۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

عشق ورزیدن به داستایفسکی: بازیابی رمان "تابستان در بادن- بادن"

سوزان سانتگ

4 چرا کسی به داستایفسکی عشق بورزد؟ چرا یک یهودی این کار را بکند، با وجودی که می‌داند که او از یهودیان متنفر بود؟ چگونه می‌توان یهودستیزی بدخواهانه مردی- این مدافع غیور تحقیرشدگان و رنجدیدگان- را توجیه کرد که در رمان‌هایش آنقدر به رنج دیگران حساس است؟‌ چگونه می‌توان "جاذبه‌های خاصی را که به نظر می‌رسد داستایفسکی برای یهودیان داشته باشد"، درک کرد.

نیرومندترین عاشق یهودی داستایفسکی در عالم نظر، لئونید گروسمان (1888-1965) در سردسته فهرست درازی از داستایفسکی‌گرایان یهودی قرار می‌گیرد که تسیپکین نام‌شان را ذکر می کند. گروسمان منبع مهمی برای بازسازی زندگی داستایفسکی به وسیله تسیپکین بود و کتابی را که او در آغاز رمان "تابستان در بادن – بادن" به آن ارجاع می‌کند، ماحصل نوشته‌های دانشگاهی گروسمان است. گروسمان بود که اولین گزیده "خاطرات" او را ویراستاری کرد که در سال 1925 هفت سال پس از مرگ او به چاپ رسید.

تسیپکین حدس می‌زند که فقدان عبارت "یهودی‌های حقیر نفرت‌انگیز" و سایر چنین عبارت‌های قابل‌انتظاری در خاطرات بیوه داستایفسکی با توجه به این حقیقت قابل توضیح است‌، که او این خاطرات را در آستانه انقلاب اکتبر، پس از آشنایی با گروسمان، می‌نوشت.

تسیپکین می‌باید از مقالات تاثیرگذار متعدد گروسمان درباره داستایفسکی مانند "بالزاگ و داستایفسکی" (1914) و "کتابخانه داستایفسکی (1919) آگاه بوده باشد. او ممکن است به رمان گروسمان با نام "رولتبورگ" (Rulettenburg) برخورده باشد، که حاشیه‌ای بر رمان‌های داستایفسکی درباره اشتیاق به قماربازی است ("رولتنبورگ" عنوان اولیه رمان "قمارباز" داستایفسکی بود)، اما او نمی‌توانست کتاب "اعترافات یک یهودی" را خوانده باشد، که در آن زمان کاملا از حوزه نشر خارج شده بود.

"اعترافات یک یهودی" شرح حال زندگی شیفته‌ترین و پرشورترین داستایفسکی‌گرای یهود، آکاردی کوونر (Arkady Kovner) است، خودآموخته‌ای که در گتوی ویلنا بزرگ شده بود، و با داستایفسکی ارتباط مکاتبه‌ای برقرار کرده بود. کوونر به طلسم محبت نویسنده گرفتار شده بود و تحت تاثیر خواندن "جنایات و مکافات" برای کمک به زن جوان و فقیری که به او عشق می‌‌ورزید،‌دست به دزدی زده بود. او در 1877 از سلولش در زندان مسکو، پیش از اینکه برای اجرای حکم سه سال کار اجباری به سیبری برده شود، برای مصاحبه با داستایفسکی درباره نفرت از یهودیان به او نامه‌ای نوشت ( این اولین نامه بود،‌ نامه دوم درباره فناناپذیری روح بود).

در نهایت راه‌حلی برای موضوع آزارنده یهودستیزی داستایفسکی وجود ندارد،‌ مضمونی که هنگام رسیدن تسیپکین به لنینگراد در رمان "تابستان در بادن-بادن" راه می‌یابد. او می‌نویسد "تا حد ناباوریی غیرعادی" به نظر می رسید که داستایفسکی "حتی یک کلمه در دفاع یا تبرئه قومی که در طول چند هزار سال مورد آزازر قرار گرفته‌اند... " نگفت، "...حتی یهودیان را نه یک قوم،‌ بلکه یک قبیله خواند... و ...من هم به این قبیله متعلقم و نیز بسیاری از دوستان و آشنایانم که با آنها در مورد ظریف‌‌ترین مسائل ادبیات روس به بحث پرداخته‌ام." با این حال مانع عشق‌ ورزیدن یهودیان به داستایفسکی نشده است. چگونه می‌توان این وضع را توضیح داد.

تسیپکین توضیحی بیشتر از شیفتگی یهودیان به ادبیات روس ندارد، که ممکن است به یاد ما بیاورد که ستایش گوته وشیلر در آلمان به میزان زیادی از طرف یهودیان بود، درست در همان زمانی که آلمان کشتار یهودیانش را آغاز کرد. عشق ورزیدن به داستایفسکی عشق‌ورزیدن به ادبیات است.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

حاضر نیستم سربه راه شوم/ دیکسی چیکز


ترانه Not Ready To Make Nice از

گروه Dixie Chicks که جایزه گرمی 2007 را هم برد ، در اجرایی زنده در مراسم همین چایزه.

معرفی جوآن بائز خواننده و فعال قدیمی هم در مورد این گروه پیش از اجرا جالب است.

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

عشق ورزیدن به داستایفسکی: بازیابی رمان " تابستان در بادن- بادن"

سوزان سانتگ
3 "تابستان در بادن- بادن"، مانند اثر عالی جی. ام. کوتزی (J. M. Coetzy) "ارباب پترزبورگ" (The Master of Petersburg)، یک خیالپردازی درباره داستایفسکی نیست. همچنین این اثر یک یک رمان مستند (docu- novel) نیست، گرچه مایه افتخار تسیپکین بود که هر چیزی در "تابستان در بادن- بادن" ماهیتی مبتنی بر واقعیت دارد و با ماجرا و شرایط زندگی‌های واقعی که منشا آنها بوده است، تطبیق می‌کند. احتمالا تسیپکین در نظر داشته که اگر "تابستان در بادن - بادن" به صورت کتاب منتشر شود، بایستی حاوی برخی از عکس‌هایی که او گرفته بود، باشد. برای همین انتظار تاثیر تاثیر تصدیقی کار دبلیو.جی. سبالد (W. G. Sebald) یود که با قرار دادن عکس‌هایی در کتاب‌هایش،‌ساده‌ترین تصور واقع‌نمایی را به همراه رازگونگی و برانگیختن عواطف القا می‌کرد.

"تابستان در بادن- بادن" چه نوع کتابی است؟ از همان آغاز رمان دارای یک راوی دوگانه است. زمان رمان در زمستان در اواخر نوامبر است، بدون اینکه تاریخی مشخص شود؛ گونه‌ای "اکنون". راوی قصد دارد که لنینگراد ( که زمانی پترزبورگ خوانده می‌شد و در آینده هم به این نام خوانده می‌شود)‌ برود. و بعد میانه آوریل 1867 است. فیودرو داستایفسکی (فدیا Fedya) و همسر جوانش آنا گریگوریونا، سنت پتزبورگ را ترک کرده‌اند و در راه سفر به درسدن هستند. شرج سفرهای داستایفسکی با دقت تمام مورد بررسی قرار گرفته است، چرا که او و همسرش در رمان تسیپکین اغلب در خارج هستند و نه تنها در بادن – بادن. قطعاتی که راوی-تسیپکین اعمال خود را در آنها توصیف می‌کند، کاملا خودزندگینامه‌ای هستند.
از آنجایی که خیال و واقعیت به راحتی در مقابل هم قرار می‌گیرند، ما گرایش داریم که در این شرایط، به درس‌های مربوط به ژانر تکیه کنیم و داستان‌های ابداعی (تخیلی)‌ را از روایت‌های زندگی واقعی (یادداشت‌های روزانه و خودزندگینامه) جدا کنیم، این کاری قراردادی است. قراردادی از جانب ما. در ادبیات ژاپنی، "رمان من" I novel (شیشوستسو Shishosetsu)، روایتی که اساسا خودزندگینامه‌ای است، اما حاوی اجزای ابداعی هم هست، ‌یکی از اشکال غالب رمان است.
در "تابستان در بادن- بادن"‌دنیاهای "واقعی" متعددی در هجوم توهم‌آلودی از احساسات ایجاد، توصیف و بازآفرینی می‌شوند. اصالت رمان تسیپکین در نحوه حرکت آن از روایت خودزندگینامه‌ای راوی نامبرده‌نشده – که عازم سفری در میان چشم‌انداز دلگیر شوروی معاصر است – به زندگی داستایفسکی‌های مسافر است. در ویرانه فرهنگی که زمان حال است،‌ گذشته پرشور پرتو می‌افکند. تسیپکین همچنان که به سوی لنینگراد سفر می‌کند،‌به روح و جسم فدیا و آنا سفر می‌کند، کنش شگفت‌آور و غریب همدلی.

تسیپکین چند روزی در لنینگراد اقامت خواهد کرد؛ این کار به قصد زیارت داستایفسکی است (مطمئنا نه زیارت شهر)، زیارتی یگانه ( بی‌شک نه مطابق معمول) که به ملاقات خانه‌ای که داستایفسکی در آن مرد، منتهی می‌شود. داستایفسکی‌ها تازه دارند، سفرهای فقیرانه‌شان را شروع می‌کنند؛ آنها برای چهار سال در اروپای غربی باقی خواهند ماند (بایستی یادآوری کرد که مولف "تابستان در بادن- بادن هیچگاه اجازه نیافت به خارج از اتحاد شوروی برود) در درسدن، بادن- بادن، بازل، فرانکفورت و پاریس. قرار است سرنوشت آنها به طور مداوم با سردرگمی‌‌ها و سرافکندگی‌های مصائب مالی بازدارنده برآشفته شود،‌ در همان حال که آنها مجبورن با لشکری از خارجی‌های وقیح (باربرها، کالسکه چی‌ها،‌ زنان مهمانخانه‌دار، پیشخدمت‌ها،‌کفشدارها، گروبردارها، قمارخانه‌دارها) سروکله بزنند و نیز غلیان‌های هوس و عواطف خصمانه‌ای از انواع بسیار، التهاب قمار، التهاب‌های اخلاقی، التهاب بیماری، التهاب‌های شهوانی،التهاب حسادت،‌التهاب‌های ندامت، هراس...

شورمندی اساسی که در بازآفرینی تخیلی تسیپکین از زندگی داستایفسکی تصویر می‌شود، نه قماربازی است، نه نویسندگی،‌ نه مسیحی‌گری. این شور بی‌قیدو‌شرط بودن طاقت‌فرسا و سخاوتمندانه عشق دوچانیه است (‌که بر مبنای رضایت‌مندی داوری نمی‌شود)‌. چه کسی تصویر عشقبازی آن زوج در حال شناکردن را فراموش خواهد کرد؟ عشق با بخشایش کامل اما همیشه با وقار آنا به فدیا، با عشق حواری ادبیات، تسیپکین، به داستایفسکی هم‌قافیه می‌شوند.

هیچ چیز ابداع نمی‌شود، همه چیز ابداع می‌شود. کنش زمینه‌ای سفر راوی به محل‌های زندگی و رمان‌های داستایفسکی بخشی از آن زمینه‌سازی (آنچنانکه به تدریج درک می‌کنیم) کتابی است که در دست داریم. "تابستان در بادن-بادن" به ژانری نادر و بلندپروازانه از رمان تعلق دارد: بازگویی زندگی شخص واقعی صاحب‌کمالی از دورانی دیگر، زمان این داستان با داستانی دیگر در زمان حال درمی‌آمیزد، داستان رمان‌نویسی که به تامل می‌پردازد، می‌کوشد که به رهیافت عمیق‌تری از زندگی درونی شخصی برسد که مقدر بود نه تنها به شخصیتی تاریخی، بلکه به شخصیتی جاودانه و ماندگار بدل شود (‌نمونه دیگراز این گونه رمان و یکی از افتخارات ادبیات ایتالیایی رمان "آرتمیسیا" (Artimisia) اثر آنا بانتی (Anna Banti) است.

در صفحه اول رمان، تسیپکین مسکو را ترک می‌گوید و پس از گذر دو سوم کتاب، به ایستگاه مسکو در لنینگراد وارد می‌شود. گرچه او آگاه است که جایی نزدیک ایستگاه، "خانه مسکونی معمولی و خاکستری‌رنگ پترزبورگی"‌ قرار دارد که داستایفسکی سال‌های آخر زندگیش را در آن گذراند، چمدان به دست به درون تیرگی‌های سرد شبانه گام می‌نهد، از"نوسکی پراسپکت" (Nevesky Prospect) عبور می‌کند تا از مکان‌هایی بگذرد که با سال‌های آخر زندگی داستایفسکی مربوط‌ند؛ سپس یه سوی جایی متوجه می‌شود که محل اقامت همیشگی او در لنینگراد است، بخشی از یک آپارتمان جمعی کلنگی که سکونت‌گاه یک دوست مادرش است که از او به مهربانی یاد می‌شود، آن دوست به او غذا می‌دهد و کاناپه قدیمی شکسته‌اش را برای او آماده می‌کندن تا روی آن بخوابد و مانند همیشه از او می‌‌پرسد: "آیا هنوز شیفته داستایفسکی هستید؟" هنگامی که میزبان به خواب می‌رود، تسیپکین مشغول مطالعه جلدی از چاپ پیش از انقلاب مجموعه آثار داستایفسکی می‌شود ( که به طور بی‌نظمی گردآوری شده است) که از قفسه کتاب او می‌شود: "یادداشت‌های روزانه نویسنده"، و در حالی که غرق فکرکردن درباره راز ضدیهودی‌گری داستایفسکی است، به خواب می‌رود.
تسیپکین پس از گذراندن بامداد به گپ زدن با دوست مهربان سالمندش و شنیدن داستان‌های بیشتری از مصائبی که او در محاصره لنینگراد در جنگ جهانی دوم تحمل کرده بود، از خانه بیرون می‌زند. روز زمستانی کوتاه از پیش در حال پایان‌ یافتن است، تا از خانه سونچکا یا ساختمان‌هایی که داستایفسکی در خلال تاریک‌ترین و مخفی‌ترین دروه زندگیش در سال‌های بلافاصله پس از بازگشت از تبعیدش زندگی کرده بود، عکس بگیرد.
تسیپکین قدم‌زنان با "با هدایت نوعی غریزه"، موفق می‌شود، "دقیقا به نقطه درست" برسد: "قلبم از شادی و احساسات مبهم دیگری به تپش می‌افتد." – در برابر ساختمان چهارطبقه‌ دورافتاده‌ای که داستایفسکی در آن مرده بود و اکنون موزه داستایفسکی است؛ و توصیف بازدید -‌"سکوتی تقریبا مانند کلیسا بر موزه حکفرما بود"‌ - بدون مکث به روایت نحوه مردنی می‌رسد که شایسته داستایفسکی است.
تسیپکین از میان منشور سوک جانکاه آنا، ساعات طولانی احتضار را در کتاب بازآفرینی می‌کند، کتابی که درباره عشق، عشق زن و شوهر، و عشق به ادبیات است؛ عشق‌هایی که به هیج وجه به هم پیوند داده نمی‌شوند و یا با هم مقایسه نمی‌شوند، بلکه هر کدام سهم خود را ادا می‌کنند، هر کدام گرمی الهامبخش خود را به میان می‌‌آورند.

فطره اشگ / مسیو اتک


یک گروه بریستولی دیگر Massive Attacks
ترانه Teardrop را گوش کنبد.

عشق ورزیدن به داستایفسکی: بازیابی رمان " تابستان در بادن- بادن"

سوزان سانتگ
2 تسیپکین در سیزده سال باقیمانده عمرش مجموعه کوچکی از آثار را خلق کرد که کمتر آسان‌یاب و بیشتر پیچیده بودند.
پس از چند طرح کوتاه،‌ و بعد داستان‌های بلندتر و دارای پیرنگ مشخص‌تر، دو رمان خودزندگینامه‌ای "پلی بر فراز نروچ" (The Bridge Across Neroch) و نوارتارکیر (Norartakir) نوشته شدند. سپس اوآخرین و بزرگترین اثر تخیلیش "تابستان در بادن- بادن (Summer in Baden-Baden) – نوعی رمان-رویا (dream-novel) که در آن رویابین خود تسیپکین است که زندگی خودش و زندگی داستایفسکی را در روایتی سیال و پرشور مجسم می‌کند - را نوشت، نوشتنی که حریصانه و منزوی‌کننده بود.

به قول میخائیل تسیپکین: " پدرم هر روز یک ربع به هشت، هشیار و متمرکز، خانه را برای رفتن به سرکارش در "انستیتو فلج اطفال و التهاب‌های ویروسی مغز" که در حومه دوردستی از مسکو نزدیک فرودگاه ونوکوو (Vnukovo) قرار داشت، ترک می‌کرد.ساعت شش بعدازظهر به خانه بازمی‌‌گشت، شام می‌خورد، چرت مختصری می‌زد و بعد شروع به نوشتن آثار ادبی‌اش یا مقالات پژوهشی پزشکی‌اش می‌کرد. او پیش از این که در ساعت 10 شب به رختخواب برود، گاهی پیاده‌روی می‌کرد. او معمولا آخر هفته‌ها را هم به نوشتن می‌گذراند. پدرم مشتاق هر فرصتی برای نوشتن بود، اما نوشتن برایش مشکل و دردناک بود. او برای هر کلمه‌ای عذاب می‌کشید. نسخه‌های دست‌نوشته‌اش را به طور بی‌پایانی تصحیح می کرد. هنگامی که ویراستاری نوشته‌اش را به پایان می‌رساند، آن را با یک ماشین تحریر قدیمی براق آلمانی،‌ مدل اریکا، غنیمتی از جنگ جهانی که یکی از عموهایش در 1949 به او داده بود، تایپ می‌کرد.
و به این ترتیب بود که نوشته‌های او باقی ماند. او دست‌نوشته‌هایش را برای ناشران نفرستاد‌ و نمی‌خواست نوشته‌هایش وارد انتشارات زیرزمینی (سامیزدات) شود، زیرا از سروکار پیداکردن با کاگ‌ب و از دست دادن شغلش می‌ترسید." نوشتن بی‌امید یا افتخار به انتشار؛ چه سرچشمه‌هایی از ایمان در ادبیات وجود دارد که توجیه‌کننده این کار باشد؟ خوانندگان تسیپکین، هیچ بیشتر از همسرش، پسرش و چند همکلاسی پسرش در دانشگاه مسکو نبودند. او در هیچ یک از محافل ادبی مسکو دوستان صمیمی نداشت.

در میان بستگان نزدیک تسیپکین یک شخصیت ادبی وجود داشت، خواهر جوان‌‌تر مادرش، منتقد ادبی، لیدیا پولیاک (Lydia Polyak)، و خوانندگان "تابستان در بادن- بادن" از همان صفحه نخست،‌ پرتو آشنایی تسیپکین با او را درمی‌یابند.
راوی، در حال سفر به با قطاری عازم لنینگراد، کتابی را می‌گشاید. کتابی ارزشمند که شیرازه و نشانه تزئینی آن با اشتیاق توصیف می‌شود، پیش از آنکه بفهمیم که این کتاب، "یادداشت‌های روزانه" همسر دوم داستایفسکی، ‌آنا گریگوریونا داستایفسکی (Anna Grigorevna Dastayovsky) است و این که این نسخه که در آن هنگام رنگ‌‌ورو رفته و تقریبا از هم گسیخته بود،‌به خاله‌ای گمنام تعلق دارد که تنها می‌توانند لیدیا پولیاک باشد. آنجا که تسیپکین می‌نویسد:‌"از صمیم قلب قصد نداشتم که کتاب امانتی خاله‌ام را که کتابخانه‌ای بزرگ داشت،‌بازگردانم"،‌ او برگ‌های کتاب را مرتب و آن را دوباره صحافی کرده است.

براساس گفته‌های میخائیل تسیپکین، چند داستان پدرش،‌حاوی ارجاعاتی غیرعادی به پولیاک هستند. پولیاک که برای نیم‌قرن عضو ثابت حلقه روشنفکران مسکو بود، از دهه 30 در "انستیتو جهانی گورکی" کرسی پژوهشی داشت و حتی هنگامی که در دوران تصفیه ضدیهودی در اوائل دهه 50 از دانشگاه مسکو اخراج شد،‌ مقام خود را در انستیتو گورکی حفظ کرد و در همان جا بود که سینیاوسکی نهایتا به مقام دستیاری او رسید. ظاهرا پولیاک که ملاقات ناکام تسیپکین با سینیاوسکی را ترتیب داده بود، از نوشته خواهرزاده‌اش رضایت نداشت، و بر سر او به خاطر ترتیب‌دادن آن ملاقات منت گذاشته بود، و به همین خاطر تسیپکین هیچگاه او را نبخشید.

میخائیل تسیپکین و همسرش، النا، در 1977 تصمیم گرفتند درخواست ویزای خروج از کشور کنند. ناتالیا میچنیکوا در هراس ااز این که شغلش برای ادامه کار در آن نداشتن سابقه امنیتی لازم بود،‌ باعث پیش‌داوری در مورد اقبال پسرش در گرفتن ویزا شود، از شغلش در بخش "کمیته دولتی فراهم‌آوری مواد و فنون (GOSSNAB)، که عملا مسئول تخصیص ابزارهای سنگین جاده‌سازی و ساختمانی به همه بخش‌های اتحاد شوروی از جمله ارتش بود،‌استعفا کرد. ویزا داده شد و میخائیل و النا تسیپکین به ایالات متحده مهاجرت کردند.

به محض اینکه اطلاعات در مورد مهاجرت پسر تسیپکین برای سرگئی دروزدوف (Sergei Drozdov)، رئیس "انستیتو فلج اطفال و التهاب ویروسی مغز"‌ فرستاده شد،‌ تسیپکین به مقام دستیار پژوهشگر تنزل رتبه داده شد، یعنی مقامی که بیست سال پیش از آن، هنگام شروه کار در موسسه داشت و مخصوص افرادی بود که درجه تحصیلی بالایی نداشتند. حقوق او که تنها منبع درآمد خانواده‌اش بود،‌ 75 درصد کاهش یافت. او به رفتن روزمره‌اش به انستیتو ادامه داد، اما از پژوهش آزمایشگاهی که همیشه به طور گروهی انجام می‌شد،‌ کنار گذاشته شد؛ هیچ یک از همکارانش از ترس خوردن برچسب تماس ب "عنصر نامطلوب" تمایلی به کار با او نداشتند.جست‌وجو برای مقامی پژوهشی در جایی دیگر هم امکان نداشت،‌ زیراد او برای پذیرش هر شغلی باید مهاجرت پسرش را اعلام می‌کرد.

تسیپکین،‌ همسرش و مادرش برای ویزای خروج درخواست دادند. سپس 2 سال منتظر ماندند. در آوریل 1981 به آنها اطلاع دادند که در خواست آنها "غیرمقتضی" است و رد شده است (مهاجرت از اتحاد شوروی،‌ هنگامی که روابط با ایالات متحده در نتیجه تهاجم نظامی شوروی به افغانستان تیره شد، متوقف شد. در آن زمان روشن‌شده بود که واشنگتن در برابر اجازه به یهودیان شوروی به مهاجرت،‌ امتیازی به شوروی نمی‌دهد). در طول همین دوره بود که تسیپکین بیشتر رمان "تابستان در بادن – بادن" را نوشت. او در سال 1977 نوشتن کتاب را شروع کرد و در 1980 آن را به پایان رساند. این دوره نوشتن مسبوق به سال‌ها تهیه مقدمات بود: مراجعه به بایگانی‌‌ها و عکسبرداری از مکان‌هایی که به زندگی داستایفسکی مربوط بودند و نیز مکان‌های همیشگی شخصیت‌های رمان‌های داستایفسکی، حین فصول و زمان‌هایی از روز که در رمان‌ها ذکر شده بود (تسیپکین یک عکاس آماتور مشتاق بود و در اوائل دهه 50 یک دوربین عکاسی داشت). او پس از تمام کردن "تابستان در بادن- بادن"، آلبومی از این عکس‌ها را به موزه داستایفسکی در لنینگراد سنت پترزبورگ هدیه کرد.

با این که مسلم بود که "تابستان در بادن- بادن" قابل چاپ نیست، هنوز امکان چاپ آن در خارج وجود داشت،‌همان طوری که بهترین نویسندگان شوروی هم این گونه عمل می‌کردند. تسیپکین تصمیم گرفت که این کار را امتحان کند و از آزاری مسرر (Azary Messerer)، یک دوست روزنامه‌نگار که در اوائل 1981 خواست که یک کپی از از دست‌‌‌نوشته و برخی از عکس‌ها را به خارج قاچاق کند. مسرر تونست را از طریق دفترهای مالی دو دوست آمریکایی - که همسران نمایندگان یونایتدپرس مستقر در مسکو بودند، ترتیب این کار را بدهد.

تسیپکین،‌همسر و مادرش در پایان سپتامبر 1981 دوباره تقاضای ویزای خروج کردند. ورا پولیاک در 19 اکتبر همان سال در 86 سالگی فوت کرد. رد هر سه تقاضای ویزا یک هفته بعد رسید، این بار تصمیم در کمتر از یک ماه اتخاذ شده بود.

تسیپکین در ابتدای مارس 1982 به ملاقات رئیس اداره ویزای مسکو رفت،‌ که به او گفت: "دکتر! به شما هرگز اجازه مهاجرت داده نخواهد شد." سرگئی دروزدوف، رئیس انستیتو، به تسیپکین اطلاع داد که او دیگر نمی‌تواند در آنجا کار کن. در همان روز میخائیل تسیپکین، که در هاروارد فارغ‌التحصیل شده بود، خبر داد که روز شنبه پدرش بالاخره نویسنده‌ای دارای اثر چاپ‌شده خواهد شد. آزاری مسرر موفق شده بود که "تابستان در بادن- بادن" را برای چاپ به یک هفته‌نامه مهاجران روسی در نیویورک به نام نوایا گازتا (Novaya Gazetta) بسپارد. اولین بخش رمان در سیزدهم مارس منتشر شد.

تسیپکین از روز شنبه، بیستم مارس، در زادروز پنجاه و شش سالگی‌اش پشت میز تحریرش نشست تا به کار ترجمه متنی پزشکی از انگلیسی به روسی ادامه دهد. ترجمه کردن یکی از معدود کارهای باقیمانده برای گذران زندگی برای refuseniks ( شهروندان شوروی، معمولا یهودی‌ها،‌ که تقاضای ویزای خروج آنها رد و از مشاغل‌شان اخراج شده بودند) بود. ناگهان احساس ناخوشی کرد (دچار حمله قلبی شده بود)، دراز کشید، همسرش را صدا زد، و مرد. او دقیقا برای 7 روز نویسنده‌ای دارای اثر منتشر‌شده بود.

جاده‌ها / پورتیس‌هد


پورتیس‌هد (Portishead)،‌ گروه موسیقی انگلیسی از بریستول است ‌که نامش را از یک شهر مجاور بریستول به همین نام گرفته است.

موسیقی این گروه را در ژانر "تریپ‌ هاپ"‌ یا "بریستول ساوند" قرار می‌گیرد.

ترانه Roads را بشنوید:

۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

عشق ورزیدن به داستایفسکی: بازیابی رمان "تابستان در بادن- بادن"


1 ادبیات نیمه دوم قرن بیستم، زمینه‌ای بسیار پیموده‌شده است و به نظر می‌رسد هنوز شاهکارهای عمده‌ای باقی‌ مانده باشند که انتظار کشف آنها به وسیله جویندگان مشتاق زبان‌ها برود. با این حال من حدود ده سال پیش، هنگام زیرو رو کردن صندوقی از کتاب‌های جلد کاغذی رنگ و رو رفته در "چارینگ کراس رُد" [در لندن] درست به چنین کتابی برخوردم: "تابستان در بادن- بادن"، کتابی که من آن را جزء والاترین و اصیل‌ترین دستاوردهای صد سال اخیر ادبیات تخیلی و نیمه‌تخیلی به شمار می‌آورم.

پی بردن به دلایل مهجور ماندن این کتاب مشکل نیست. پیش از هر چیز، مولف کتاب، نویسنده‌ای حرفه‌ای نبود. لئونید تسیپکین (Leonid Tsypkin) پزشک و پژوهشگری برجسته بود که حدود صدها مقاله در مجلات علمی اتحاد شوروی و سایر جاها به چاپ رساند، اما – دور از هر مقایسه‌ای با چخوف و بولگاکوف - این پزشک /نویسنده روسی در طول عمرش چاپ حتی یک صفحه از اثر ادبی‌اش را به چشم ندید.

سانسور و تهدیدهای آن تنها بخشی از ماجرا هستند. مطمئنا رمان تسیپکین نامزد خوبی برای چاپ رسمی نبود. اما این اثر وارد مسیر سامیزدات (چاپ زیرزمینی) نشد، بلکه نزد تسیپکین، بی‌افتخار با اندوهی مقاومت‌ناپذیر و بی‌میل به پذیرفتن خطر طرد شدن از سوی نخبگان غیررسمی ادبی باقی ماند، کاملا بیرون از حلقه‌های مستقل یا زیرزمینی ادبی که در دهه‌های 60 و 70 در مسکو رونق داشتند، دورانی که او برای گذاشتن در کشوی میز می‌نوشت. برای خود ادبیات.

در حقیقت، چیزی شبیه به معجزه بود که اصولا "تابستان در بادن-بادن"‌از بین نرفت.

لئونید تسیپکین در 1926 در مینسک از والدینی روس – یهودی که هر دو پزشک بودند، زاده شد. تخصص پزشکی مادرش، ورا پولیاک (Vera Polyak)، سل ریوی بود. پدرش بوریس تسیپکین، جراح ارتوپدی بود که در شروع دوران "وحشت بزرگ" در 1934 با همین اتهامات دروغین معمول دستگیر شد و بعد از تلاش برای ارتکاب به خودکشی با پایین‌ پریدن از پلکان زندان، از طریق مداخله دوستی بانفوذ، آزاد شد. او با پشتی شکسته روی برانکارد به خانه بازگشت، اما به موجودی بی‌مصرف بدل نشد و حرفه جراحی‌اش را تا زمان مرگ در 1961 ادامه داد. دو نفر از خواهران بوریس و یک برادرش در این دوره دستگیر و هلاک شدند.

مینسک یک هفته پس از تهاجم آلمان به شوروی در 1941سقوط کرد و مادر بوریس تسیپکین، خواهر دیگرش و دو عموزاده کم‌سنش در گتو به قتل رسیدند. بوریس تسیپکین، همسرش و لئونید 15 ساله، نجات‌شان را از شهر مدیون رئیس یک مزرعه اشتراکی مجاور، یک بیمار سابق حق‌شناس، بودند که دستور داد چند بشکه ترشی از یک کامیون خارج شود تا برای جراح محترم و خانواده‌اش جا باز شود. یک سال بعد لئونید تسیپکین تحصیل پزشکی را آغاز کرد و هنگامی که جنگ پایان یافت، به نزد والدینش در مینسک بازگشت و در آنجا در سال 1947 از دانشکده پزشکی فارغ‌التحصیل شد. او در سال 1948 با ناتالیا میچنیکوا (Natalya Michnikova)، یک اقتصاددان، ازدواج کرد. میخائیل تنها فرزند آنها در 1950 متولد شد.

در آن زمان پیکار یهودستیزانه استالین که از سال قبل آغاز شده بود، قربانیان را به دام می‌انداخت و تسیپکین با کار در یک بیمارستان روانی روستایی، خود را از انظار پنهان کرد. او در سال 1957 اجازه یافت به همراه همسر و پسرش در مسکو که شغلی به عنوان آسیب‌شناس در انستیتوی برجسته "فلج‌اطفال و التهاب‌های ویروسی مغز" به او پیشنهاد شده بود، سکونت کند. او در آنجا جزئی از گروهی شد که واکسن فلج اطفال سِی بین Sabin (واکسن خوراکی فلج اطفال) را در اتحاد شوروی ترویج کردند؛ کارهای بعدی او در انستیتو شامل علائق پژوهشی گوناگون بود، از پاسخ بافت توموری به عفونت‌های کشنده ویروسی گرفته تا زیست‌شناسی و آسیب‌شناسی میمون‌ها.

تسیپکین شیفته ادبیات بود، ‌همیشه مطالبی به شعر و نثر برای خودش می‌نوشت. در ابتدای دهه 1940، هنگامی که نزدیک به اتمام تحصیل پزشکی‌اش بود، به این فکر افتاد که پزشکی را به خاطر تحصیل ادبیات رها کند و خود را کاملا وقف نویسندگی کند. او با ذهنی دوپاره‌شده از پرسش‌های روحانی روسیه قرن نوزدهم ( چگونه می‌توان بدون ایمان، به خداوند، زندگی کرد؟)، به ستایش تولستوی پرداخته بود‌، که نهایتا داستایفسکی را جایگزین او کرد. تسیپکین همچنین دارای علائق سینمایی بود: برای مثال عشق به آنتونیونی، اما نه تارکوفسکی. در ابتدای دهه 60 به فکر شرکت کردن در کلاس‌های شبانه انستیتو سینماتوگرافی افتاد تا کارگردان سینما شود، اما آن چنان که خودش بعدها گفت، ضرورت تامین مخارج خانواده‌اش باعث انصرافش شد.

در همان اوائل دهه شصت بود که تسیپکین به نوشتن پرداخت؛ شعرهایی که به شدت تحت‌تاثیر تسوِتوا و پاسترناک بودند، شاعرانی که تصاویرشان بالای میز تحریر کوچک او آویخته بودند. او در سپتامبر 1965 تصمیم گرفت با نشان دادن برخی از اشعار غنایی‌‌اش به آندری سینیاوسکی بخت خود را بیازماید، اما سینیاوسکی چند روز پیش از قرارشان دستگیر شد. تسیپکین دیگر سینیاوسکی را که یک سال از او مسن‌تر بود، ندید و بیش از گذشته محتاط شد. به گفته میخائیل تسیپکین که اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند:‌ "پدرم مایل نبود زیاد درباره سیاست صحبت یا حتی فکر کند. در خانواده ما بدون هیچ بحثی فرض بر این بود که رژیم شوروی تجسم شر است."

تسیپکین پس از چند تلاش ناموفق برای چاپ برخی از اشعارش از نوشتن باز ایستاد. بیشتر وقت او صرف تمام کردن تز دکترای علومش تحت عنوان "بررسی خواص شکل‌شناختی و زیست‌شناختی کشت‌های سلولی بافت‌های تریپسینی‌شده" می‌شد. تز قبلی او برای دریافت درجه PhD در مورد سرعت رشد تومورهای مغزی بود که تحت جراحی‌های مکرر قرار گرفته‌اند). او پس از دفاع کردن موفق از دومین تزش در 1969، حقوق بیشتری دریافت کرد، که او را از اجبار پرداختن به کار دوم به عنوان آسیب‌شناس یک بیمارستان کوچک خلاص کرد. او که چهل سالگی را پشت سر گذاشته بود،‌ دوباره شروع به نوشتن کرد،‌ اما نه نوشتن شعر، بلکه نثر.
.....................................................................