌آید.

[داستان "زنان آسیب‌پذیر" او را می‌توانید در کتاب "روزی، روزگاری، دیروز" با ترجمه لیلا نصیری‌ها بخوانید]

جدا از همه اینها چیزی که من توصیه می‌کنم، گزارشی است که آپدایک در مجله نیویورکر از واقعه 11 سپتامبر در نیویورک می‌دهد.

و البته اگر حوصله دارید، رثائیه نیویورکر برای او را بخوانید که از نویسندگان دائم این مجله بود.

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

زوج آزاد/ داریو فو و فرانکا رامه

نمایشنامه زوج آزاد The Open Couple که داریو فو آن را با همکاری همسرش، فرانکا رامه نوشته است، به زبان طنزبه وضعیت زنان در جامعه‌ ایتالیا می‌پردازد، جامعه‌ای که هم نظام اجتماعی که زنان در آن زندگی می‌‌کنند، و هم ایدئولوژی غالب آن را مردان تعیین می‌کنند.


این نمایشنامه برای اولین بار در سی‌ام نوامبر 1983 در Teatro communale di Monfalcone در شهر تِریست، ایتالیا با بازی فرانکا رامه و نیکولا دِ بواُنو و کارگردانی داریو فو اجرا شد.


این هم چند خطی از این نمایشنامه خنده‌دار و تامل‌‌برانگیز و به فاصله‌گذاری برشتی هم که توجه دارید:


فضای داخلی یک آپارتمان یک مرد در سنین چهل دارد به در دستشویی می‌زند. صورتش با یک نور موضعی روشن می‌شود.

مرد: آنتونیا، احمق نشو. بیا بیرون. یه چیزی بگو. چیکار داری می‌‌کنی؟ گوش کن- ممکنه حق با تو باشه، تقصیر من بود- ولی لطفا بیا بیرون. در رو باز کن.

درباره مشکلمون حرف می‌زنیم- قبوله؟ یا عیسای مسیح، چرا هر چیزی رو به تراژدی تبدیل می‌کنی؟ نمی‌شه مثل آدمای منطقی در مورد مشکلمون به توافق برسیم؟ (از سوراخ کلید نگاه می‌کند) نقشه‌ات چیه؟ تو دیوونه‌ای و اصلا اهمیت نمی‌دی- مشکل تو اینه.

یک زن در کنار صحنه پدیدار می‌شود. او هم روشن می‌شود. بقیه صحنه در تاریکی است.


زن: زن دیوونه بی‌عاطفه‌ای که اونجاست – در واقع توی دستشویی است- منم. آن شخص دیگر، مردی که سر من هوار می‌کشد و التماس می‌کند که کار احمقانه‌ای نکنم – شوهر من است.

مرد: (به صحبت کردن ادامه می‌دهد، گویی که زن درون دستشویی است) آنتونیا لطفا بیا بیرون.

زن: من دارم کلی قرص می‌خورم، موگادون، اوپتالیدون، فمیدول، ورونال، سیبالجینا، چهارتا شیاف نیسیدین تری‌تِیت- همه‌ا‌ش را از هم راه دهان.

زن: شوهرم قبلا یک آمبولانس خبر کرده، اونا در رو می‌شکنن.

مرد: تیم کمک‌‌های اولیه هم تو راهه. اونا در رو از پاشنه درمیارن. یاعیسای مسیج - این سومین باره.

زن: چیزی که در درمان‌ اورژانس نمی‌توانم تحمل کنم؛ خالی کردن و شستشوی معده آدمه. اون لوله لعنتی از گلوتون پایین می‌ره- و بعد حالت منگیی که برای روزها درش هستی و نگاهای عذاب‌آوری که هر کی بهت میندازه. گفتن این حرفای ابلهانه مبهم – فقط برای اینکه چیزی گفته بشه. و بعد البته اونا منو وادار می‌کنن که برم پیش روانشناس- ببحشید روانکاو.

یه کثافت که اونجا می‌شینه و در حالیکه پیپ توی دهنشه، دو ساعت بدون یک کلمه حرف زدن به آدم زل میزنه، و بعد یکدفعه میگه: "لطفا، گریه گن، گریه کن!"

مرد: آنتونیا، یه چیزی بگو، حداقل یه آه و ناله‌ای بکن. تا دست کم بفهمم در چه "استیجی" هستی. دارم می‌میرم‌‌‌ها، دیگه منو نمی‌بینی‌ها (خم می‌شود و از میان سوراخ کلید دزدانه نگاه می‌کند).

زن: در حقیفت این اولین باری نیست که خواستم بمیرم.

مرد: آنتونیا! قرص‌های زرد رو نخوری‌ها. اونا مال ٱسم من هستن.

زن: یه دفعه دیگه، سعی کردم از پنجره بیرون بپرم. درست موقعی که داشتم، دورخیز می‌کردم، من رو گرفت (زن به روی لبه پنجره‌ای می‌‌پرد که به روی صحنه آورده شده است .مرد قوزک پایش را می‌گیرد. چراغ‌ها با حداکثر شدت روشن می‌شوند)

مرد: لطفا بیا پایین، بله حق با توست – من یک پدرسوخته هستم، ولی بهت قول میدم این آخرین باری باشه که تو رو توی همچین موقعیتی قرار میدم.

زن: فکر میکنی بهت محل سگ می‌ذارم؛ نمی‌تونی بفهمی که به روابط نامشروعت، و معشوقه‌های ابلهت علاقه ندارم؟

مرد: منظورت اینه که اگه اونا باهوش بودن- خیلی اهمیت نمی‌دادی؟ بذار در این مورد روی زمین صحبت کنیم. بیا پایین.

زن: گور پدرت. می‌خام بپرم.

مرد: نه.

زن: بله!

مرد: اول من قوزک پات رو می‌شکنم.

زن:‌ آخ! (از پنجره پایین می‌آید. شوهرش به او یک چوب زبر بغل می‌دهد).

زن: (خطاب به تماشاگران) و اون واقعا قوزک پام رو شکست، این کودن.

یک ماه پام تو گچ بود! و همه ازم می‌پرسیدند: "داشتی اسکی می‌کردی؟" خدایا چقدر عصبانی بودم. (در حالیکه می‌‌لنگد، چوب زیر بغل را کنار می‌گذارد، و از کشوی میز یا قطعه دیگر مبلمان، اسلحه‌ای بیرون می‌‌آورد).

زن: دفعه دیگر سعی کردم خودم رو با تیر بزنم -

مرد: نه، لعنتی، وایسا! (مرد حرکتی می‌کند تا جلوی زن را بگیرد)، این اسلحه جواز نداره، میخای بازداشت بشم.

زن: (زن با تماشاگران صحبت می‌کند، گویی که درگبر این عمل نیست) همیشه دلیل اینکه میخاستم بمیرم، یک چیز بود. اون دیگه من رو دوست نداشت. و هر بار که از آخرین رابطه نامشروع شوهرم خبردار می‌شدم. مصیبت به بار مبومد...

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

300 به مثابه هنر فاشیستی/ مارک والن

اکران فیلم سینمایی 300 باعث بروز بحث‌های بسیاری درباره محتوای تاریخی آن یا ارتباطش با منازعات کنونی در جهان شد، برادران وارنر شرکت سازنده فیلم آن را تخیلی و صرفا مایه سرگرمی شمرد، اما مارک والن عقیده دیگری دارد:



گرایش معینی از هنر معاصر، زیبایی‌شناسی و تصاویر عامه‌پسند کمیک استریپ آمریکایی را دست مایه خود کرده یا از آن الهام گرفته است- البته آدم به یاد جنبش پاپ آرت و هنرمندان تاثیرگذاری چون Rauschenberg و Lichtenstein می‌افتد.

BLAM - Roy Lichtenstein, 1962. Oil on canvas, 68 x 80 inches

کمیک استریپ‌ها بر سینمای آمریکا نیز تاثیر گذاشته‌اند، گرایشی که من اصلا به آن علاقه‌ای ندارم؛ و آخرین کمیک استریپی که از آن اقتباس سینمایی شده 300 است. علیرغم جار و جنجال‌ها در مورد جلوه‌های بصری خیره‌کننده، 300 بیانگر چیزی جز آن نیست که کفگیر سینمای آمریکا به ته دیگ خورده است.

فیلم که بر اساس کمیک استریپی از فرانک میلر است درباره 300 سرباز اسپارتی است که در برابر سپاه یک میلیون نفری ایرانیان در گذرگاه باریکی در جریان "نبرد ترموپیل" در 480 قبل از میلاد مقاومت می‌کنند.
کارگردان فیلم زک اسنایدر کاری به کار تاریخ ندارد و همه فکر و ذکرش تنظیم مدرنی است از این ماجرا که مطابق میلیتاریسمی باشد که اکنون بسیاری از آمریکاییان آن را پذیرفته‌اند.
همانطور که می‌توانید تصور کنید فیلم 300 اسپارتی‌ها‌ به صورت قهرمانانی دلاور به تصویر می‌کشد که در دفاع از نخستین دموکراسی همه هستی‌شان را فدا می‌کنند- واضح است که هدف آن است که تماشاگران با سربازان اسپارت همذات‌پنداری کنند. اما خطر چنین قرائت‌های ساده‌انگارانه‌ای از تاریخ این است که اسپارت، جدا از آنکه جامعه‌ای باشد که ارزش همچشمی کردن را داشته باشد، بیش از هر چیز یک دولت میلیتاریستی بود.

اینکه نشریات یونان 300 را به عنوان دروغپردازی در مورد تاریخ ملتشان به باد حمله گرفتند، نباید باعث تعجب شود.

اما چرا ما آمریکاییان باید از آنچه یونانیان باید درباره تاریخشان بگویند، خودمان را به زحمت بیندازیم، هنگامی که همه چیزی که مورد نیازمان هست را می‌توانیم از یک کمیک استریپ‌ساز دست‌راستی دچار بیگانه‌هراسی، می‌توانیم بیاموزیم که در النی مریلند متولد شده است.

جا دارد برخی از چیزهایی را که فرانک میلر در کنوانسیون کتاب‌های کمیک استریپ WonderCon در سانفرانسیسکو در سال 2006 گفت تکرار کنیم، چرا که ‌پس‌زمینه لازم برای درک فیلم 300 را فراهم می‌کند.

میلر اظهار کرد که در کمیک استریپ بعدی‌اش، "ترور مقدس، بتمن!" "مبارز نقابدار" را به جنگ شبکه ترور القاعده خواهد فرستاد.
میلر جدا از آنکه قول داد " بتمن پدر القاعده را در خواهد آورد"، این چنین درباره کمیک استریپ آینده‌اش سخن گفت:‌"اگر نخواهیم خیلی مته به خشخاش بگذاریم- این کتاب یک قطعه پروپاگاندا است. به نظر من احمقانه است بتمن را به تعقیب ریدلر بفرستیم، در حالیکه القاعده جلوی رویمان است."

میلر ادامه می‌دهد:"آرزو می کنم سرگرمی‌سازان عصر ما شجاعت و دقت‌نظر آنانی را داشتند که در برابر هیتلر ایستادند." ظاهرا میلر معتقد است که دقیقا چنین سرگرمی‌سازی است.

300، رویای تب جنگ افروخته با تستوسترون است که نمایشی بی‌وقفه و درنده‌خویانه از دل و روده بیرون ریختن،پ پاشیدن خون و قطع شدن سرها را ارائه می‌دهد- و برخی از منتقدان متاسفانه این خشونت هراس‌آور را نوعی کورئوگرافی یا استیلیزاسیون دانسته‌اند.
این کشتار خستگی‌ناپذیر در 300 به هیچ حس مسئولیت اخلاقی یا شفقتی مربوط نمی‌شود- اینها صرفا کاری هستند که "مردان واقعی" ‌انجام می‌دهند.

300 در مقایسه با "پرچم‌های پدران ما" - تامل خردمندانه‌ کلینت ایستوود درباره قربانی‌‌های اصیل و سبعیت‌های جنگ- احلام یک جنگ‌طلب علنی است.
هنگامی که لئونیداس، شاه اسپارت، با فریاد "به خاطر آزادی" سپاهش را در جنگ هدایت می‌کند، این کلمات به قصد تاثیری پروپاگاندیستی بر مخاطبان است. واضح است که 300 تمثیلی وقیحانه برای جنگ امریکا در عراق و آماده شدن برای جنگ با ایران است.
اینکه چند نفر از منتقدان اشاره کرده‌اند که 300 فیلمی "اروتیک" است نیز جای توجه دارد.
سوزان سانتگ در مقاله‌ای سال 1975 درباره زیبایی‌شناسی فاشیستی با عنوان "فاشیسم فریبنده" اظهار کرده بود که هنر فاشیستی:"هم هیز است و هم آرمانی‌کننده. یک زیبایی‌شناسی یوتوپیایی (کمال جسمی؛ هویت به عنوان یک مفروض زیست‌شناختی) که اروتیسیسمی آرمانی را دلالت می‌کند:سکسوالیته به جاذبه رهبران و اشتیاق پیروان تبدیل می‌شود.آرمان فاشیستی این است که انرژی جنسی را به "نیرویی" روحانی به نفع جامعه بدل کند."

سانتگ در ادامه یادآوری می‌کند که فاشیسم:" طرفدار آرمان یا بهتر بگوییم آرمان‌هایی است که تا امروز هم تحت عناوین دیگر ادامه می‌یابند: آرمان زندگی به مثابه هنر، کیش زیبایی، فتیشیسم شجاعت، انحلالِ ازخودبیگانگی در احساسات جذبه‌آمیز جماعت؛ انکار عقل، خانواده انسان (تحت پدری رهبران)"- همه این‌ها در 300 به ابعادی بزرگتر از زندگی واقعی می رسند.

به دنبال سخنرانی جرج دبلیو بوش در جلسه مشترک مجلس نمایندگان و سنای آمریکا National Public Radio در برنامه‌ای به نام "نویسندگان و هنرمندان نطق رئیس جمهور را توصیف می کنند"، میزبان افراد متعددی بود که به آنها فرصت ارائه ارزیابی‌هایشان از موضوعات ملی را می داد- فرانک میلر یکی از این میهمانان بود.

میلر ضمن آنکه تاکید داشت عراق علیه آمریکا اعلام جنگ داده بود- ادعایی که حتی جرج بوش هم مطرح نکرده بود- نطق آتشین فناتیکی را بر ضد "دیگریِ" بی نام و نشانی ایراد کرد که توقع داشت نیروهای نظامی آمریکا از بین ببرنند:

"به دلایلی به نظر می‌رسد که هیچکس از کسانی که ما در برابرشان ایستاده‌ایم و بربریت قرن ششمی که در واقع آنها نمایندگی می‌کنند، سخنی نمی‌گوید.این افراد سر مردم را با اره بریدند. آنها زنان را به بردگی می‌کشند، دخترانشان را ختنه می‌کنند، آنها بر اساس هیچ هنجار فرهنگی که برای ما قابل درک باشد، عمل نمی‌کنند."

"من دارم پشت میکروفونی صحبت می‌کنم که هرگز نمی‌توانست محصول فرهنگ آنها باشد، اما من در شهری زندگی می‌کنم که سه‌هزار نفر از همسایگانم به وسیله دزدان هواپیماهایی- که آنها هرگز نمی‌توانسته‌اند بسازند- کشته شدند."

"آنها" دشمنان سرسخت ما هستند، اما حقیقت، عدالت و شیوه آمریکایی جهان "این مردمان" را آزاد خواهد کرد.

اکنون معنای واقعی آن جمله وطن‌پرستانه دو‌‌آتشه توصیف‌کننده فیلم 300 را با وضوح درمی یابیم: "آماده افتخار باش!".
.......................................................
مارک والن گرافیست، نقاش و بلاگر آمریکایی است که وب‌سایت
Art for a Change را اداره می‌کند.