گفتی
که درخت با جراحت نامها چه کند؟
و دیوار با لکه دشنامها
میگویم - که به تدبیری-
باید از خود باعثان آموخت
و تو یکی
چرا از محرم گپهای شبانهات نمیپرسی؟
که آن همه کاغذ را سطرسطر سیاه میکند
تا نه پسندیدهها را - پاره پاره -
روی خاک این وقت و آن وقت به ریزد
و با خود بگوید
که درد دل من، درد دل همه مردم است
اما دردسر مردم
دردسر خود آن هاست...
مفتون امینی
جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
خس و خاشاکی وسط منقار مرغ عشق
اسماعیل فصیح درگذشت
تکهای از "زمستان 62" او:
وقتی برمیگردم خیلی دیروقت است...سعی میکنم کتاب "در انتظار گودو" را شروع کنم...در یک جاده خرابه، یک جا، زیر درخت، دو نفر دلقک ایستادهاند و منتظر "گودو"اند، و دریوری میگویند...
دمدمههای سحر، بین خواب و بیداری و منگی، و صفحه بیست و هفت و بیست و هشت "در انتظار گودو" خرغلت میزنم. بیرون باد و توفان است...
هوا گرگ و میش است و در اولین سایهروشن فلق یک مرغ عشق کوچک، با دم نسبتا دراز و پرهای سبز و زرد و خاکستری، روی شاخهای از بابد مجنون نشسته. یک تکه خاشاکی وسط منقار کوچک خمیده و برگشتهاش دارد. انگار در فکر تدارک لانه است. باد و توفان، او و شاخه و خاشاکش را تکان تکان میدهد. تعجب میکنم، چون نظیرش را هرگز در ٱب و هوای اهواز ندیده بود بودم. شنیده بودم مرغ عشق همیشه به صورت زوج زندگی میکند...
این یکی، تک و تنهاست ولی با چابکی، وسط باد با خاشاکی در که با منقارش آورده، در فکر لانه است. در ظاهر هم زار و افسرده نیست یا نشان نمیدهد. درحال مردن هم نیست، بنابراین حدس میزنم جفت مربوطه باید همین حوالی باشد. شاید او هم رفته خس و خاشاک جمع کند. یا رفته جبهه. یا مثل بجه مطرود پیوسته به بسیج مستضعفان. یا معلول شده و در یک نقاهتگاه بیتوته کرده. شاید هم مثل محمد بچه ننه بوشهری شهید شده. یا مثل فرشاد بردهاندش خدمت. یا مثل منصور فرجام رفته طرحهای آموزش کامپیوتر تکنولوژی بریزد.
تکهای از "زمستان 62" او:
وقتی برمیگردم خیلی دیروقت است...سعی میکنم کتاب "در انتظار گودو" را شروع کنم...در یک جاده خرابه، یک جا، زیر درخت، دو نفر دلقک ایستادهاند و منتظر "گودو"اند، و دریوری میگویند...
دمدمههای سحر، بین خواب و بیداری و منگی، و صفحه بیست و هفت و بیست و هشت "در انتظار گودو" خرغلت میزنم. بیرون باد و توفان است...
هوا گرگ و میش است و در اولین سایهروشن فلق یک مرغ عشق کوچک، با دم نسبتا دراز و پرهای سبز و زرد و خاکستری، روی شاخهای از بابد مجنون نشسته. یک تکه خاشاکی وسط منقار کوچک خمیده و برگشتهاش دارد. انگار در فکر تدارک لانه است. باد و توفان، او و شاخه و خاشاکش را تکان تکان میدهد. تعجب میکنم، چون نظیرش را هرگز در ٱب و هوای اهواز ندیده بود بودم. شنیده بودم مرغ عشق همیشه به صورت زوج زندگی میکند...
این یکی، تک و تنهاست ولی با چابکی، وسط باد با خاشاکی در که با منقارش آورده، در فکر لانه است. در ظاهر هم زار و افسرده نیست یا نشان نمیدهد. درحال مردن هم نیست، بنابراین حدس میزنم جفت مربوطه باید همین حوالی باشد. شاید او هم رفته خس و خاشاک جمع کند. یا رفته جبهه. یا مثل بجه مطرود پیوسته به بسیج مستضعفان. یا معلول شده و در یک نقاهتگاه بیتوته کرده. شاید هم مثل محمد بچه ننه بوشهری شهید شده. یا مثل فرشاد بردهاندش خدمت. یا مثل منصور فرجام رفته طرحهای آموزش کامپیوتر تکنولوژی بریزد.
دوشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
خسوف و کسوف
قدیمیها میگفتند وقتی ماه بگیرد، یعنی مردم بد شدهاند، و وقتی خورشید بگیرد، یعنی پادشاه بد شده است.
جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
حکایت همچنان باقی است

محمد حقوقی درگذشت و حکایت همچنان یاقی است
همیشه ،همهمه ی زنگ
همیشه ، زمزمه ی رود
دو مرد شال سپید قبا سیاه رسیدند
مرا به زندان بردند
دو مرد گمشده
از خویش رفته
در دگری اوفتاده
...
تو را چگونه توان خواند
در آن شبان عزیزی
که آن شبان سپری بود و باز هم
سپری ست
در آن شبان که تو را
نوری تو
در دل تو
ستاره ی سحری بود و این زمان
که مرا
ستاره ی سحری ست
پدر ... پدر
همیشه ،همهمه ی زنگ
همیشه ، زمزمه ی رود
دو مرد شال سپید قبا سیاه رسیدند
مرا به زندان بردند
دو مرد گمشده
از خویش رفته
در دگری اوفتاده
...
تو را چگونه توان خواند
در آن شبان عزیزی
که آن شبان سپری بود و باز هم
سپری ست
در آن شبان که تو را
نوری تو
در دل تو
ستاره ی سحری بود و این زمان
که مرا
ستاره ی سحری ست
پدر ... پدر
یکشنبه ۲۸ ژوئن ۲۰۰۹
تکهای از برادران کارامازوف
میوسف، با حال و هوایی شاهانه، گفت: "آقایان، اجازه بدهید حکایت کوتاهی را برایتان بگویم. چند سال پیش، بلافاصله بعد از کودتای دسامبر [1851]، قضا را در پاریس به دیدن شخصیتی بسیار متنفذ در دولت رفتم، و در خانهاش آدم بسیار جالبی را دیدم. این شخص دقیقا جاسوس نبود، بلکه سرپرست گردانی از جاسوسان سیاسی بود- مقامی نسبتا پرقدرت از نوع خودش...
چنین وانمود کرد که بیپرده سخن میگوید، البته تا حدوی. میشود گفت مودب بود، همانگونه که فرانسویها میدانند چگونه مودب باشند، به خصوص نسبت به غریبه. اما من حسابی از حرفهایش سردرمیآوردم. موضوع انقلابیون سوسیالیست بود که آن وقتها محاکمهشان میکردند...به نقل یکی از اظهارات بسیار عجیبی که از زبان این شخص در رفت، اکتفا میکنم. گفت:
"از این سوسیالیستها و آنارشیستها و ملحدان و انقلابیون ترسی نداریم؛ دمی از آنها غافل نیستیم و از کردارشان باخبریم. منتها در بین آنها چندتایی آدم عجیب هست که به خدا ایمان دارند و مسیحیاند. اما در عین حال سوسیالیست هم هستند. از این آدمها ست که بسیار میترسیم. آدمهای ترسناکی هستند! از سوسیالیستها مسیحی بیشتر از سوسیالیستهای ملحد باید ترسید..."
برادران کارامازوف، فئودور داستایفسکی، ترجمه صالح حسینی، انتشارات ناهید
جمعه ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹
سهشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۰۹
تعبیر

به نادر نادرپور
ای معبر، مژدهای فرما که دوشم آفتاب،
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
حافظ
خواب دیدم: در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دستهایم، تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
مار شد، پیچید دور گردنم
بر زدم فریاد: وای!
ابری چو کوه-
غول شد افتاد بر روی تنم
خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چکید
کوکبی افتاد بر بامم، شکست
شبپره شد، در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
سبزها در زرد جانم ریخت، گرم
بانگ کردم: وه! چه آف...
اشکم ز شوق –
قفل شد، بر چفت لب آویخت، نرم
جستم از خواب: آسمانی تار، تار،
کفتری فانوس بر منقار داشت
ماه مینالید و روی گونههاش،
جای دندانهای گرگی هار داشت
باز دیدم بر بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد، بر دستهایم تنگ شد.
خواب دیدم: در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دستهایم، تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
مار شد، پیچید دور گردنم
بر زدم فریاد: وای!
ابری چو کوه-
غول شد افتاد بر روی تنم
خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چکید
کوکبی افتاد بر بامم، شکست
شبپره شد، در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
سبزها در زرد جانم ریخت، گرم
بانگ کردم: وه! چه آف...
اشکم ز شوق –
قفل شد، بر چفت لب آویخت، نرم
جستم از خواب: آسمانی تار، تار،
کفتری فانوس بر منقار داشت
ماه مینالید و روی گونههاش،
جای دندانهای گرگی هار داشت
باز دیدم بر بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد، بر دستهایم تنگ شد.
یداالله رویایی
از کتاب گزینه اشعار یدالله رویایی - انتشارات مروارید
اشتراک در:
پیامها (Atom)
