۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

صداها / واسیلی کاندینسکی/ بهزاد نجفیان


کاندینسکی ذر سلب 1912 در مونیخ مجموعه ای به نام "صداها" را چاپ کرد که به پدر و مادرش تقدیم کرده بود.

اکثر آثار این مجموعه متون شعرگونه‌ای هستند که برای هر کدام آنها نیز تصویری در نظر گرفته بود و اکثرا با چاپ با تکنیک حکاکی روی چوب.

میز
میز بلندی بود
اوه، یک میز بلند بلند.
در دو سوی این میز،
مردمانِ مردمانِ مردمانِ مردمانِ بسیار بسیار بسیاری
نشسته بودند.
اوه، چه طولانی،‌ طولانی بود
ردیف این مردمان نشسته بر سر این میز بلند بلند.
..............................................................
این نوشته در کتاب تصویری ندارد.

تکشاخ در باغ / جیمز تربر


جیمز تربر، طنزنویس و هنرمند ٱمریکایی در کلمبوس اوهایو به دنیا آمد. او در دهه 1920 شروع به انتشار طرح‌ها، داستان‌ها و کاریکاتورهای طنزآمیزی کرد که اغلب آنها در مجله نیویورکر به چاپ رسیدند.
آثار او در مچلدهای متعددی جمع‌آوری شده است، از جمله "جغد در اتاق زیرشیروانی" (1931)، "سگ‌ماهی در اتاق خواب" (1932)، و "قصه‌های عصر ما" (1940) که نسخه مدرن حکایت‌های ازوپ است. داستان "تکشاخ در باغ" از همین مجموعه است.

روزی در صبحی آفتابی، مردی که در ایوان خانه‌اش نشسته بود و صبحانه‌اش را می‌‌خورد، وقتی سرش را از روی تخم‌مرغ عسلی همزده‌اش بالا آورد، تکشاخ سفیدی ررا با شاخ طلایی دید که به آرامی مشغول چربدن در میان گل‌های سرخ باغچه خانه بود. مرذ برخاست و به اتاق خواب زنش، که او هنوز در آن خوابیده بود، رفت، و او را بیدارکرد و گفت: "یک تکشاخ توی باغ داره گل‌های سرخ رو می‌‌خوره."

زنش با دلخوری چشم‌هایش را باز کرد و گفت: "تکشاخ حیوونی افسانه‌ایه" و به او پشت کرد.

مرد به آرامی از پله‌ها پایین آمد و رفت داخل باغ. تکشاخ هنوز در آنجا بود؛ جانور حالا میان لاله‌ها می‌چرید. مرد گفت: "آی تکشاخ" و گل سوسنی را چید و به تکشاخ داد. حیوان مشتاقانه گل را خورد. مرد با دلگرمی بسیار از این که تکشاخی در باغش بود، رفت به طبقه بالا و دوباره زنش را بیدار کرد. مرد گفت: "تکشاخ یک گل سوسن رو خورد." زنش در تختخواب نشست و با سردی به او خیره شد و گفت:‌"تو خُلی، باید تو رو به دارالمجانین فرستاد." مرد که هیچ وقت ار کلماتی مثل "خُل" و "دارالمجانین" خوشش نمی‌آمد و به خصوص در صبحی آفتابی، وقتی تکشاخی درباغ بود،‌انتظار شنیدشان را نداشت، لحظه‌ای فکر کرد و گفت : "تا ببینیم."

مرد به سمت در رفت و به زنش گفت: "اون یک شاخ طلایی وسط پیشونیش داره." بعد مرد برگشت به باغ تا تکشاخ را تماشا کند؛ اما تکشاخ رفته بود، مرد وسط گل‌های سرخ نشست و به خواب رفت.

زن، به محض آنکه شوهرش از خانه بیرون رفت، با سرعت تمام از جایش بلند شد و لباس پوشید. خیلی هیجان‌زده بود و چشم‌هاش از شادی برق می‌زد. اول تلفن پلیس را گرفت و بعد به یک روانپزشک زنگ زد؛ به آنها گفت که فوری به خانه‌‌اش بیایند و کت مهارکننده دیوانگان را با هم با خود بیاورند.

وفتی پلیس‌ها و روانپزشک رسیدند، روی صندلی‌ها نشستند و با علاقه به او زل زدند. زن گفت: "شوهرم، امروز صبح یک تکشاخ دیده." پلیس‌ها به روانپزشک نگاه کردند و روانپزشک به پلیس‌ها نگاه کرد. زن گفت: "بهم گفت که حیوون یه گل سوسن رو خورده." روانپزشک به پلیس‌ها نگاه کرد و پلیس‌ها به روانپزشک نگاه کردند. زن گفت: "شوهرم بهم گفت که حیوون یه شاخ طلایی وسط پیشونیش داره." پلیس‌ها با اشاره موقرانه روانپزشک، از روی صندلی‌های‌شان پریدند و زن را گرفتند. با زحمت بسیار مهارش کردند، چون زن خیلی تقلا می‌‌کرد، اما بالاخره مهارش کردند. درست در وقتی که پلیس‌ها کت مهارکننده را به زن پوشاندند، شوهر به درون خانه بازگشت. پلیس‌‌ها پرسیدند: "شما به زنتون گفتین که یک تکشاخ دیدین؟"

مرد گفت: "البته که نه، تکشاخ یک حیوون افسانه‌ایه." روانپزشک گفت: "می‌خواستم مطمئن یشم، ببریدش، متاسفم آقا، اما زن شما دیوونه‌اس و مغزش در حد یک گنجشکه."

به این ترتیب، آنها زن را که دشنام می‌داد و جیغ می‌‌‌‌‌کشید، با خود بردند، و در تیمارستان بستریش کردند، و مرد از آن پس به خوبی و خوشی زندگی کرد.

نتیجه اخلاقی: خُل‌ها را آخر پاییز می‌شمرند.
.............................................
این هم یکی دیگر از حکایت‌های این مجموعه، گرگ پشت در، با ترجمه مهشید امیرشاهی

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

همیشه به آنچه می‌خواهی نمی‌توانی برسی / رولینگ استونز



ترانه "You Can't Always Get What You Want" از رولینگ استونز در

اجرای اصلی سال 1968 به همراه گروه کر باخ لندن، با مضامین مورد توچه چوانان دهه شصت میلادی در غرب: عشق، سیاست و مواد مخدر.

۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

میعادگاه / رابرت جانسون


رابرت جانسون اسطوره موسیقی بلوز و نرانه Crossroads در
اجرایی که در سال 1936 صبط شد.
و سالها بعد اجرای اریک کلاپتون.
و البته اگر به بلوز غلاقه دارید، بد نیست این فیلم به همین نام را هم ببینید.

آیا می‌توان بیمار بود و خوشحال بود؟ / هاوی کارل





 هاوی کارل، مدرس فلسفه، درباره نظریه‌ها به بحث می‌پرداخت. اما مجبور شد نظریه را به مرحله عمل درآورد:

زندگی من از 10 آوریل 2006 به کلی تغییر کرد. پدرم که دکتر پزشکی است، پس از این که  به طور فزاینده‌ای دچار تنگ‌نفس می‌شدم، انجام سی‌تی‌اسکنی را برایم ترتیب داد؛ در همان روز نتیجه آن را به من اطلاع دادند.

به من گفتند که  دچار LAM (لنفوآنژیولیومیوماتوزیس) هستم، یک بیماری نادر ریوی که درمان ثابت‌شده‌ای ندارد.
تشخیص این بیماری در میانه یک زندگی فوق‌العاده عالی برای من رخ داد: PhDام را گرفته بودم، یک پست تدریس موقتی داشتم، و برای مدتی تدریس به استرالیا رفته بودم. با مردی فوق‌العاده‌ای آشنا شده بودم و قصد داشتیم که زندگی خانوادگی را با هم آغاز کنیم.یک زن فعال 35 ساله بودم که هر روز ورزش می‌کردم، و خوشحال بودم.

بنابراین هنگامی که با تشخیص این بیماری زندگی‌ام به طوری سبعانه تحت تاثیر قرار گرفت، احساس سردرگمی و ترس کردم. بعد احساس تلخی و خشم به دنبال آمد. پرسیدم "چرا من؟" و در مورد مسیرهای متفاوت وقایعی خیالپردازی کردم که در آنها مشکلات تنفسی من با عارضه‌ای درمان‌‌پذیر توضیح داده می‌شد.

 به طور فزاینده‌ای از چیزهایی آگاه می‌شدم که کاری درمقابل آنها نمی‌توانستم کاری انجام دهم- و چیزهایی که هرگز نمی‌خواستم بدانم.با این وجود، در زمان تشخیص بیماری، داشتم به عنوان مدرس فلسفه در دانشگاه کار می‌کردم،‌ و در نهایت شگفتی، دریافتم که تعلیماتم به عنوان فیلسوف منابع و نوشته‌های فراوانی را برای کمک گرفتن در اختیارم می‌گذارد.

گرچه  درباره متافیزیک مرگ پیش از این نوشته‌ام ( و یک کتاب من با نام "مرگ در فروید و هایدگر" منتشر شده است)، تعویض نظریه با عمل بسیار سخت است.

ناگهان دیگر نه با موضوعات متافیزیکی انتزاعی ، بلکه با زندگیم، آینده‌ام و بدنم سروکار داشتم.

آیا می‌توان بیمار بود و خوشحال بود؟ این پرسش به سرعت به محور زندگیم به عنوان یک زن بیمار بدل شد. از آنجایی که بیماری من هیچ چشم‌انداز فوری برای علاج ندارد. من مجبورم با آن زندگی کنم. به علاوه می‌خواستم خوب با آن زندگی کنم. در اینجا بود که پای فلسفه به میان آمد.

فیلسوفان به طور سنتی با پرسش‌های وجودی (اگزیستانسیل) اشتغال خاطر داشته‌اند.

فیلسوف فرانسوی، مونتنی، در جستارش با نام "فیلسوفی‌کردن آموختن چگونه مردن است" نوشت: "همه خرد و برهان در جهان‌ به یک نتیجه‌ ختم می‌شوند، این که به ما بیاموزند  از مرگ نترسیم." به نظر او  تنها به این خاطر است که ما خردمند نمی‌شویم. به بیان دیگر خرد باید به ما در تلاش‌مان برای خوش و شادمان بودن یاری رساند. فلسفه یک کمک‌کار است، مجموعه‌ای است از مهارت‌ها.

این امر در نوشته‌های فیلسوف باستانی، اپیکور، هم که فلسفه را نوعی داروی روح، شکلی از درمان با کلمات، می‌دانست، آشکار است.

او یکی از سخت‌ترین چالش‌ها در زندگی انسان‌ را در نظر گرفت: دیدگاه ما به مرگ. گرچه ما نمی‌توانیم از مرگ یا بیماری پرهیز کنیم، می‌توانیم شیوه اندیشیدن‌مان را درباره آنها تغییر دهیم.

اپیکور پرورش دادن حسی از خوشی را پیشنهاد می‌کرد که مستقل از سلامت بدنی ماست. او با اشاره به زندگی ساده‌ای که طرفدار آن بود، می‌گفت: "به دست آوردن آنچه خوب است، آسان است. و تاب آوردن در برابر آنچه ترسناک است، راحت."

البته چنین کاری بسیار سخت است‌، و در واقع برخی اوقات ناممکن. اما از نظر اپیکور، نکته این بود که هر لحظه را متعادل نگه داشت. لحظه‌ای آکنده از درد جسمی ممکن است با به یادآوردن وقایع شادمانه تخفیف یابد.

خود اپیکور، از قرار معلوم، دچار دردهای شدید ناشی از سنگ‌های کلیه بوده است. اما با آرامش با کمک یک گیلاس شراب و همراهی دوستانش این درد شدید را با آرامش تحمل می‌کرد.

 امروزه راه‌های موثری برای کنترل درد وجود دارد،‌اما درد عاطفی،‌ را  می‌توان با چیزهای خوب نیز تخفیف داد. زجری که گاهی احساس می‌کنم در این باره است که چقدر زندگیم به طور وحشتناکی خراب شد، یا برایم دردناک بود که دوستانم از من کناره می‌گرفتند، زیرا "نمی‌دانستند چه بگویند".

من آموختم که این درد عاطفی را با شادمان شدن با لذت‌های کوچک تسکین دهم.

این آموختن یک شبه اتفاق نیفتاد. ماه‌های بسیاری طول کشید تا به به تامل بپردازم و مکالماتی طولانی با یک دوست نزدیک، که او هم LAM داشت، انجام دهم، تا بالاخره یاد بگیرم با بیماری‌ام زندگی کنم.

اما نهایتا دریافتم که زمان بیش از آن گرانبهاست که آن را بر سر دلواپسی در مورد یک آینه بغل شکسته یا نزاع در سر کار تلف کنم. من آموختم میان چیزهای واقعا بد (زوال در کارکرد ریه) از چیزهای غیرمهم (چین و چروک) فرق بگذارم.

یک جنبه مهم دیگر که بوسیله بیماری تحت‌تاثیر قرار می‌گیرد، نگرش ما نسبت به زمان است. دیگر در آینده،‌ چشم‌‌انداز چندین دهه دیگر زندگی، وجود ندارد، و مرگ مفهومی انتزاعی و دور نیست.

یکی از پرسش‌هایی که بیش از همه برایم برخورنده بود،‌ این بود: "خوب، چند وقت دیگر زنده می‌مانی؟"، و از بی‌پردگی این پرسش مبهوت می‌شدم - همچنین از نیاز  به دانستن این موضوع گیج می‌شدم.

در هر حال، افراد بیمار می‌گویند که نگرش‌شان نسبت به زمان تغییر می‌کند. حالا وقتی با سگم قدم می‌زنم، اغلب می‌ایستم،‌ و به خودم یادآوری می‌کنم که به اطراف بنگرم و یک لحظه نادر آفتابی را تحسین کنم. اپیکور پیشنهاد می‌کند که  زندگی کردن در لحظه کنونی را بیاموزیم، ایده‌ای که در این گفته گوته پژواک می‌یابد: "احساس شکوهمند اکنون". از آنجایی که  کنترلی بر آنچه قبلا اتفاق افتاده است، و نیز کنترل چندانی هم بر وقایع آینده نداریم، باید در چارچوب بخشی از زمان حال را قرار گیریم که تحت تاثیر این دو قرار نمی‌گیرد.

به زبان عملی، دیگر پول پس‌انداز نمی‌کنم. ریختن پول بیشتر به حساب بازنشستگی‌ام را متوقف کردم. هنگامی که می‌‌خواستم کاری را انجام دهم، دیگر شتابزده نبودم یا در مورد صرف کردن وقت یا پول احساس گناه نمی‌کردم. دلیلی برای صرفه‌جویی برای روز مبادا وجود ندارد. و این وضع به طور شگفت‌آوری انسان را برای زندگی کردن در اکنون،‌ رها می‌کند، رها از برنامه‌ریزی، ساختن یک آینده، یا نقشه کشیدن.

من بیش از همه سپاسگزار خوش‌بینی و حمایت راسخ همسرم هستم. هنگامی که بیماریم تشخیص داده شد، او چیزی گفت که از آن پس با ما باقی ماند: این وضع یک مصیبت نیست، یک مانع است. و با صبر، حمایت و عشق بود که ما توانستیم زندگی شادمانه‌ای را با هم به وجود آوریم.

البته حقیقت دارد که برای افرادی که که برای مدتی طولانی دچار بیماری مزمن هستند، ممکن است لحظات راحتی هم وجود داشته باشد. زمانی که بیماری من،‌هشت ماه پس از تشخیص، پایدار شد، توانستم اغلب فعالیت‌هایی را که قبلا از آنها لذت می‌بردم، تجدید کنم. و زندگی ثمربخشی را ادامه دهم. من به طور تمام وقت کار می‌کنم، دوستانم را می‌بینم، به پیاده‌روی می‌روم. فقط هر کاری را آهسته‌‌تر انجام می‌دهم و مسافرت برایم مشکل‌تر شده است.

من نمی‌توانم واقعیت را تغییر دهم. بیماری من باقی خواهد ماند.اما می‌توانم از جنبه‌های خوشایند زندگیم مانند همراهی همسرم لذت ببرم. پروردن حس خوشی یک فرآیند مداومِ آموختن پذیرش محدودیت‌هاست.

این وضعیتی ذهنی است که با آن می‌توانیم به جریان مداوم زندگی پاسخ دهیم، نه دستاوردی که یک بار و برای همیشه به آن دست یابیم.

من آموختم که چرخه‌های مخرب فکر، مانند به تصور در آوردن اینکه زندگی‌های دیگران چقدر لذت‌بخش است،‌ را متوقف کنم. می‌توان زندگی خوبی بدون سلامت جسمی داشت. می‌توان در محدوده‌های بیماری شکوفا بود. و به اعتقاد من، فلسفه ابزارهای دست یافتن به چنین اهدافی را در اختیار می‌گذارد.

و بنابراین، من به راندن دوچرخه برقی‌ام برای رسیدن به سر کار، رفتن به کلاس یوگا، و پیاده‌‌‌روی با سگم ادامه می‌دهم. من به زندگی ادامه می‌دهم. گاهی بیماری‌ام زندگی را سخت می‌کند- اغلب میزان تسلط من بر زمان و مکان را به کمتر از حدی که می‌خواهم، کاهش می‌دهد. اما بیماری توانایی حقیقتا خوشحال بودن در لحظه کنونی، در اینجا و اکنون بودن را به من داده است.

Daily Telegraph

۱۳۸۷ دی ۲۶, پنجشنبه

راهنمای اتواستاپ‌زن در کهکشان / داگلاس آدامز

داگلاس آدامز

در اعماق پرت و نامکشوف انتهای نامتعارف بازوی مارپیچی غریی کهکشان،‌ خورشید زردرنگ فراموش‌شده‌ای وجود دارد.

در فاصله حدود 92 میلیون مایلی این خورشید، سیاره کوچک آبی- سبز بی‌مقداری می‌چرخد که اشکال حیاتی از تبار میمون آن به طرزی بهت‌آور آنقدر بدوی‌اند که هنوز فکر می‌کنند ساعت مچی کامپیوتری ایده‌ای است بسیار بدیع.

این سیاره مشکلی دارد- یا بهتر بگوییم داشت - مشکل این بود که اکثر ساکنان آن در اغلب اوقات ناراحت بودند. راه‌حل‌های زیادی برای راه حل این مشکل پیشنهاد شده بود، اما اغلب این راه‌حل‌ها عمدتا به جابجایی کاغذهای کوچک سبزرنگی مرتبط بودند، ‌امری که غریب به نظر می‌رسد، زیرا در مجموع این کاغذ‌های کوچک سبزرنگ نبودند که دچار ناراحتی بودند.

و بنابراین مشکل ادامه یافت؛ خیلی‌ از آدم‌ها وضع متوسطی داشتند، اما اغلب‌شان بدبخت بودند، حتی آنهایی که ساعت مچی کامپیوتری داشتند.
بسیاری از این موجودات روز به روز بیشتر طرفدار این عقیده می‌شدند که از پایین‌آمدن از درختان از اول کار اشتباهی بوده است. و برخی می‌گفتند حتی بالا رفتن از درختان هم حرکت غلطی بوده است‌ و اصولا هیچ موجودی نباید اقیانوس‌ها را ترک می‌کرد.

و آنگاه دوشنبه‌ای، تقریبا دو هزار سال پس از آنکه مردی را بر درخت مصلوب کرده بودند،‌ چون که گفته بود: "چقدر عالی می‌شد که برای تغییر، با مردم به خوبی رفتار کرد"، دختری در کافه کوچکی در "ریکمانس‌ورث" نشسته بود، ناگهان فهمید که این همه مدت کجای کار اشتباه بود است و نهایتا کشف کرد که چگون می‌توان جهان را به مکانی خوب و لذتبخش بدل کرد. این دفعه حق با او بود، راه‌حلش درست بود و لازم نبود که هیچکس را به هیچ‌ چیز مصلوب کرد. اما متاسفانه پیش از آنکه به تلفنی برسد و موضوع را به کسی بگوید، مصیبت بسیار ابلهانه‌‌ای رخ داد، و این ایده برای همیشه از دست رفت.

داستان ما داستان این دختر نیست.

بلکه داستان آن مصیبت ابلهانه و برخی پیامدهایش است.

داستان ما همچنین داستان یک کتاب است، - کتابی به نام "راهنمای اتواستاپ‌زن در کهکشان"- کتابی غیرزمینی که هرگز بر روی کره زمین چاپ نشده بود و تا هنگام وقوع ٱن مصیبت وحشتناک، بر روی زمین نه کسی ٱن را دیده بود و نه کسی خبری از ٱن شنیده بود.

در هر حال کتابی یود کاملا استثنایی،‌ در واقع این کتاب احتمالا فوق‌العاده‌ترین کتابی بود که تا آن زمان در بنگاه‌های انتشاراتی عظیم دب‌اصغر – که هیج انسان زمینی از آنها خبری هم نداشت- چاپ شده بود.
....
در بسیاری از تمدن‌های آرام‌تر لبه شرقی بیرونی کهکشان "راهنمای اتواستاپ‌زن در کهکشان" از همان ابتدا جای خود را در "دائره‌المعارف کهکشانی" عظیم به عنوان گنجینه‌ای مقبول از دانش و خرد باز کرد، زیرا گرچه دارای حذف‌های متعدد و حاوی مطالب مجعول یا دست کاملا نادقیق فراوان بود، اما از دو جنبه مهم در رده بالاتر ی از آثار قدیمی‌تر و کسالت‌آورتر قرار می‌گرفت.

اول اینکه اندکی ارزان‌تر بود و دوم اینکه کلمات "وحشت نکنید" با حروف بزرگ و خوانا روی جلد آن نگاشته شده بود.

اما داستان آن پنج‌شنبه وحشتناک ابلهانه،‌ داستان عواقب غیرمعمولش و داستان درهم آمیختن غیرقابل تفکیک این عواقب مهم با این کتاب مهم،‌ بسیار ساده آغاز می‌‌شود.
داستان از یک خانه شروع می‌شود.
....................................................................

"راهنمای اتواستاپ‌زن در کهکشان" در اصل نمایشنامه رادیویی کمدی موفقی برای کانال چهار رادیو بی‌‌بی‌سی بود، که بعد به کتاب و اجرای صجنه‌ای، سریال تلویزیونی و فیلم سینمایی بدل شد. و نیز بازی ویدئویی و اینتراکتیو فیکشن و یک پدیده‌ چندرسانه‌ای بین‌المللی .
اگر حوصله کردید پنج جلد کتاب را بخوانید‌، من یک چلدش را حوصله کردم، و خواندم و خوشم آمد.
اقتباس سینمایی آن هم به نظر من خوب است.

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

عشق ورزیدن به داستایفسکی: بازیابی رمان "تابستان در بادن- بادن"


سوزان سانتگ
5"تابستان در بادن- بادن" که دوره‌ای فشرده از همه مضامین ادبیات روس است، با نوآوری و چابکی زبان تلفیق می‌شود(کتاب به طرزی عالی به وسیله راجر و آنجلا کیز با راهنمایی پسر تسیپکین به انگلیسی برگردانده شده است)، زبانی که به نحوی جسورانه و فریبنده بین اول شخص و سوم شخص ( اعمال و خاطرات و تفکرات راوی -"من" -وصحنه‌های داستایفسکی‌ها -"او" و "آنها") و بین گذشته و حال حرکت می‌کند. اما زمان حال یکپارچه‌‌ای (در مورد تسیپکین در زیارتش از داستایفسکی)‌ وجود ندارد، همان طور که زمان گذشته یکپارچه‌ای هم وجود ندارد (در مورد داستایفسکی از 1867 تا 1881،‌سال مرگ او). داستایفسکی، در زمان گذشته، دستخوش احساسات نهفته صحنه‌‌های به یادآمده، هیجاناتی از لحظات پیشتر زندگیش می‌شود؛ راوی،‌ در زمان حال، خاطرات گذشته‌‌اش را به یاد می‌آورد.

هر پاراگراف در ابتدا جمله بسیار طولانی آغاز می‌شود، که حروف ربط آن "و" ( در بسیاری موارد)، "اما" (در چندین مورد)، و "اگرچه"، "و به این ترتیب" و "در حالی که"، "همانطور که" و "زیرا" و "گویی که" هستند، به همراه خط تیره‌های فاصل بسیار. نقطه تنها هنگامی گذاشته می‌شود که پاراگراف پایان می‌یاید. در سیر این پاراگراف، جملات که با شورمندی طولانی شده‌اند، جریانی از احساس جمع می‌آید و در طول روایت زندگی داستایفسکی و زندگی تسیپکین انتشار می‌یابد؛ جمله‌ای که با فدیا و آنا در درسدن آغاز می‌شود، ممکن است به سال‌های محکومیت داستایفسکی یا یک حمله ابتدایی جنون قماربازی پیوند یافته،‌ به ماجرای عشقی او با پولینا سوسلوا فلاش بک کند،‌ و سپس به خاطره‌ای از دوران دانشجویی پزشکی راوی برسد،‌و تاملی در بعضی جملات پوشکین به همین اینها پیوند یابند.

جملات تسیپکین، یادآور جملات بی‌وقفه و پشت‌ سر هم ژوزه ساراماگو است که گفت‌و‌گو را با توصیف، و توصیف را با گفت‌وگو مخلوط می‌کند، و فعل‌هایی را که در آنها قرار داده می‌شود که تداوم زمانی خود را با گذشته یا حال حفظ نمی‌کنند. جملات تسیپکین در وقفه‌ناپذیری‌شان دارای همان قدرت و نفوذ جملات توماس برنهارد هسنند. واضح است که تسیپکین نمی‌توانسته ایت از کتاب‌های ساراماگو و برنهارد مطلع باشد. او الگوهای دیگر از نثر موجز در ادبیات قرن بیستم داشت. او نثر آغازین پاسترناک و نه نثر متاخرش – "کردار بی‌خطر" و نه " دکتر ژیواگو" - دوست داشت. او شیفته تسوتوا بود،‌او عاشق ریلکه بود، تا حدی به این خاطر که تسوتوا و پاسترناک به ریلکه عشق ورزیده بودند؛ او تنها اندکی ادبیات خارجی، آن هم به صورت ترجمه خوانده بود. از میان آنچه خوانده بود، بزرگترین شیفتگی‌اش کافکا بود، که او را از راه مجلدی از داستان‌های منتشرشده در اتحاد شوروی در اواسط دهه 60، کشف کرده بود. جملات شگفت‌آور تسیپکین ساخته خودش بود.

پسر تسیپکین می‌گوید که پدرش به جزئیات اشتغال خاطر داشت و به طور وسواس‌‌آمیزی پاکیزه می‌نوشت. عروس او،با یادآوری تخصص پزشکی انتخابی او، آسیب‌شناسی، و تصمیم او در مورد که هرگز پزشک بالینی نشود،‌ متذکر می‌شود: "او به مرگ بسیار علاقه داشت." به نظر می‌‌آید که شاید تنها یک خودبیمارانگار وسواسی با اشتغال خاطر به مرگ مانند تسیپکین می‌توانسته است شکل جمله‌ای را ابداع کند که این چنین اصیل، بی‌تکلف و بی‌قید و بند باشد. نثر او ناقل مطلوبی برای شدت و سرشاری عاطفی موضوع مورد بحث اوست. در کتابی نسبتا کوتاه، جملات طولانی گویای شمول و همخوانی است و نیز تیزهوشی پرشور طبعی که در اغلب موارد سرشار از پایداری و تسلیم‌ناپذیری است.

پادآوری این امر که این کتاب پس از اولین چاپ بوسیله یک انتشارات کوچک آلمانی در مونیخ در سال 1983 و چهار سال بعد به صورت انگلیسی در لندن در معرض فراموش‌شدن بود،‌ تامل‌برانگیز است؛ هر دوی این چاپ‌ها به سرعت تمام شدند و چاپ کتاب ادامه نیافت. تنها در سال 1999 بود که "تابستان در بادن- بادن" بالاخره به صورت یک مجلد حاوی آثار اصلی تسیپکین به نثر به چاپ رسید. این رمان حتی در زبان اصلی هم رازآمیز و پنهان باقی ماند. در حال حاضر امیدواری بیشتری به ترجمه انگلیسی است که اکنون دوباره چاپ شده است و برای اولین بار در آمریکا بوسیله انتشارات "نیو دیرکشنز" ماه آینده منتشر خواهد شد.

آدم با احساسی از پالایش، تحت‌تاثیرقرارگرفتن‌و نیرومندی روح، خواندن رمان "تابستان در بادن- بادن"‌را به پایان می‌برد. کمی عمیق‌تر نفس می‌کشد و به خاطر آنچه ادبیات می‌تواند در برگیرنده و نمایان‌گر آن باشد، سپاسگزار ادبیات می‌شود.

لئونید تسیپکین کتابی طولانی ننوشت،‌اما سفری عظیم را به انجام رساند.

New Yorker,Sep. 26, 2001

به نقل از بایا ، دوره دوم،‌ سال اول، شماره 3، 1381
..........................................................

اگر به داستایفسکی علاقمندید،‌ نگاهی به موزه او در سنت پترزبورگ بیندازید.